کد خبر: ۱۴۰۷۳
۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۱
کاسب محله احمدآباد نان اخلاق خوبش را می‌خورد

کاسب محله احمدآباد نان اخلاق خوبش را می‌خورد

موسی ببری، واکسی محله احمدآباد است که از ۱۲ سالگی وارد بازار کار شد و در کنار آن ورزش را در برنامه خود قرار داد. او با تمام سختی‌های روزگار معتقد است روزی دست خداست و فقط باید از او بخواهی.

شیرین شجاعی|خروس‌خوان دِه، سوم همین سده خورشیدی بود، چشم‌هایم را که باز کردم محله نوغان را دیدم و مردمی که مرامشان زبانزد مرد و زن بود. هفت‌ساله نشده راهی مکتب‌خانه شدم تا قد قرآن خواندن، سواد بلد باشم؛ هنوز کرک و پر بچگی‌ام نریخته بود که مادرم مُرد و بچگی‌کردنم را هم با خودش برد.

پنج و ششِ مکتب را گرفته‌نگرفته، آقام فرمان داد تا فن و حرفه‌ای یاد بگیرم. سری به بازار زده بود و همه کسب و کار‌ها را از نظر گذرانده بود؛ می‌گفت کفاشی هم نانت می‌دهد هم مردت می‌کند؛ می‌توانی نوکر خودت باشی و آقای خودت. من هم بچه حرف‌گوش‌کنی بودم، آقام که فرمان می‌داد، بی‌چون و چرا اجرا می‌کردم؛ هیچ‌وقت هم ضرر نکردم. 

فقط ۱۲سال داشتم که راهی بازار و حجره کربلایی غلامرضا شدم، گفتم آقام می‌خواد کفاشی یاد بگیرم، کاربلدم می‌کنی؟ اوستا سرتاپایم را نگاه کرد و گفت: باید مرد باشی؛ می‌توانی، بسم ا...بعد‌ها فهمیدم آقام خدا بیامرز سفارشم را کرده بود که «اوستا، موسی را برای شاگردی‌ات می‌فرستم، حواست به او باشد، می‌خواهم برایم مردش کنی»؛ اوستا هم مردانگی را در حقم تمام کرد؛ خودش هم مرد بزرگی بود.

همیشه حرفش یکی بود؛ می‌گفت اخلاق، حرف اول را در کسب و کار می‌زند؛ اگر بداخلاقی کنی کاسب نمی‌شوی؛ مردم آدم خوش‌اخلاق را دوست دارند.هنوز حرف‌هایش مثل گوشواره آویزه گوشم است و چراغ زندگی‌ام؛ کربلایی غلامرضا خدا بیامرز، همان سال‌ها فوت کرد. ۱۰سالی شاگردی کردم و دوسه اوستا عوض کردم تا فوت اوستایی را بلد شدم و توانستم آقای خودم باشم.

بساط کاسبی را راه انداختم و بند و بساطم را کنار خیابان پهن کردم. آن موقع‌ها به خیالم حجره داشتن خیلی مهم نبود.اینهایی که گفتم خاطرات به‌خواب‌رفته موسی ببری معروف به عموببری، واکسی محله احمدآباد است که سحرنزده گاری‌اش را کشان‌کشان به روی آرزو‌هایش می‌کشد و همسایه کوچه بن‌بست‌های احمدآباد می‌شود.

از کنار گاری کسب‌وکارش که رد شوی، محال است صدای رادیوی قدیمی‌اش را که لابه لای بند و بساطش پنهان شده، نشنوی. به بلندای شب یلدا قصه دارد برای گفتن؛ می‌گوید: ۲۵سالی داشتم که آقای خودم شدم، آن زمان‌ها روزی ۱۵قران کار می‌کردم، اما هیچ‌وقت فکرم هوای حجره‌داری نداشت. فقط ۱۸سالی را مهمان خیابان‌های طبرسی بودم

 

از کوچه‌های طبرسی تا خیابان احمدآباد

۳۰ساله بود که پدر آستین به دامادی‌اش بالا زد؛ حالا باید درس مردانگی استاد را پس می‌داد. عموببری می‌گوید: چند سالی بیشتر مرد خانه نبودم که روزگار روی بد خودش را هم نشانم داد و زنم فوت کرد.خیابان‌ها که رنگ و بوی انقلاب به خود گرفت، به امید کسب بهتر راهی خیابان احمدآباد شدم و همسایه دیواربه‌دیوار مخابرات؛ همان زمان‌ها آستین همت بالا زدم و دوباره ازدواج کردم؛ حالا ۳۰سال است که مرد خانه هستم.

همه اهالی آنجا از دوستانم هستند؛ چندسالی منشی مطب دکتر بودم؛ همین باعث شد که همه دوستانم از دکتر‌ها و مهندس‌ها باشند. اما کار منشی‌گری جواب‌گوی خرج و مخارج زندگی ما نبود؛ این شد که راه کسب قبلی را پیش گرفتم و به دنیای کفشدوزی خودم برگشتم. ۲۷سالی را مهمان اهالی آن محله بودم تا آنکه دکتر مطبش را به این خیابان آورد و من هم همراه او به اینجا آمدم؛ حالا هفت سالی می‌شود که مهمان کوچه بن‌بست‌های احمدآباد هستم.عموببری ما ادامه می‌دهد: با همه سختی‌هایی که کشیده‌ام معتقدم روزی دست خداست و فقط باید از او بخواهی؛ خدارا شکر تا به حال هم تنهایم نگذاشته است.

 

کاسب محله احمدآباد، اخلاق خوب و نان حلال را سرلوحه کارش قرار داده است

 

تماشای معرکه تا ببری‌شدن!

شیرین زبانی‌اش را جمع می‌کند در کلامش و می‌گوید: قصه نام فامیلی‌ام را برای همه همسایه‌هایم گفته‌ام؛ تو هم گوش‌هایت را تیز کن تا به لب‌هایت خنده بنشانم. پدرم تعریف می‌کرد که در روستایشان ببری را برای معرکه‌گیری آورده بودند تا با آن کشتی بگیرند؛ همان روز از ثبت‌احوال آمده بودند که نام‌های فامیلی را ثبت کنند. به پدرم می‌گویند چرا دیر آمدی؟ او می‌گوید «ببر آورده بودند، تماشا می‌کردیم»؛ مأمور هم می‌گوید پس فامیلت را ببری می‌گذاریم تا همیشه این روز را به یاد داشته باشی؛ این شد که فامیل ما «ببری» شد و اهالی هم مرا با نام عموببری صدا می‌زنند!

با باستانی‌کاری لذت ورزش را که حس کردم

 

ورزش، همراه همیشگی من

صفحه‌های دفتر زندگی‌اش را ورق می‌زند تا ببردمان به روزی که دکتر‌ها جوابش کرده بودند که: غده‌ای در بدن داری و فقط باید عمل کنی. می‌گوید: یکی از دوستان دکترم صدایم کرد که اگر می‌خواهی خوب شوی، باید به حرفم گوش بدهی؛ گوش‌هایم را تیز کردم تا راه درمان را نشانم دهد؛ او هم مرا برد به ورزشگاه و گفت اگر سلامتی می‌خواهی باید ورزش کنی!ببری ادامه می‌دهد: غیرتم اجازه نمی‌داد که حرفش را زمین بزنم؛ شروع کردم به ورزش.

اول بدن‌سازی کار کردم، اما آن‌قدر‌ها به دلم نمی‌نشست. میان همه ورزش‌ها، باستانی‌کاری چشمم را گرفت؛ یک و دو جلسه‌ای را به صورت امتحانی کار کردم؛ لذت ورزش را که حس کردم، دیگر نتوانستم رهایش کنم؛ صبح و شبم را در ورزشگاه می‌گذراندم.واکسی محله ما ادامه می‌دهد: چندماهی که گذشت دیدم هیچ اثری از غده در بدنم نیست. به سراغ پزشکم رفتم و بعد از کلی معاینه و عکس‌برداری گفت «اینجا هیچ غده‌ای نیست موسی‌خان، چه کار کردی؟» نگاهش کردم و گفتم: فقط ورزش. از آن زمان به بعد دیگر ورزش را رها نکردم و تا به حال هم در مسابقات زیادی شرکت کرده‌ام.

 

کاسب محله احمدآباد، اخلاق خوب و نان حلال را سرلوحه کارش قرار داده است

 

اهالی همیشه هوایم را دارند

سر حرف را به محله و مشتریانش می‌رسانم، می‌گوید: همسایه‌هایم همه خوب هستند و همیشه هوایم را داشته‌اند. چند وقت پیش از ستاد رفع سد معبر آمدند که بند و بساطم را جمع کنم، اما همسایه‌ها طوماری نوشتند و امضا کردند که برایشان مزاحمتی ندارم و می‌خواهند باشم؛ این برای من خیلی ارزشمند است.

بعد ادامه می‌دهد: مشتریانم همه یکی بهتر از دیگری هستند؛ درس اوستای اولم همیشه گوشه ذهنم است که کاسبی که اخلاق نداشته باشد، کاسب نیست؛ همین هم باعث شده که همیشه مورد لطف مشتریانم باشم.عموببری در پایان می‌گوید: همیشه گوشه ذهنم گذاشته‌ام که نان حلال را که برایش زحمت کشیده‌ام، برای خانه‌ام ببرم. زندگی همیشه سختی دارد، اما قدیمی‌ها غیرت دارند و مثل جوان‌های امروز نیستند که گلایه کنند؛ همیشه امیدمان به خداست.

 

*این گزارش شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ در شماره ۳۶ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام