کد خبر: ۸۵۲۰
۱۶ مهر ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
خاطرات کلاس‌های نادرِ آقای نوجوان؛ معلمی که نویسنده است

خاطرات کلاس‌های نادرِ آقای نوجوان؛ معلمی که نویسنده است

نادر نوجوان کسی است که نیم قرن معلمی کرده، چندین کتاب درسی و غیر درسی تالیف کرده و میان دانش‌آموزان سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۹۰ کم نیستند کسانی که از او، کتاب‌ها و جزوه‌هایش چیز‌ها آموخته‌اند.

شجاعی| در سر زدن‌های‌مان به خانه اهالی، این هفته میهمان کسی بودیم که شورای اجتماعی محله فارغ‌التحصیلان معرفی‌اش کرده بود. گفتند دبیر بازنشسته فیزیک است و مورد وثوق و احترام مردم و همسایه‌ها.

تصور ما و احتمالا خیلی از شما از دبیر و کلاس فیریک شخصیت و فضایی جدی و خشک است، اما در پرس و جوهای‌مان پیرامون این سوژه، نماینده کسبه محله چیزی گفت که ۱۸۰ درجه با تصورات‌مان تفاوت داشت.

او گفت: «آقای نوجوان از آن معلم‌هایی بوده که وقتی می‌خواستند دانش‌آموزانش را تنیه کنند، می‌گفتند اجازه نمی‌دهیم سرکلاس ایشان حاضر شوید، فکرش را بکنید تنبه دانش‌آموز دبیرستانی این باشد که نرود سر کلاس. آقای نوجوان چنین معلمی بوده، برای همین هنوز که هنوز است، دانش‌آموزان آن سال‌ها که حالا آدم‌های موفقی شده‌اند، از دکتر و مهندس، از حالش باخبرند و احوالش را می‌پرسند.»

«نادر نوجوان» کسی است که نیم قرن معلمی کرده، چندین کتاب درسی و غیر درسی تالیف کرده و میان دانش‌آموزان سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۹۰ کم نیستند کسانی که از او، کتاب‌ها و جزوه‌هایش چیز‌ها آموخته‌اند.   

 

تولد در دیار عشق‌آباد 

۸۵ سال پیش متولد شده است، یعنی سال ۱۳۰۹، و مکان تولدش عشق آباد است. نَقل این سفر را از زبان پدرش چنین بیان می‌کند: «آن زمان‌ها کفاشی در ایران رونق چندانی نداشت برای همین به عشق‌آباد رفتیم».

می‌گوید: «چهار ساله بودم که حکومت کمونیستی در خاک شوروی ریشه دواند و پدرم باید انتخاب می‌کرد؛ یا تبعه شوروی باشد و کمونیست، یا بار سفر ببند و برگردد ولایت خودش که او راه دوم را انتخاب کرد.»

او از آن سفر یک خاطره برای‌مان رو می‌کند: «مرز ایران بودیم که دزدان گردنه‌گیر یک دفعه جلوی‌مان ظاهر شدند و دار و ندارمان را غارت کردند و پدرم چیزی که از عشق‌آباد و بعد از چند سال مهاجرت با خودش به ایران آورد، پینه دستانش بود.»   

 

مرگ پدر، پایان کودکی

نوجوان سخن از سر می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «ساکن درگز شدیم و پدرم حجره کوچک کفاشی‌اش را راه انداخت تا با کارگری؛ اما فکری روشن و دلی پرامید و محبت زندگی تازه‌ای را شروع کنیم.»

روز‌های خوب برایش ادامه داشت تا آن‌که حادثه‌ای، بار دیگر روال زندگی‌اش را تغییر داد: «شیرینی گرفتن مدرک ششم ابتدایی خیلی برایم دوام نداشت، ۱۳ ساله بودم که به‌دلیل یک اشتباه از طبیب و تجویز بیش از اندازه دارو پدرم زندگی را با چهار فرزند ترک کرد.»

سیزده ساله بود که پدرم از دنیا رفت. من با اندک مهارتی که از کفاشی داشتم به حجره پدر رفتم تا نان‌آور خانه شوم

احساساتش لطیف است، همان‌قدر که راحت لبخند می‌زند، آسان هم بغض می‌کند. با یادآوری آن خاطره نم اشکی از گوشه چشمانش می‌سُرد روی گونه‌هایش و آرام ادامه می‌دهد: «حتی تا صبح هم دوام نیاورد.»

به یاد می‌آورد: «با آن که مادرم تمام سختی و مسئولیت زندگی را به دوش گرفته بود، اما من به عنوان فرزند ارشد خانواده با اندک مهارتی که از کفاشی داشتم به حجره پدر رفتم تا حداقل کاری را که می‌توانستم برای خانواده انجام دهم.»

