محله امام رضا - صفحه 2

محله

امام رضا

محله امام‌رضا(ع)

یک قرن پیش بود که قرارشد خیابان جدیدی در ضلع‌های شمالی‌وجنوبی حرم‌مطهر ساخته شود. خیابانی که اکنون ۹۰ سال ازعمرش می‌گذرد و حوادث تلخ‌وشیرین بسیاری را به خود دیده است.نام این خیابان ابتدا به «تهران»معروف شد،بعد به امیراسدالله‌علم تغییریافت و بعد ازپیروزی انقلاب، به‌نام امام‌رضا(ع) نامگذاری شد.

محله امام رضا
بغضش می‌ترکد و اشک‌هایش جاری می‌شود. سعی می‌کند خودش را کنترل کند؛ «کرج زیر آتش موشک است. شاید من و همسرم ترس به دلمان راه ندهیم، اما هر‌بار‌که بچه‌ام از صدای بمباران از خواب می‌پرد، دلم را جای دل مادران غزه می‌گذارم.
۲۸‌سال است که در محله امام‌رضا(ع) هر شب ماه مبارک رمضان، در حاشیه خیابان، مراسم افطاری ساده برپاست. فرقی هم نمی‌کند غریبه باشی یا آشنا، یا حتی چند‌بار در صف بایستی و ظرف آش رشته‌ای بگیری. خادمان پذیرای همه روزه‌داران هستند.
«شفیق» تخلص علی‌اکبر خویشاوندی است و این‌طور که خودش می‌گوید، این عنوان را به این دلیل انتخاب کرده تا شفیق شعرهایش باشد.
زندگی‌ نیما رحیمی با صدای سوت داور، برخورد توپ به تور دروازه و تمرکز پیش از تیراندازی با اسلحه بادی گره خورده است. ورزش برای او رؤیایی است که هر‌روز جدی‌تر دنبالش می‌کند و توانسته مدال‌های رنگارنگی کسب کند.
سعید تقی نیا هم نویسنده است و هم شاعر و هم مغازه‌دار؛ شاید بار‌ها برای خرید ظروف یک‌بار مصرف به مغازه‌‌اش در فلکه ضد سر زده‌ باشید، اما اگر می‌دانستید شاعر است بی‌شک پاهایتان لختی درنگ می‌کرد تا ظرفی شعر از او به یادگار بردارید.
خیابان خرمشهر ۱۹ تا دهه ۶۰ «خیام» نام داشت، اما به این دلیل که خیابان دیگری در شهر به این نام پلاک‌گذاری شده بود، نامش تغییر یافت. معابر اطراف این خیابان، نام مناطق جنگی مانند شوش، دارخوین را بر خود دارند و این معبر نیز هویزه نامیده شد.
شهید کاوه خیلی سربه زیر بود، اصلاً باروم نمی‌شد آن کسی که این همه آوازه دارد و دشمن برای سرش جایزه تعیین کرده، این‌قدر جوان و لاغر، با سر و وضعی کاملاً ساده و معمولی باشد.
مغازه بقالی با چهارچوب فلزی و قاب‌های شیشه‌ای هنوز هم در خاطرات جواد فرهادی پررنگ است؛ صاحب مغازه، پیرمردی بود که همه «عمو» صدایش می‌کردند و این هنوز در ذهن جوادآقا ماندگار شده است؛ چون هیچ‌کس اسمش را نمی‌دانست.
علاقه مرحوم زهرا دهنوی به قرآن آن‌قدر بود که از زمان شیرخوارگی فرزندانش، زیر لب آیه‌ای از قرآن، زیارت عاشورا یا دعای توسل می‌خواند. همین پیگیری‌های او باعث شده بود محمدطاها پیش از رفتن به مدرسه، حافظ جزء سی‌ام شود.
خیابان خرمشهر‌۱۳ که در دهه‌۲۰، «مهتاب» نامیده می‌شد و کوچه هم به «سی‌متری بهار» شهرت داشت، اما در زمان جنگ تحمیلی، این محدوده به نام مناطق جنگی نام‌گذاری شد، این معبر هم «دارخوین» نام گرفت.
هفتادوشش سال ملای قرآن هیئت شاهزاده علی‌اصغر (ع) بود. حالا یکی‌دوسال است به‌دلیل کهولت سن کمتر می‌تواند به هیئت برود. شهادت پسرش محمدتقی طوری رقم خورد که گویی زندگی او با حضرت علی‌اصغر(ع) گره خورده است.
وقتی در چهارسالگی در حرم امام‌حسین (ع) روی شانه پدرش نشسته بود، هم‌صدا با مداح ایرانی که آنجا روضه می‌خواند، شروع به خواندن کرد. محمد‌احسن، از همان موقع وارد دنیای مداحی شد.
الیاس وفایی از ورزش فوتسال شروع کرد اما حس می‌کرد چیزی در درونش کم است، تا اینکه یک روز به تماشای مسابقات جوجیتسو رفت و همان لحظه، تصمیم گرفت مسیر تازه‌ای را آغاز کند.
در خانه دهنوی‌ها، انس با قرآن رسم و راهی است که مادر، با علاقه و صبری شیرین، جلوی پای فرزندانش گذاشته است. محمدطاها، پسر پانزده‌ساله و ارشد خانواده حافظ کل قرآن کریم است.
خانه دوم جواد شیدایی‌فر پژو ۴۰۵ زرد‌رنگی است که با آن امرارمعاش می‌کند. او می‌گوید: من فکر می‌کنم مسافری که وارد ماشین من می‌شود حکم میهمانی را دارد که به منزل شخصی من می‌آید.
علی‌اکبر غلام‌زاده‌اصفهانی، سه‌سالی می‌شود در هیئت‌های مذهبی مداحی می‌کند. او فکر می‌کرد می‌تواند هر‌دو را با هم ادامه دهد، اما استادانش می‌گفتند سبک قرائت قرآن و مداحی با هم تفاوت دارد.
ریحانه اسدی در نه‌سالگی، هر بار دلش می‌خواست ا‌نیمیشن‌ها را به زبان اصلی ببیند. همین علاقه پنهان باعث شد پدر و مادرش او را در کلاس زبان ثبت‌نام کنند. او سال گذشته مقام دوم استان را در رشته زبان انگلیسی به خود اختصاص داد.
ثنا اسلام‌پرست چهارساله بود که کنار مادرش می‌نشست تا سوره‌ای جدید از قرآن را حفظ کند. او اکنون دانش‌آموز دبیرستانی و حافظ دو جزء قرآن است و توانسته در مسابقات احکام، مقام اول و دوم ناحیه ۲ را از آن خود کند.
روز‌های اول معلمی برای عادله مسافری پر از تجربه‌های نو بود؛ اما در میان همه خاطراتش یک ماجرا هیچ‌گاه از یادش نمی‌رود؛ روزی که قرار بود نماز به جماعت برگزار شود، اما ورود موش به مدرسه همه‌چیز را تغییر داد.
سیدعلی سجادی یک‌بار پدر دانش‌آموزی که پیچ‌گوشتی آورده بود مدرسه را خواست و تذکر داد. چند سال بعد او را دید که پسرش را نشان می‌داد که در دعوا چاقو خورده است!