داستان انتقال کمکهای مردمی از زبان مسئول تدارکات جنگ
اسدالله نجار، جانباز گمنام و بیدرصد، ماندگار از روزگار جنگ است، اما ادعای هیچکدام از اینها را ندارد و سرگرم کاسبیاش است تا نان حلالی پای سفره خانوادهاش ببرد.
در انتهای یکی از کوچهپسکوچههای امام رضا (ع)، در آفتاب نیمروز پاییز، لمداده به دیواری که آفتاب روی آن نشسته است.
از دور هم میشود اسدالله نجار را شناخت؛ پیرمرد مهربان محله که دلخوش به مسجد حضرت ابوالفضل (ع) است که روبهرو حجره و مغازه کوچکش قرار دارد. او هر روز رفتوآمد آدمهایی را شاهد است که بعداز هر نماز، پا سست میکنند تا با او خوشوبشی داشته باشند.
«مسجد حضرت ابوالفضل (ع) ماندگار از زمان شاهعباس است.» این را با اطمینان از روی سنگنوشتهای میگوید که درجریان بازسازی آن پیدا کردهاند که حالا روی یکی از دیوارهای مسجد نصب است.
نام مسجد، خاطرات زیادی برایش همراه داشته است؛ از همراهیهای اهالی محله که خیلی در این راه، کمک کردهاند، تا پیداکردن این سنگ که قدیمی و عتیقه است.
اسدالله میگوید: جریان بازسازی مسجد به روزهای نزدیک انقلاب برمیگردد که اهالی تصمیم گرفتند مسجد، نونوار شود و او بههمراه آقای نباتی، امینیان و عبایی (پیش نماز معروف) دستبهدست هم دادند و مردم هم در این جریان کم نگذاشتند. تعریف میکند: کار جمعآوری کمکهای مردمی برعهده من بود که به این دلیل صندوقی گذاشته بودند.
عکس یادگاری با رهبر
بقالی و حجره او، کوچک و جمعوجور و خلاصه است؛ خیلی متفاوت با سوپرمارکتهای بزرگ و امروزی؛ بهاندازهای که چند نفر بهزحمت در آن جا میشوند. روی یکی از دیوارهای آن، قاب عکسی بزرگ نصب است که از میان تصویرهای قدیمی، عکس رهبری با لباس رزم و چفیه بر گردن، در نگاه اول به چشم میآید. تصویری خاطرهانگیز و ماندگار از روزهای جنگ. حاجاسدا... نجار در همان فضای کوچک، جایی برای نشستنمان باز میکند و با حرفهایی که از گذشته میزند، حق میزبانی را تمام ادا میکند.
از همان پنجششسالگی میخ صاف میکردم، حتی اگر روزی چندبار چکش روی انگشت میکوبیدم و کبود میشد
بهجای مدرسه، مکتبخانه رفتهام
تاریخ تولدش را دقیق بهخاطر ندارد. گوشهایش هم سنگین و شنواییاش، کم است و باید هرکلمه را چندبار تکرار کنی تا متوجه منظورت شود. با خنده میگوید این هم محصول جنگ است؛ اما میداند ۷۰ سال را به بالا دارد. این را با اطمینان کامل میگوید.
قبلاز اینکه سراغ خاطرات روزهای جنگ برود، او را به دوران کودکیاش برمیگردانیم. تعریف میکند: در همین محله متولد شدم. از درس و کلاس و مدرسه چیزی نمیدانم و سوادم قرآنی است. مثل بعضی بچههای دیگر آن زمان، کار را به مکتبخانه و درس ترجیح داده و بعد هم پابهپای پدرش کار کرده است؛ «از همان پنجششسالگی میخ صاف میکردم، حتی اگر روزی چندبار چکش روی انگشت میکوبیدم و کبود میشد و دردم میگرفت.»
اعتقاد دارد اینها همه برای رسیدن به مرحله استادی لازم است؛ و ادامه میدهد پدرش هم نجاری را از جدش یاد گرفته بود و عنوان نام فامیلیشان را از همین دارند.
جعبههای چوبی درست میکردیم
تا قبل از خرابی اطراف حرم، حجره و محل فروششان همان اطراف بود؛ ورودی بابالجواد امروز. کنار حجره چوبتراشی و نجاری آنها شغلهای قدیمی زیادی درجریان بود؛ از آهنگری گرفته تا داسسازی و چوبفروشی و...
حاجاسدالله تعریف میکند: کار ما بیشتر درزمینه ساختن جعبههای چوبی بود. آن زمان مثل حالا جعبههای مقوایی نبود و بیشتر افراد و کسبه از جعبههای چوبی استفاده میکردند.
توریستها و آمریکاییها که مشهد میآمدند، جعبهها را برای زعفران خریداری میکردند. باغدارهای طرقبه و جاغرق هم خریدار این جعبهها بودند. ادامه میدهد: بهجز ساختن این جعبهها خیلی از وسایل دیگر چوبی را نیز میساختیم؛ چرخ چاه، جالباسیهای چوبی، چوبپرده، لنگار که برای شخمزدن زمین بهجای گاوآهن در زمین کشاورزی استفاده میشد و...
حاجاسدالله تعریف میکند: این مغازه، انبار چوبهایمان بود و زمانیکه چوب برای ساخت و مصرف، کم میشد، به اینجا سر میزدیم. بعداز اینکه ازدواج کردم، در همین محله ماندم.
جوانی و انقلاب
روزهای جوانی اسدالله گره خورده است به یک واقعه بزرگ که هیچوقت فراموشش نمیشود؛ متحدشدن مردم برای براندازی حکومت شاه. جوانهایی مثل او زیاد بودند؛ جسور و نترس و خواهان انقلاب. میگوید: باوجود سختگیریهای ساواک، اعلامیههای آقا دستبهدست میچرخید. من هم یکی از افرادی بودم که همراه برخی بچهها اعلامیهها را توزیع میکردم. سختی کار، چسباندن اعلامیهها روی ستونها و دیوارها بود که هیجان خیلی زیادی داشت.
درجریان همین پخش اعلامیهها چندبار نزدیک بوده که دستگیر شود؛ «در یکی از روزهای سرد مشغول چسباندن اعلامیه روی ستونی بودم که مامورها رسیدند. نفهمیدم چطور فرار کردم، اما فاصله بین ما آنقدر کم شده بود که مامور با باطوم، پایم را نشانه گرفت. باوجودی که از شدت درد، ضعف کرده بودم با قدرت تمام شروع به دویدن کردم. کوچههای آن زمان پیچدرپیچ و دالانمانند بود. با اینکه درد، تمام وجودم را سست کرده بود، خود را به خانه رساندم. خوشبختانه همسرم خیلی زود در را باز کرد و مامور نتواست به مقصود خود برسد.»
آتشسوزی زندان و شهادت جواد
از این دوران، یک خاطره تلخ هم دارد؛ شهیدشدن جواد نباتی در زندان. میگوید: جواد هممحلی ما بود؛ جسورتر از بقیه و از چیزی هراس نداشت و در یکی از راهپیماییها بهخاطر درگیری با یک سرباز دستگیر شد و به زندان افتاد. او درجریان آتشسوزی زندان به شهادت رسید. زمانی متوجه شدیم که پیکرش را برای تدفین به بهشت رضا برده بودند و این جریان چندوقت، ذهن بچههای محله را درگیر کرده بود.
دنبال گرفتن امتیاز نبودم
اسدالله از زمان شروع جنگ تا پایان آن را در خط مقدم بوده است و مسئول تدارکات. تعریف میکند: با کامیون و ماشینهای سنگین بین مناطق جنگی و مشهد در رفتوآمد بودم. کمکهای مردمی درقالب پوشاک گرم، کنسرو میوه و تنقلات یکجا جمعآوری و با کمپرسی به خط مقدم فرستاده میشد.
التهاب پوستش، یادگاری از دوران جنگ است. سنگینی گوشهایش هم به همین دوران برمیگردد، اما هیچوقت دنبال گرفتن امتیاز جانبازی نبوده است. تعریف میکند: جنگ که شروع شد، خیلیها داوطلب رفتن به جبهه شدند. آنهایی که در شکلگرفتن انقلاب نقشی داشتند، خود را مسئولتر میدانستند و اشتیاقشان بیشتر بود.
او ادامه میدهد: آدمها برای رفتن به خط مقدم اشتیاق داشتند؛ حتی اگر میدانستند پایان این خط برگشتی نیست. یادش میآید درجریان همین رفتوآمدها چندبار خمپاره دقیقا جلوی ماشین خورده، اما اتفاقی نیفتاده بود و او دلش نمیآمد جنگ را ترک کند. درجریان یکی از بمبارانها شیمیایی شده و پوستش حالا به شدت ملتهب است و سوزش دارد. شغل نجاری را هم به همین دلیل کنار گذاشته و دیگر نمیتوانسته آن را ادامه دهد. اما ماجرای عکس یادگاری او با رهبر هم شنیدنی است.
دیدار با رهبری در خط مقدم
تعریف میکند: سید را قبلاز انقلاب میشناختم و در مسجد ترکها پشت سرِ پدرشان نماز میخواندم. دوران جنگ، سید چندبار برای سرکشی به منطقه آمدند. دغدغه رزمندگان را داشتند. یکبار بشکه آبی را که پشت خط بود، دیده بودند و خواستند آب را دردسترس رزمندهها بگذاریم؛ حتی خودشان اعلام آمادگی کردند تا در انجام این کار کمک کنند.
دعای زائر مرا بس است
مشتریهای اسدالله بیشتر زائرانی هستند که از شهرهای مختلف به قصد پابوسی و زیارت امامرضا (ع) میآیند و چند روزی را اینجا میمانند و برمیگردند شهرشان. بین آنها محلیها خیلی کم هستند. علتش هم این است که جای خانههای قدیمی را هتلآپارتمانها و مسافرخانهها گرفتهاند.
میگوید: کار زائر که راه بیفتد و دعایش که پشت سرم باشد، برایم کافی است و چیز دیگری از خدا نمیخواهم. این حرف را از حاجحسین تبریزی دارم که میگفت اگر میخواهی به جایی برسی، چیزی نگو که زائر حضرت رضا (ع) به دل بگیرد.
این گزارش سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵ در شماره ۲۱۷ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.