نفسِ مادر جوان مشهدی در انفجار کرمان به شماره افتاده بود، اما قلبش سرِ ایستادن نداشت. همان قلبی که چند روز پس از این حادثه تروریستی در تن نوجوانی پانزدهساله در تهران تپشش را از سر گرفت.
ساعتی با اعضای گروه سرود «ادواردو آنیلی» که در لیگ سرود، رتبه دوم کشور را کسب کردند. این گروه شانزدهنفره در محله میثمشمالی، نام یک شهید ایتالیایی را برای جمع خود انتخاب کردهاند.
نوجوان شهید مهدی حقانینجاران، درحالی که هنوز درسش تمام نشده بود تصمیم میگیرد به سربازی برود و به پدرش میگوید: دفاع از اسلام در چنین شرایطی، تکلیف است و رفتن به سربازی اجباری. من الان باید به تکلیفم عمل کنم.
سیدصادق قلمشاهی را باید یک بچه پولدار احمدآبادی خواند؛ بچهپولداری خوشتیپ و شوخطبع. نوجوانی که وقتی برای ثبتنام جبهه رفت، گفته بودند بچه احمدآباد به درد جبهه نمیخورد.
شهید محمدقاسم موحدی محصل طوسی جانشین فرماندهتخریب لشکر ۵ نصر، به دو دلیل میتوانست از خدمت سربازی معاف شود، اما او عاشق خدمت بود و هیچ دلیلی نمیتوانست جلودارش باشد.
در یـادوارهای که به نــام شهدای محله رضاشهر لقب گرفت، همسایههای این محله دوباره به یاد دلاورمردیهای جوانان شهید همسایه خود افتادند و به یاد آن روزها و یادآوری خاطراتشان اشک ریختند.
آناهیتا فانی خشتی همسر شهید شعبانعلی قدیری سیرزار است، یکی از صدها مرزبان شهید این آب و خاک است که در سال ۱۳۷۸ پس از درگیری با اشرار در دریاچه هامون به شهادت رسید.
جواد صبوریان نه بسیجی است و نه سپاهی. یک ماشین دهچرخ یخچالدار دارد. بعداز شهادت سردار سلیمانی، با او تماس میگیرند و میگویند ماشین تو به خاطر بزرگی و داشتن یخچال مناسب مراسم تشییع است.
آنچه میخوانید فقط گوشهای از حسوحال کسبه شهرمان است که عکس سردار قاسم سلیمانی را مایه فخر و برکت فضای کسبوکارشان میدانند.
فرزندان حاجحسین غنچه از ۴ دهه مجاهدت پدرشان در راه حفظ انقلاب و نظام میگویند. او دوست و همراه همیشگی حاجقاسم بود که حتی بعداز بازنشستگی همپای رفیق قدیمیاش ماند و با اولین تماس او خودش را به دمشق رساند
احمد منصوب، خالق دیوارنگاره ماندگار سردار دلها نبش دلاوران۴۳ است که بیستمتر عرض و حدود هفدهمتر ارتفاع دارد.
اسماعیل ثنایی سال ۶۵ پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، عازم جبهه شد و هنوز ۶ ماه از خدمتش نگذشته بود که در عملیات کربلای ۵ در منطقه سومار به شهادت رسید.
«خدا لعنتشان کند؛ امروز در چهارراه شهدا چقدر خانمها را زیر تانک له کردهاند؛ دلم میسوزد.» آنطورکه صدیقهخانم به یاد میآورد این آخرین جمله شهید اصغر یعفور بود که ظهر روز یکشنبه، دهم دی ۵۷ به او گفت.
رمضانعلی وقت خداحافظی با دلگرمی بیوصفی گفت: «تا حالا مادرم زنده بود و نمیگذاشت که بروم، اما حالا تو قهرمان منی. از پس همهچیز برمیآیی. مملکت واجبتر از این خانه است.»
دکتر مجتبی رئیسی میگوید: باتوجهبه هزینههای زیاد دندانپزشکی، شرایط به گونهای است که حتی اگر در مناطق برخوردار نیز چنین طرحهایی اجرا شود، مردم صف میکشند؛ البته این صرفا شامل دندان نیست.
درست همان شب بازی مقتدرانه ایران مقابل اسپانیا، یک درگیری شجاعانه دیگر هم در هنگ مرزی زابل روی داد. در این درگیری دو مرزبان شهید شدند که یکی از آنان یعنی جلال بهبودی از اهالی محله طرق است.
معصومه باهوش همسر شهید «برات عباسپورنسری» است. شهید عباسپور ۶۵ درصد جانبازی داشته و ۱۱۶ ماه در زندان بعثیها اسارت را تحمل میکند و سرانجام سال ۸۲ به رفقای شهیدش میپیوندد.
حسن و حسین عسگریمقدم در کنار هم در قطعه شهدای بهشت رضا (ع) در خاک آرام گرفته اند. پدرشان از غصه فرزندانش سکته کرد و به رحمت خدا رفت، اما مادر سالها با یاد آنها زندگی میکرد.
نازگل اکبرزاده خواهر شهید و مداح اهلبیت (ع) محله نیزه میگوید: سالهای سال است هرجا دعوت میشوم، در روز اول، روضه مادر را برای بانو فاطمه (س) میخوانم.
آیتالله سیدمحمدرضا سعیدی، نخستین مرجعی بود که در زندانهای پهلوی دوم و زیر شکنجه ساواک به شهادت رسید.