هر سه برادر در جبهه بودیم
محمود کاوه، اصغر محراب، بابانظر... نامهای بزرگ و ماجراهای شنیدنی در خاطرات محمدتقی مرادی کم نیست. خود او هم شخصیتی به گیرایی خاطراتش دارد که فضای پیرامونش انگیزه و امکان لازم را برای راهی جبهههاشدن به او داده است.
افزون بر حال و هوای سالهای نخستینِ پس از انقلاب و سرسپرده رهبر بودن مردم، محیط خانواده بچه محله بلال هم برای رزمنده-شدنش مساعد بوده است؛ خانوادهای با پسران رزمنده و پدر و مادری که به رزمنده بودن فرزندانشان افتخار میکنند.این سرهنگ بازنشسته سپاه که ساکن محله بلال مشهد متولد ۱۳۴۹ است و حدود ۳۵ سال میشود که اهل محله بلال است.
گفتم خدا از خانوادهمان مراقبت میکند
میگوید: سال ۶۱ که به جبهه رفتم، پدرم کارگری زحمتکش و مادرم خانهدار بود. ما سه برادریم که من کوچکترین آنها هستم؛ آن زمان پسر بزرگ خانواده بسیجی بود و در جبهه حضور داشت، دومی هم پاسدار بود.
برادر دومم به من گفت: ما دو برادرت در خانه نیستیم، تو بمان و مراقب پدر و مادرمان باش، گفتم: خدا از آنها مراقبت میکند. او ادامه میدهد: بنا به تاکید امام (ره) در آن وضعیت مملکت نیاز به دفاع و همت جوانان داشت. پدر و مادرم هم راضی بودند که فرزندشان در این راه گام بگذارد و اصلا برای بیشتر خانوادهها افتخار بود که شهادت نصیب فرزندشان شود یا او دستکم کاری برای مملکت انجام دهد.
انقلاب نوپا بود و مملکت هنوز سروسامان نگرفته بود؛ هموطنان داخل و خارج از کشور دفاع از ایران را وظیفه خود میدانستند؛ برای نمونه ما در زمان جنگ تحمیلی پزشکانی داشتیم که خارج از ایران زندگی میکردند، اما به خاطر خاک اجدادیشان میآمدند و در جبههها خدمت میکردند.
به جای فتوکپی، شناسنامه را دستکاری کردم!
ماجرای اعزام نوجوان ۱۲ ساله محله به جبهه هم شنیدن دارد، او تعریف میکند: سنم کم بود و داوطلبان زیر سن قانونی را نمیپذیرفتند. من هم که شنیده بودم راهش این است که شناسنامه-ام را دستکاری کنم، در آن دست بردم.
نمیدانستم که اول باید از روی آن فتوکپی بگیرم و بعد فتو را تغییر بدهم و دوباره از فتوی اول، کپی بگیرم. وقتی مسئول گزینش شناسنامه خطخورده را دید، با خنده گفت: مردم فتوکپی شناسنامه را دستکاری میکنند، نه خود آن را! گفتم این خطخوردگی به این دلیل است که باران آمده و شناسنامه را خراب کرده! گفت: باشد، اشتباه از ماست!
ضدانقلاب در عروسیها سر میبریدند
مرادی درباره روند رزمنده شدنش میگوید: دوره آموزشی را در پادگان شهید بهشتی بجنورد گذراندم؛ در آنجا از اسیران دشمن هم نگهداری میشد. بعد از آن قرار بود از ورزشگاه تختی مشهد به جبهه اعزام شویم.
در آنجا با شهیدکاوه روبهرو شدم که از او خواستم اجازه بدهد با او به کردستان بروم. آن مرحوم هم قبول کرد؛ فرماندهان دوران دفاع مقدس لطف عجیبی به نیروها داشتند و در نخستین برخورد دست رد به سینهات نمیزدند.
این رزمنده سالهای دفاع مقدس تصریح میکند: دلیل علاقهام به حضور در آن جبهه، مظلومیت پاسدارانی بود که در کردستان با ضدانقلاب میجنگیدند؛ شرایط سختی برای رزمندهها بود، چنانکه گروهک کومله در جشنهای عروسی، پاسدارها را جلو عروس و دامادها سرمیبریدند...
لشکر ویژه شهدا؛ یک عمر، یک زندگی
او ادامه میدهد: برای مدتی، به همراه هفتهشتدهبسیجی مشهدی که همگی بچههای پرشروشور و تُخسی بودیم، داوطلبانه راهی یگان دریایی بوشهر شدم و در آنجا آموزش شنا و غواصی و قایقرانی دیدم.
من عاشق شهید محمود کاوه و لشکر ویژه شهدا بودم؛ انگار با این لشکر به دنیا آمدم و با آن از دنیا میروم!
در دوران جنگ، به طور کلی در لشکر ویژه شهدا خدمت میکردم و محل استقرارمان پادگان شهید بروجردی در مهاباد کردستان بود؛ اگرچه در عملیاتهایی در جنوب هم شرکت کردم. من عاشق شهید محمود کاوه و لشکر ویژه شهدا بودم؛ انگار با این لشکر به دنیا آمدم و با آن از دنیا میروم!
مرادی عنوان میکند: بعد از سه سال یعنی در سال ۶۴ مسئول ترابری یگان دریایی لشکر ویژه شهدا شدم، بعد مسئول آموزش نظامی یگان، پس از آن جانشین فرمانده گردان. در آن سالها فرماندهان من شهید بروجردی و شهید قمی و شهید کاوه بودند.
رزمنده محله ما از شهید بزرگوار دیگری هم یاد میکند، شهیدی که دلیریهای او یکی از نقاط اوج درخشان سالهای دفاع مقدس را رقم میزند: مراد و الگوی من، حاجاصغر محراب بود که در اطلاعات سپاه خدمت میکرد.
میگویند کبوتر با کبوتر باز با باز؛ شهید محراب هم از من که کمی شر و تخس بودم خوشش آمد و با هم صمیمی شدیم، او روزی مرا برد به کارگزینی سپاه و گفت که فرم استخدام پر کنم؛ به این ترتیب بعد از دوسه سال حضور در کردستان به عنوان بسیجی، سپاهی شدم.
الگویی به نام حاج اصغر محراب
او با اشاره به رشادتهای سردار شهید علیاصغر حسینی محراب، میگوید: جنگ در انحصار قشر خاصی نبود و در میان رزمندهها از تمامی گروهها حضور داشتند؛ از روحانی تا یکهبزن! برای نمونه مرحوم شهید محراب محصل دبیرستانیای بود که کشتی میگرفت و در پیچ تلگرد برای خودش اسم و رسمی داشت.
گویا روزی مرحوم شهید کاوه با موتورش از آن محدوده میگذشته که متوجه میشود عدهای ریختهاند سر یکنفر و با هم کتککاری میکنند، بعد آن یکنفر از پس همه آنها برمیآید و همهشان را مغلوب میکند. کاوه پیاده میشود و به طرف او میرود و با هم صحبت میکنند. کاوه میگوید: «برویم جبهه؟» و آن شخص هم که اصغر محراب بوده، با لهجه مشهدی میگوید: «برویم؛ عشق است!»
مرادی تعریف میکند: در کردستان زمانی از جنگل مخوف و ترسناک آلواتان میگذشتیم که حاجاصغر محراب متوجه شده بود کوملهها که در این منطقه فعالیت زیادی داشتند رزمندههای ما را تعقیب میکنند. او که خودش فرمانده بود، پشت درختی قایم شده و جاسوس آنها را گیر انداخته بود و با هم درگیر شده بودند؛ محراب ورزشکار بود و در درگیری تن به تن آن جاسوس را به درک واصل کرده بود.
رزمنده سالهای دفاع مقدس عنوان میکند: شهید اصغر محراب گفته بود اگر در جنگ تکهتکه نشوم پیش حضرت زهرا (س) شرمندهام؛ از ابتدای عملیات کربلای ۵ هم به قول رزمندهها «سو بالا میزد» و حالش تغییر کرده بود؛ بسیار مهربان و خاص و نمازهایش طولانیتر شده بود؛ الان که فکر میکنم، به نظرم میرسد او حتما از خدا شهادت طلبیده بود. سرانجام در سیام دى-ماه ۶۵ در همان عملیات در شهر دوییچی عراق به شهادت رسید و جنازهاش هرگز پیدا نشد.
در کربلای ۵ معبود خود را میدیدی
صحبت به کربلای ۵ که کشیده میشود، خاطرات بسیاری زنده میشوند و احساسات لطیفی اوج میگیرد؛ هر چند که پاسدار بازنشسته منطقه ما در عملیاتهای گوناگونی از نبرد آلواتان و کربلای ۲ -که کاوه در آن شهید شد- و کربلای ۱۰ و والفجر ۹ در کردستان، تا بدر و پاتک ظفر و والفجر ۸ در جنوب شرکت کرده است. او میگوید: شهید بابانظر میگفت کسی از عملیات کربلای ۵ سالم بیرون نیامده و دستکم مجروح یا موجی شده؛ چه خطشکن باشد چه نباشد!
بعد از ورودی شلمچه که ما مشهدیها به آن میگفتیم فلکه امامرضا(ع) فضایی موسوم به «نعل اسبی» بود که تنها از یکسو باز بود؛ کافی بود دشمن پاتک بزند تا همه ما اسیر شویم. در آنجا معبود خود را میدیدی.
یادم میآید واحد تخریب لشکر ویژه شهدا رانندهای عباسینام داشت که دو پسرش شهید شده بودند. وقتی داشتیم وارد منطقه شلمچه میشدیم، به من و همراهانم گفت: بوی بچههایم میآید! چیزی نکشید که خمپاره120 به سنگر تخریب خورد و راننده شهید شد؛ شهید عباسی به نوعی بچههایش را ملاقات کرد...
شهید بابانظر میگفت کسی از عملیات کربلای ۵ سالم بیرون نیامده و دستکم مجروح یا موجی شده
مادرم نباید از مجروحشدنم باخبر میشد
مرادی ادامه میدهد: به گفته مستشاران نظامی دنیا هیچ نیرویی نمیتوانست در منطقه شلمچه نفوذ کند و نفوذ ما هم تنها با خلوص نیت بچهها ممکن شد. در همان عملیات کربلای ۵ شیمیایی شدم.
جانباز محله بلال در عملیاتهای بدر و کربلای ۴ و کربلای ۵ شیمیایی میشود تا ثابت کند جانش را در راه باورهای مقدسش در طبق اخلاص گذاشته است. میگوید: در منطقه گامو دو ترکش، یکی به دستم و یکی به پایم خورد که هر دو هنوز در تنم است. در پاتک ظفر هم پای راستم تیر خورد؛ گاهی که هوا سرد میشود باید پایم را با باند کشی ببندم تا درد نگیرد.
او بیان میکند: هر وقت مجروح میشدم، از آمدن به مشهد خودداری میکردم دوره نقاهتم تمام شود؛ نباید میگذاشتم مادرم از جراحت من باخبر شوند؛ چون ناراحتی قلبی داشتند و نیمچه سکتهای هم از شنیدن خبر مجروحشدن برادرم کرده بودند.
کاوه؛ جوان لاغری که برای سرش جایزه گذاشته بودند
میگوید عاشق سردار شهید محمود کاوه بوده است و از او خاطرات گوناگونی دارد؛ کاوهای که به او اجازه داده در کردستان به رویارویی دشمن برود. رزمنده دوران دفاع مقدس بیان میکند: با توجه به آوازه شهید کاوه و تصوری که تا پیش از دیدنش از او داشتم، فکر میکردم حتما آدم قویهیکلی است ولی بعد دیدم که این فرمانده دفاع مقدس جوانی است لاغر!
جوانی در عین حال بسیار شجاع که ضدانقلاب برای سرش جایزه گذاشته بود و حتی پس از شهادتش برای قبر او در بهشت رضا(ع) تا مدتی نگهبان گذاشته بودند که دشمن نبش قبر نکند و انتقام رشادتهای او را از جنازهاش نگیرد.
او تعریف میکند: در عملیات بدر، زیر رگبار دشمن به دنبال سنگ بزرگی برای پناه گرفتن بودیم اما شهید بزرگوار کاوه روی خاکریز میدوید و یکی یکی به نیروها سر میزد؛ آرپیجی رزمندهای زخمی را برمیداشت و به سوی دشمن شلیک میکرد و باز میدوید تا جایگاه نیروی بعدی و نبرد را فرماندهی میکرد.
در همان عملیات گلوله مستقیم تانک او را به هوا بلند کرد و دستش ترکش خورد. آن زمان در کل کسی خود را به وظیفهاش محدود نمیکرد؛ منی که قایقران بودم هم آرپیجی برمیداشتم و آنقدر به سمت تانکهای دشمن شلیک میکردم که از گوشهایم خون میآمد.
زنی که دل مردش را استوار میکند
پاسدار محله بلال پس از جنگ هم پاسداری از میهن را ادامه میدهد؛ این بار در هیئت فرمانده گروهان در نوار مرزی افغانستان. این باعث میشود که خانوادهای هم که بعد از جنگ تشکیل داده، ناچار به تحمل دوری او باشد.
همسرش خانم زهرا امدادیمقدم میگوید: ۱۳ ساله بودم که به عقد آقای مرادی درآمدم و دوسال بعد یعنی در سال ۶۹ رفتیم سر خانه خودمان. البته در عمل، پنجسالی در کنار خانواده شوهرم بودم و حضور آنها باعث میشد با نبود همسر راحتتر کنار بیایم؛ اگرچه هرچقدر خانواده شوهر خوب باشند جای خود او را پر نمیکنند.
مرادی هم عنوان میکند: نقش زنها در جنگ و دفاع از کشور اگر بیشتر از مردها نباشد کمتر هم نبوده؛ مادر من شیرزنی بود که هر بار موقع برگشتن به جبهه تا راهآهن مرا مشایعت میکرد. به لطف خدا همسرم نیز زنی صبور و متدین است که در نبود من خانه را اداره و بچهها را تربیت و خیال مرا راحت میکرد. با زحمتهای او دو فرزند خوب و متدین داریم که به مسائل شرعی مانند نماز پایبندند.
محلهای که رزمندهشان را میشناختند
از پاسدار بازنشسته محله درباره محله بلال میپرسیم که میگوید: اینجا محله خوبی است. در زمان جنگ خانه ما آخر ۱۲ متری بلال بود ولی سر ۲۰ متری بلال هم مرا میشناختنتد و آمار حضورم را داشتند؛ مرخصی که میآمدم، همینکه ابتدای ۲۰ متری از ماشین پیاده میشدم، اهالی با دیدن من با موتور یا دوچرخه به سرعت خود را به در خانه ما میرساندند و به خانوادهام خوشخبری میدادند.
او حالا در کنار خانوادهاش در محیط آرام محله روزگار سپری میکند و گاهی خاطرات دوران دفاع مقدس را مرور میکند؛ هرچند که این مرور همراه با حسرت باشد: دفاع مقدس به تعبیر دوستی خواب خوشی بود که رفت و دیگر برنمیگردد؛ فرصت شهادتی که از دست رفت!
خوشا به حال آنهایی که قهقهه مستانه زدند و با خدا معامله کردند و رفتند، و وای به حال ما که باید دورهای را ببینیم که دشمن با تهاجم فرهنگی و ماهواره و تلفن همراه و... حریمها را نشانه رفته است. چهارپنجسال پیش و پس از شهادت برادرزادهام در درگیری با اشرار، شبی در خواب دیدم شهید شدهام؛ صبح که بیدار شدم آه از نهادم برآمد، خواب دیده بودم...
* این گزارش یکشنبه، ۲۰ مهر ۹۳ در شماره ۱۲۳ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.