سخنش را به درس و تحصیل می‌کشاند و ادامه می‌دهد: «آن زمان درگز دبیرستان نداشت و وضع مالی خانواده هم به‌گونه‌ای نبود که بتوانم برای تحصیل به مشهد بروم، این بود که روزهایم تا چند سال به‌همین روال ادامه پیدا کرد.»  

 

نخستین تدریس

خاطرات زندگی اش را ورق می‌زند تا به سال ۱۳۲۸ می‌رسد: «۱۸ سالم بود که برای جذب دو آموزگار پیمانی برای روستا‌های درگز آزمونی برگزار شد، من هم به سبب پایه درسی قوی که داشتم شرکت کردم و به لطف خدا قبول شدم، اما تنها یک سال در روستای حصار درگز مشغول به کار بودم.»

داستان بیکار شدنش شنیدنی است: «سال‌های بحرانی کشور بود، شاه ترور شده بود و کمونیست‌ها و توده‌ای‌ها را می‌گرفتند، من هم که متولد عشق‌آباد شوروی بودم و به خیال‌شان کمونیست، تکلیفم معلوم بود. بعد از یک سال کار، ابلاغی آمد که به‌دلیل مکان تولدم، ممنوع التدریس شده‌ام، همین شد که دوباره به چهارگوشه حجره پدری برگشتم، خاطر جمع از آن که دیگر، کس نگوید از اینجا خیز و آنجا رو.»  

 

آدم بزرگ‌های دانش‌آموز

قصه از سر می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «یک سال گذشت و تقریبا سال ۱۳۳۱ و دوران دکتر محمد مصدق رسید، حال و هوای کشور تغییر کرده بود و من دوباره برای آزمون آموزگاری شرکت کردم و مجدداً قبول شدم. این بار به روستایی در دورترین نقطه درگز که در دره «شمسی‌خان» و جایی میان درگز و کلات بود منتقل شدم.»

لبخندی که بر لبش می‌نشیند از خاطره‌ای است که زودتر از به زبان آوردن در ذهنش جان دوباره گرفته است: «سال اول را با آموزش سالمندان سپری کردم؛ آن‌ها من را همچون عضوی از خانواده‌شان می‌دانستند و محبت زیادی به من می‌کردند. من هم همه تلاشم را برای آموزش آن‌ها انجام می‌دادم، تا جایی که در پایان دوره، همگی بر خواندن و امضا کردن مسلط بودند.»   

 

جملات نجات دهنده

انگار زندگی نادر نوجوان را با درس همراه کرده بودند، خودش می‌گوید: «شب‌های تنهایی و بیکاری روستا، دوباره هوای درس خواندن را به سرم زد، کتاب‌های دبیرستان را گرفتم، اما هیچ چیز از آن نمی‌دانستم، تا آنکه به لطف یکی از دوستان خوبم، آقای سلیمانی‌نژاد که خیلی مدیونشان هستم در ۱۵ روز، مقدمات ریاضی و فیزیک و شیمی را آموزش دیدم.»

هجوم احساسات امانش را بریده است با دستمال دوباره اشک گوشه چشمش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: «یک سال درس خواندم و سه کلاس را در مشهد آزمون دادم تا توانستم سیکلم را بگیرم، همین هم جرقه‌ای شد تا میل به درس در من تشدید شود. بعد از یک سال هم دو کلاس دانش سرای مقدماتی را امتحان دادم و از پیمانی به رسمی تبدیل شدم.»

این پایان کار معلم سخت کوش محله‌مان نبود، خودش اضافه می‌کند: «لذت درس خواندن را چشیده بودم و دیگر توقفی نداشتم. هم زمان با  تدریس دو دیپلم طبیعی و ریاضی را پشت سر هم گرفتم و توانستم به درگز منتقل شوم.»

به اینجای کلامش که می‌رسد، دفتری با جلد سیاه را نشانم می‌دهدکه گذر زمان جلد و کاغذهایش را کاهیده و زرد کرده است. دفتری که به خوبی می‌توان سال‌ها تلاشش را در آن دید، خودش می‌گوید: «این سند خاطرات و تجربیات من است، حاصل شب‌های تنهایی!»

دفتر پر است از فرمول و مسئله‌های دست نویس، اما با دقت بیشتر که نگاه می‌کنیم دل نوشته‌ها و شعرهایش را در گوشه و کنار صفحه‌ها می‌بینیم. «کسی که خواندن را دوست دارد هرگزخسته نمی‌شود، اسفند سال ۱۳۳۶» این جمله در چند جای دفتر تکرار شده است. می‌گوید: «همین جملات گاهی تنها بهانه و محرک بود تا آتش اشتیاقم به‌راحتی خاموش نشود.»

عُلقه و دلبستگی زیادی به درگز دارد و در میان صحبت‌هایش بار‌ها نام آن را می‌آورد و آخر شعری هم در وصف دلدادگی‌اش می‌خواند: 
من عاشق به درگز و درگز شعارم است / در راه این عزیز دادن جان افتخارم است  

 

رتبه دوم دانشسرای عالی

این معلم بازنشسته از روز‌های کنکور می‌گوید: «همزمان با بازگشت من به درگز، برادر دومم هم دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند تا هر دو با هم در کنکور دانشسرای عالی شرکت کنیم. بعد از مدتی از تهران تلگراف زدند و اعلام کردند که من نفر دوم سراسری هستم، برادرم نفر سوم و برادر خانمم که آن زمان افتخار بودن‌شان در زندگی‌ام را نداشتم، نفر چهار بودند.»

کلامش را با خنده ادامه می‌دهد: «وقتی ما برای مصاحبه به تهران رفتیم، آقای فاطمی، استاد دانشسرای عالی، بعد از مصاحبه به ما گفتند، بچه‌ها، شما معلم‌های خیلی خوبی می‌شوید، پس فکر دکتر و مهندس بودن را از سرتان خارج کنید.»  

 

دوره جوانی که در شور انقلاب گذشت

او به دلیل تلاش و کسب نمرات بالا و قبولی در آزمون‌ها، برای ادامه تحصیل در مقطع ارشد، به کشور فرانسه بورسیه می‌شود. اما انگار حوادث بزرگ تاریخی که با بوی سیاست در آمیخته بود، خیال نداشت دست از سر او بردارد.

هنوز طعم شیرین بورسیه فرانسه را نچشیده بود که اختلافات حکومت وقت با فرانسه و شکل‌گیری ریشه‌های انقلاب از سوی امام خمینی (ره) آغاز، و تمامی بورسیه‌های تحصیلی از سوی شاه قطع می‌شود تا به قول خودمان درس خواند به اتمام راه خود برسد؛ اما خودش آن روز‌ها را با شیرینی یاد می‌کند و می‌گوید: «همه وجودمان را شور انقلاب مبارزه با حکومت شاهنشاهی گرفته بود و همین هم سبب می‌شد تا هر روز را با اشتیاق یک مبارزه آغاز کنیم. خوب یادم هست در سخنرانی شاه در دانشسرای عالی همه دانشجو‌ها به شاه پشت کردیم تا حدی که جلسه را با عصبانیت ترک کرد.»

شیطنت‌های جوانی، لبخندی بر لبش می‌نشاند و ادامه می‌دهد: «از این دست کار‌ها زیاد می‌کردیم، گاهی حتی به نشانه اعتراض کت‌هایمان را چپه رو می‌پوشیدیم و در مقابل دانشسرای عالی تحصن و تظاهرات می‌کردیم؛ این‌ها همه جوانی ما را می‌ساخت.»

دانشسرا سراسر خاطرات خوب برایش بود، شاید بخشی از دلیلش به ازدواج و انتخاب همسرش باز گردد. صورتش را به سمت همسرش می‌چرخاند و زیر لب ضرب‌المثلِ «پشت هر مرد موفق یک زن موفق ایستاده» را نجوا می‌کند و می‌گوید: «همه زندگی امروزم را مدیون وجود همسرم هستم؛ من همه فکر و ذهنم درس و کتاب بود و اگر او همراهم نبود چیزی از این زندگی نمانده بود.»

لبخند رضایتش را به همسرش هدیه می‌کند و دوباره در میان خاطراتش به‌دنبال پایان دوران تحصیلش می‌گردد: «بعد از پایان دانشسرای عالی دوباره به درگز برگشتم و مدت ۷ سال به‌همراه برادرانم به تدریس درس ریاضی، فیزیک و شیمی مشغول بودم تا آن که مقدمات برای انتقال به مشهد فراهم شد.»  

 

کلاس درس زیر رگبار درگیری

«اوج روز‌های انقلاب با تدریس من در مدارس مشهد همراه بود» این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «شرایط جنگ و درگیری باعث شده بود خیلی از دبیران کلاس‌های درس را تعطیل کنند؛ اما من همیشه عاشق دانش‌آموزان و کلاس درسم بودم، همین هم باعث می‌شد، همیشه حتی با تعداد اندک دانش‌آموزان کلاس‌هایم دایر باشد.»

این روحیه  را به خوبی از فعالیت‌هایش در سال‌های بعد از بازنشستگی می‌توان فهمید: «سال ۱۳۵۸ و بعد از بازنشستگی با هشت تن از فرهیختگان و استادان، یک گروه برای برگزاری و آموزش دروس کنکور تشکیل دادیم که ۳۰ سال هم فعالیت کرد؛ اما خب به سبب کهولت سن و بیماری چند صباحی است که دیگر نتوانستم همکاری‌ام را ادامه دهم.»   

 

یک کتاب شعر گویا

شعر و ادبیات به بند بند وجودش وصل است و هر کلامش را با بیتی آغاز می‌کند؛ شاید همین هم باعث شیرینی کلام و جذابیت کلاس‌هایش بوده است. به گفته خودش، برخلاف تمام علاقه‌ای که به ادبیات داشته، نتوانست آن را به‌صورت آکادمیک و دانشگاهی دنبال کند: «با این وجود همیشه با شعر و ادبیات زندگی کرده‌ام» این می‌گوید و تاکید می‌کند: «حتی در کلاس فیزیک».     

 

ازدواج با طعم دانشگاه 

صحبت را دوباره به سال ۱۳۴۱ و شاید عاشقانه‌ترین روز‌های زندگی‌اش می‌کشانم تا خودش بازگو کننده آن ایام باشد: «گفتم رتبه من برادرم و برادر خانمم پشت سر هم بود و هر سه با هم راهی دانشسرای عالی شدیم، این همراهی موجبات دوستی با برادر همسرم و ازدواجم را فراهم کرد؛ البته بدون زمینه قبلی!»

به اینجای صحبت که می‌رسد نگاهی به خانم می‌اندازد تا او ادامه دهنده کلام باشد، همسرش هم وارد صحبت می‌شود و می‌گوید: «یک سال قبل از پایان تحصیلات‌شان بود و من هم به تازگی دیپلم طبیعی‌ام را از دانشسرای مقدماتی گرفته و به‌عنوان معلم استخدام شده بودم؛ اما اصلا همدیگر را ندیده بودیم و تنها براساس شناخت و آشنایی برادرم این ازدواج صورت گرفت.»

جمله آخرش را آرام‌تر می‌گوید و مانند همراه سالیان درازش، لبخندی عمیق چهره‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «آن زمان‌ها تلفن و ارتباط داشتن راحت نبود، باید هر دو به تلفن‌خانه می‌رفتیم و با کلی زحمت تماس می‌گرفتیم؛ اما خب شیرینی خاص خودش را هم داشت.»

نادر نوجوان در ادامه کلام همسر اضافه می‌کند: «حاصل ازدواج‌مان سه دختر است که به لطف خداوند و همسرم، پروانه‌وار به دور ما می‌گردند.»     

 

نوشتن و باز هم نوشتن

همه عمرش با مطالعه و نویسندگی گذشته از کتاب و جزوات درسی بگیرید تا مقالات و داستان‌های علمی و ادبی که با پیشنهاد همسرش بخش زیادی از آن‌ها را به کتابخانه‌ها اهدا کرده است. این را گفتم تا گذرتان را به کتاب‌های «چهل حکایت» برسانم، این کتاب‌ها با همکاری استاد نادر نوجوان و دکتر شایان به سرانجام رسیده است؛ اما نویسندگی آن توسط دکتر شایان انجام می‌شود، خودش در توضیح کتاب‌ها می‌گوید: «چهل حکایت نصیحتی است برای جوانان و تا به امروز در ۱۴ جلد به چاپ رسیده و البته محدود به این تعداد نیست.»    

 

همه ایران ما را با جزوات‌مان می‌شناختند

نوجوان به سبب سال‌ها فعالیت در حوزه کنکور کتاب‌های زیادی را در این زمینه و علوم روز فیزیک ترجمه و تالیف کرده است که برای بسیاری از کنکوری‌های سرار کشور نام آشناست.

خودش می‌گوید: «برادرم سومم که از استادان دانشگاهی برجسته در رشته شیمی بود، تسلط بسیار خوبی به زبان انگلیسی داشت و همین هم بهانه دورهمی‌هایمان را فراهم می‌کرد. شب‌ها می‌نشستیم و جدیدترین جزوات و یافته‌های علمی را ترجمه می‌کردیم و به‌صورت کتاب و جزوه در اختیار دانشجو‌ها قرار می‌دادیم. همه ایران مارا با جزوات‌مان می‌شناختند؛ اما متاسفانه ۱۰ سالی می‌شود که برادرم به سبب بیماری فوت کرده‌اند.»   

 

پارتی از جنس دانش‌آموز

صحبت از دانش‌آموزان قدیمی که می‌شود همسر استاد نوجوان می‌گوید: «ما پارتی زیاد داریم، به‌خصوص پزشکان! بیشتر شاگردان آقای نوجوان امروز در مسند پزشکی و مهندسی قرار دارند و این افتخاری برای ما محسوب می‌شود که بگوییم روزی این‌ها شاگردمان بودند.»

نوجوان کلام را با لبخندی بر لب ادامه می‌دهد: «محبت زیادی هم به ما دارند و هرکجا که باشند یادی از ما هم می‌کنند، حتی اگر خارج از ایران باشند باز هم جویای احوال ما هستند.»

 

گپ و گفتی با شاگردان قدیمی؛ رفاقت و دوستی در عین احترام

از شاگردان قدیمی که می‌گوید وسوسه می‌شوم تا طعم کلاس فیزیک استاد نوجوان را از زبان آنان هم بشنوم. اولین شاگرد را از سال‌های ۵۹ و ۶۰ انتخاب می‌کنم. دکتر سعید ناظمی، فوق تخصص حلق و ریه.

تا نام استاد نوجوان را می‌شنود انگار تمام روز‌های جوانی برایش زنده می‌شود، بی‌مقدمه آغاز می‌کند: «بزرگ‌ترین افتخارم شاگردی ایشان است.» این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «کلاس درس ما همیشه با شعر و خنده همراه بود و تقریبا همه بچه‌ها با شور و اشتیاق وارد کلاس می‌شدند.

دکتر ناظمی، فوق تخصص حلق و ریه و از شاگردان استاد می‌گوید: کلاس درس ما همیشه با شعر و خنده همراه بود 

استاد شیوه تدریس ویژه‌ای داشتند که درک مفاهیم سخت و پیچیده فیزیک را آسان می‌کرد. در واقع تمام آیتم‌های آموزشی را با مثال و شعر آموزش می‌دادند.»

هنوز هم جزئی‌ترین مباحث کلاس را به‌خاطر دارد، خودش ادامه می‌دهد: «یادم هست برای درس آونگ‌ها، جا سویچی پاندولی شکلی داشتند که به شیوه خاصی تکان می‌دادند و همزمان این شعر را در رفت و برگشت آونگ می‌خواندند؛ دلبر شیرین من برده دل و جان من / برده دل و جان من دلبر شیرین من» با هیجان خاصی اضافه می‌کند: «ایشان منبع فوق‌العاده‌ای از شعر در حافظه داشتند و هرکدام را در بهترین جای ممکن استفاده می‌کردند.»

ناظمی از رابطه استاد و شاگردی می‌گوید: «ارتباطی که با دانش‌آموزان‌شان داشتند کاملا ویژه و خاص بود، در عین رفاقت و دوستی آن جایگاه احترام همیشه حفظ می‌شد و همین هم باعث می‌شد با گذشت این همه سال ارتباط‌شان با شاگردان ادامه پیدا کند.»   

 

آرامش، صبر و متانت با استاد فیزیک

انتخاب دوم‌مان دکتر علیرضا حقی‌رجعتی، فوق تخصص چشم است، شاگرد سال‌های ۶۵ و ۶۶. کلامش را با ویژگی‌های اخلاقی معلمش آغاز می‌کند و می‌گوید: «آرامش، صبر و متانت در هنگام تدریس، همیشه ایشان را در جرگه استادان مثال زدنی قرار می‌داد.

چهره بشاش و پر انرژیشان هنگام تدریس وجود هر نوع کسالتی را از خاطر می‌برد و این همیشه برای من و همه هم رد‌ه‌هایم بسیار ارزشمند بود.» صحبت را به کلاس درس می‌رساند و به یاد می‌آرود: «مباحث درسی همیشه با لطیفه، شعر و خنده همراه بود و همین باعث می‌شد تا نکات درسی همیشه در خاطرمان بماند. علاوه بر این کلاس‌ها همیشه تحرک داشت و دانش‌آموزان شریک درس و بحث بودند که این از اهمیت بالایی در آموزش برخوردار است.»

دکتر حقی رجعتی اضافه می‌کند: «تسلط در تدریس از ویژگی‌هایی است که مدرسان را همیشه در خاطر ثبت می‌کند و باید بگویم ایشان از نظر سطح معلومات و تسلط در مباحث، در بین دیگر معلمان از جایگاه بسیار ویژه‌ای برخوردار بودند.» 

* این گزارش پنج شنبه، ۵ شهریور ۹۴ در شماره ۱۶۰ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام