کد خبر: ۱۲۳۵۱
۱۳ تير ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
مصطفی موسوی گرمارودی زندگی‌اش را وقف آموزش کرده است

مصطفی موسوی گرمارودی زندگی‌اش را وقف آموزش کرده است

نوشتن و سرودن از همان کودکی همراه من بود. ایمان داشتم آنهایی که می‌نویسند و اهل قلم‌اند انسان‌هایی صاحب اندیشه‌اند، اما بالاتر از آنها آدم‌هایی را دوست داشتم که اندیشیدن را به‌دیگران می‌آموختند.

دنیای کلمات دنیایی است که آدم حق خودش می‌داند در آن راحت باشد. بیاید خودش را کش و قوسی بدهد. اخم‌هایش را نشان بدهد. شادی‌هایش را پنهان نکند. پاهایش را روی هم بیندازد و قدری خستگی بگیرد.این دنیا دنیایی است که دلت می‌خواهد با آن‌ها  که همدل‌ترند شریک شوی. لحظه‌های خاص خودت را با آن‌ها قسمت کنی و بگذاری بخوانندت.

آدم حظ این باهم بودن را همیشه می‌برد. مدت‌هاست که جایی برای دغدغه‌های خیلی درونی می‌خواهم. جایی برای شریک‌شدن در تجربه‌های دیگران، برای گفتن از چیزهایی که از حد حرف‌های معمولی بالاتر و زیباتر وعمیق‌تر باشد. مدت‌هاست به دنبال کسی می‌گردم که گفتن از او به ‌خوبی‌های دنیا اضافه کند. کسی که در این روزهای خاکستری بتواند حس خوبی را منتقل کند.  

دنبال کسی می‌گردم که زندگی‌اش با آدم‌های اطرافم کمی متفاوت باشد. حس می‌کنم آدم‌ها این تفاوت‌ها را دوست دارند و از شنیدن زندگی آن‌ها لذت می‌برند. اما نمی‌دانم چه حکمتی است که آدم‌های متفاوت گمنامی را بیشتر دوست دارند.

من تنها یک معلمم

درست مثل مصطفی موسوی گرمارودی، ساکن محله طلاب مشهد که از مصاحبه گریزان است. علت و چرایی‌اش را نمی‌دانم. حتی بعد از چندبار گفتگوی تلفنی هم حاضر به صحبت نمی‌شود و دلیلش تنها یک چیزاست؛ «من تنها یک معلمم و بس... »

اما من گفتگو با آموزگاری که سال‌هاست شاعری می‌کند و جنس کلمات را می‌شناسد دوست دارم. این را که می‌گویم مکث می‌کند و می‌خندد و بعد آرام‌آرام می‌نشیند پای یک گپ و گفت دوستانه که هر وقت حرف شعر می‌شود هیجانش بیشتر است و من که کلمه و دنیای آن‌ها  را دوست دارم بهتر حس می‌کنم که موسوی گرمارودی از یک عمر بودن کنار کلمات چه لذتی برده است.

 

شعر آخر زندگی است 

وقتی بحثمان به شعر و کلمات کشیده می‌شود انگار از یک لحظه باشکوه حرف می‌زند. لبه فنجان را به لبش می‌رساند و می‌گوید: شعر برای آدم‌هایی که حظ کلمات را برده باشند آخر زندگی است و سرکردن بدون آن برایشان سخت است.

او مثل اهالی هنر تعریف خودش را از این دنیا دارد؛ «هرچیزی در کمال خود به شعر و شاعرانگی می‌رسد. آدمیزاد وقتی اصیل است به جوهر انسانی خودش نزدیک‌تر می‌شود. آدم‌هایی که تلقی شاعرانه‌ای داشته و شاعرانه زندگی کرده باشند همه‌چیز را ورای وزن و قافیه می‌بینند.»

شعر برای آدم‌هایی که حظ کلمات را برده باشند آخر زندگی است و سرکردن بدون آن برایشان سخت است

 

به آموزگاری خویش بالیده‌ام  

گرمارودی سال‌هاست با شعر نفس می‌کشد و کارنامه درخشانی دارد، اما بیشتر از همه اینها آموزگاری را دوست دارد و بودن کنار آنهایی که  عطش دانستن دارند. مثل همه آموزگار‌ها شیفته این است که بچه‌ها صدایش کنند «آقا اجازه».‌

می‌گوید: همیشه از این عبارت احساس شعف کرده‌ا‌م، حتی وقتی دانش‌آموزانم را دیده‌ام که برای خودشان مردی شده‌اند و صاحب زندگی و فرزندهستند. من آنها را نمی‌شناختم و از روی همین عبارت شیرین فهمیده‌ام که روزی آموزگاری آنها را کرده‌ام.

با اینها هنوز هم از گفتن این عبارت‌ها بی‌نیاز نمی‌شوم و دوست دارم. شیفته این هستم که هر بار که غمگین می‌شوم یکی به من بگوید «آقا معلم». همه روز‌ها به آموزگاری خویش بالیده‌ام، هرچند خیلی از روز‌ها از فضای کلاس و مدرسه و درس دور بوده‌ام، اما خوشحالم که هنوز بعد از سال‌ها  بازنشسته نشده‌ام.

موسوی گرمارودی هروقت حرف خانواده‌اش می‌شود و محله‌ای که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده، یاد پدرش می‌افتد و می‌گوید: در خانواده‌ای مذهبی و اهل ادبیات به دنیا آمدم. پدرم از شاگردان میرزا ابوالحسن اصفهانی بود که به مقام اجتهاد رسیده بود و بهترین معلم اخلاق من و خواهر و برادرهایم به‌شمارمی‌رفت. تواضع و حسن‌خلق  او تاثیر زیادی در زندگی‌ام داشت، هرچند می‌دانم هیچ‌وقت نمی‌توانم جای پای او بگذارم.

 

حسی که از کودکی همراه من است 

نوشتن و سرودن از همان کودکی همراه من بود. ایمان داشتم آنهایی که می‌نویسند و اهل قلم‌اند انسان‌هایی صاحب اندیشه‌اند، اما بالاتر از آنها آدم‌هایی را دوست داشتم که اندیشیدن را به‌دیگران می‌آموختند. این هنر برای من هزاربار لذت‌بخش‌تر از سرودن بود و این بود که خودم را وقف بچه‌ها کردم. اوایل که از تهران به مشهد آمدم به قلعه ساختمان منتقل شدم. با اینکه منطقه خیلی محرومی بود، اما بچه‌ها و جنس مردم این منطقه را دوست داشتم و هنوز هم از بودن در محله‌های محروم احساس شعف می‌کنم.

موسوی‌گرمارودی از همراهی با یک خانواده ادیب و هنرمند، روحش را گرفته و این همه زندگی‌اش را تحت‌تاثیر قرارداده است. او جدا از دنیای آموزگاری لحظه‌هایی دارد که با کلمات آنها را پرمی‌کند. می‌گوید: خلوت‌های شبانه کارنامه‌ای از آثاری را  پرکرده که حاصل عمر پنجاه‌وچند ساله من است.

من امروز مفتخرم که بگویم اثر چاپ شده‌ای در حوزه‌های مختلف به دنیای ادبیات تقدیم کرده‌ام؛ از ادبیات کودک گرفته تا ادبیات آیینی و.... بعد شروع می‌کند به شمردن آنهایی که بیشتر دوستشان دارد؛ «غدیر در شعر فارسی، زندگانی رسول‌ا...، نامه‌هایی برای الفبا، اشک‌های کایوس، زیباترین روز خدا و...»‌ می‌گوید: اولین اثرم با عنوان شیعه در اسلام در یک بولتن داخلی چاپ شد و بعد از آن هیچ‌وقت نتوانستم قلم را کنار بگذارم.

 

پیرمردی که در خیابان است 

از بین همه آثارش که برای مردم و آدم‌های اطرافش است اثر منظوم« پیرمردی که در خیابان است» را بسیار دوست دارد و می‌گوید: این اثر حال‌وهوای پیرمردها در حالت‌های مختلف است که همراه با تصاویر و عکس‌هایشان اثر متمایزی به وجود آورده است. 

از بین همه آثارش اثر منظوم« پیرمردی که در خیابان است» را بسیار دوست دارد

 

زندگی پای ۲ لذت بزرگ

موسوی‌گرمارودی از بودن و زندگی کنار بچه‌ها رضایت کامل دارد. می‌گوید: از مسیری که تا به امروز آمده‌ام راضی هستم. هر چند گاهی وقت‌ها از فرصت‌هایی که از دست داده‌ام حرص می‌خورم، اما خوشحالم که عمرم را به پای دو لذت بزرگ گذاشته‌ام؛ آموزگاری و شاعری.

بچه‌های اینجا خون‌گرم و مهربانند در بین همه درس‌هایی که موسوی‌گرمارودی به بچه‌ها و دانش‌آموزانش می‌دهد، یک درس همیشگی بوده و هنوز هم تکرارش می‌کند. او این را از افتخاراتش می‌داند که بعد از سال‌ها هنوز هم در کانون ادبی انجمن میثاق در کنار بچه‌ها  از زندگی و با هم بودن لذت می‌برد.حرفی که از این محله می‌زند و به آن تاکید می‌کند این است که بچه‌های اینجا خیلی خونگرم هستند و زود با آدم دمخور می‌شوند.

 

* این گزارش یکشنبه، ۸ دی ۹۲ در شماره ۸۶ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام