کد خبر: ۱۵۷۳۱
۱۰ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
علیرضا حافظی، جانباز ارتشی در سردشت شیمایی شده است

عوارض شیمیایی از علیرضا حافظی جدا نمی‌شود

علیرضا حافظی ۱۰۸ ماه در مناطق عملیاتی حضور داشت و ۴۵ درصد جانباز است. او دو بار در عملیات کربلای ۵ و یک بار هم نزدیک پاسگاه سردشت مورد حمله شیمیایی قرار گرفته است.

شادفر- بخشنده| تاول‌های پوستی، خس‌خس‌های همیشگی سینه، جراحت‌های چشمی و... عوارض جبران‌نشدنی حملات شیمیایی است و چه کسی عمیق‌تر از یک جانباز شیمیایی می‌تواند این مصائب را درک کند؟

در سالروز این مناسبتِ تلخ، به‌همراه امیر سرتیپ دوم محمدی، فرمانده لشکر ۷۷ پیروز ثامن‌الائمه (ع)، به دیدار علیرضا حافظی، جانباز ارتشی، در خیابان فداییان اسلام در محله عنصری مشهد رفتیم.

 

یادی کوتاه از «سردشت»

هفتم و هشتم تیر ۱۳۶۶، سردشت هدف حمله هواپیما‌های بمب‌افکن عراقی قرار گرفت که ماموریتشان، نابودی هر موجود زنده در سردشت و اطراف آن با سلاح‌های شیمیایی بود. آنها تا توانستند، روی سر مردم در چهار نقطه پرجمعیت شهر، بمب شیمیایی انداختند.

در پی این حمله، دست‌کم ۱۱۰ تَن از هموطنانمان جان باختند و به روایتی بیش از ۵ هزار نفر در معرض گاز‌های سمی قرار گرفتند و مسموم شدند. در طول هشت سال جنگ تحمیلی، حملات شیمیایی عراق به ایران، منجر به مصدوم شدن بیش از ۱۰۰ هزار نفر از هموطنانمان شده است که متاسفانه هر روز شاهد از بین رفتن این عزیزان در سرتاسر کشور هستیم.

 

میهمان‌های ناخوانده

علیرضا حافظی از میزبانی مهمانانی که حالا خانه‌اش را ترک کرده‌اند، خرسند است. او فقط سال گذشته به این مناسبت، میزبان دو نفر از کانون بازنشستگان بود و این نخستین‌بار است که مسئولان ارتشی و شهری به خانه کوچک و بی‌ریای او آمده‌اند.

او ۱۰۸ ماه در مناطق عملیاتی حضور داشته است که ۴۵ درصد جانبازی، مهر تاییدی بر این موضوع است. این جانباز دارای سه فرزند است؛ دو دختر که ازدواج کرده‌اند و یک پسر که دانشجوست. از او خواستیم از خودش بگوید. از حضورش در ارتش و نحوه جانبازی‌اش و از خواسته‌ها یا انتظاراتش.

 

می‌ترسیدم از جنگ جا بمانم

من هفده‌سالم بود که وارد ارتش شدم. یک سال مانده بود به هجده‌سالگی‌ام تا بتوانم به سربازی بروم. می‌ترسیدم جنگ تمام شود. عشق رفتن به جبهه و جنگ داشتم. ابتدا می‌خواستم از طرف مسجد المهدی (عج) در طلاب به جبهه بروم که گفتند چهار ماه دیگر نوبتت می‌شود. با خودم گفتم شاید در این چهار ماه، جنگ تمام شود که شنیدم ارتش در باغ ملی نیرو استخدام می‌کند.

سه‌بار در معرض مواد شیمیایی قرار گرفتم؛ دو بار در عملیات کربلای ۵ و یک بار هم نزدیک پاسگاه سردشت

وقتی رفتم، دیدم سپاه و ارتش بیرون ساختمان میز گذاشته‌اند و داوطلبان را ثبت‌نام می‌کنند. اول سمت میز سپاه رفتم که بیرونِ ساختمانی کنار باغ ملی بود و مشغول پر کردن فرم شدم، اما سرانجام به‌دلایلی فرم ارتش را پر کردم و ازطریق ارتش، برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کردم. پس از چهار ماه آموزشی به منطقه رفتم. در این ۱۰ سال در تمام منطقه‌های جنوب و شهر‌های مختلف حضور داشتم. حقوق آن زمان ۵ هزارو ۶۵۴ تومان بود و سالی یک سکه بهار آزادی، عیدی می‌دادند. من از پرسنل لشکر ۷۷ در واحد تانک بودم. از سال ۶۱ به منطقه جنگی رفتم تا پایان سال ۷۱ که برگشتم. من پس از جنگ هم در منطقه بودم.

سه‌بار در معرض مواد شیمیایی قرار گرفتم؛ دو بار در عملیات کربلای ۵ که ماموریت داشتیم با تانک از نیرو‌های سپاه و بسیج پشتیبانی کنیم. یک‌بار هم در ساختمان شهربانی نزدیک به سردشت؛ البته شهر سردشت هم چند روز قبلش هدف حمله شیمیایی قرار گرفته بود.

 

۴۵ درصد جانبازی دارم

به‌دنبال کار‌های جانبازی نمی‌رفتم. از این کار خجالت می‌کشیدم. وقتی افرادی را می‌دیدم که پایشان یا عضو دیگری از بدنشان قطع است، با خودم می‌گفتم من چرا بروم دنبال کار‌های جانبازی و بیمه؟ تا سال‌های آخر خدمتم هم نرفتم.

در اواخر خدمت به‌خاطر ریه‌ام، حالم بد شد. چهار ماه در تهران در بیمارستان پیشرفته ریه بستری شدم. آن زمان احساس خفگی می‌کردم. ریه‌ام چسبندگی شدیدی داشت. آنجا با آزمایش‌هایی که انجام شد، گفتند باید جراحی شوم. تا قبل از عملم، مدام دارو می‌خوردم. در منطقه که بودم، هم همین‌طور بودم. آنجا از نگهبانی معافم کردند ولی منطقه که می‌رفتم، در تانک بودم. عملم کردند و یک‌چهارم ریه‌ام را برداشتند. پس از عمل، آنجا کمی بهتر شدم. نمونه ریه‌ام را به آزمایشگاه پاستور بردند تا درصد شیمیایی‌اش مشخص شود. آنها خودشان برای من نامه زدند و گفتند تو که ریه عمل کردی، بیا کار‌های جانبازی‌ات را بکن. من هم قانع شدم و رفتم و کارهایش را انجام دادم و در همان سال بازنشسته شدم. بیش از ۲۵ سال و ۵ ماه خدمت کردم که خودشان من را بازنشسته کردند.

سه تا بیمارستان رفتم؛ بیمارستان چشم و پوست و ریه. بیمارستانی که ریه من را برداشت، به من ۴۵ درصد جانبازی داد. بیمارستان چشم و پوست به من ۹ درصد داد که درمجموع ۵۴ درصد شد، اما در کمیسیون، کَمَش کردند و ۴۵ درصد تایید شد. پس از آن به بنیاد رفتم تا آنجا هم کارهایش را بکنم. در بنیاد باید همه کار‌ها را دوباره کرد.

آقای دکتری که مسئول کمیسیون بود، به من گفت تو که حالت خوب است و داری راه می‌روی، چطور ارتش تو را ۴۵ درصد جانباز کرده است؟ از حرفش ناراحت شدم. پاسخ دادم نه ارتش پسرخاله من است نه شما پسرعمه من. شما هرچی دوست داری، درصد بنویس. من تابه‌حال دنبال این چیز‌ها نبوده‌ام. من از بنیاد نه حقوق می‌خواهم نه چیز دیگری؛ همین حقوق بازنشستگی‌ای که دارم، برایم کافی است، فقط آمده‌ام که درصد جانبازی ارتشم به بنیاد تبدیل شود تا کارتی داشته باشم که شاید جایی به دردم بخورد. دکتر گفت من ۴۵ درصد نمی‌زنم. گفتم شما ۵ درصد بزن. مهم نیست. به‌خاطر بحثی که کردم، پرونده من را ناقص زد و از همان زمان یعنی سال ۸۷ پرونده‌ام در بنیاد خوابیده است و من دیگر پیگیر نشدم.

 

علیرضا حافظی، جانباز ارتشی در سردشت شیمایی شده است

 

این سرفه‌ها عادی است، من همیشه همین‌طور هستم

وقتی از او می‌پرسم درخواستی از مسئولان دارید، پاسخ می‌دهد نه. من همین حقوق جانبازی‌ای که می‌گیرم، برایم کافی است. خواستم پسرم استخدام نیروی هوایی شود، گفتند یک سال سنش زیاد است. گفتم من جانباز بازنشسته ارتش هستم. گفتند باید جانبازی بیش از ۷۰ درصد داشته باشید تا ما بتوانیم پسرتان را استخدام کنیم.

سرفه‌هایش باعث می‌شود ما مدام شرمنده شده، برای زحمتی که ایجاد کرده‌ایم، عذرخواهی کنیم که پاسخ می‌دهد این سرفه‌ها عادی است. من همیشه همین‌طور هستم. وقتی به مهمانی می‌روم، همه طوری نگاهم می‌کنند که خجالت می‌کشم.

اینها ناشی از چسبندگی ریه و تنگی‌نفس و سنگ‌ساز بودن کلیه‌ام است. چهار بار سنگ‌شکنی کردم و تنگی نفسم به دریچه‌های قلبم، فشار آورده است و درنتیجه دوبار سکته کرده و بستری شده‌ام. برای ریه‌ام الان هیچ راهی نیست به‌جز پیوند که فکر نمی‌کنم امکانش باشد؛ البته برای بعضی جانباز‌ها در آلمان کار‌هایی انجام دادند، اما درصدشان بیشتر بود و جانباز سپاه بودند. سپاه روابط‌عمومی خوبی دارد و به جانبازانش بیشتر می‌تواند برسد، اما ارتش دستش کوتاه است. همین که امروز آمدند، من تعجب کردم و خیلی خوشحال شدم. از اینکه از شورای شهر و شهرداری آمدند و شما آمدید، واقعا ذوق‌زده شدم و در حافظه‌ام می‌ماند.

حافظی از فداکاری‌های همسرش نیز برایمان این‌گونه یاد می‌کند: همسرم خیلی اذیت شده است. من مدام از سال ۶۱ تا ۷۱ در منطقه بودم. گاهی به مرخصی که می‌آمدم و بچه‌ها را می‌دیدم، تعجب می‌کردم که چقدر بزرگ شده‌اند، حتی یک‌بار پیش آمد که آنها را نشناختم و فکر کردم بچه همسایه هستند.

سال ۶۰ ازدواج کردیم ولی از جوانی‌ام چیزی نفهمیدم. اول زندگی مشترکمان، سال‌ها دور از هم بودیم و بعد که همسرم آمد، فقط مریض‌داری کردم

 

سال ۶۰ ازدواج کردیم ولی از جوانی‌ام چیزی نفهمیدم

همسرش می‌گوید: از این تعداد میهمانی که امروز داشتیم، بسیار خوشحال و البته ناراحت هستم که آمادگی‌اش را نداشتیم از آنها پذیرایی کنیم. سال گذشته فقط یکی‌دو نفر آمدند و ۱۰ دقیقه نشستند و رفتند! این بازدید‌ها باعث امیدواری و دلگرمی ما می‌شود. ما خیلی سختی کشیدیم. سال ۶۰ ازدواج کردیم. ولی از جوانی‌ام چیزی نفهمیدم. اول زندگی مشترکمان، سال‌ها دور از هم بودیم و بعد که همسرم آمد، فقط مریض‌داری کردم. ما نسل سوخته‌ایم. درمقایسه‌با زندگی‌های این دوره اصلا نمی‌شود گفت زندگی کردیم.

او می‌گوید: حالا شرایط جسمانی همسرم خیلی بهتر شده است. اوایل کلیه‌اش سنگ‌ساز و ریه‌اش خراب بود. شب‌ها مدام آب‌جوش درست می‌کردم و می‌آوردم تا نفسش باز شود. شب تا صبح حالش وخیم بود و از او پرستاری می‌کردم با این‌همه مشکل و سختی بازهم خوب بود. حال‌وهوایی که جنگ داشت، موجب شده بود که دغدغه‌های ما نسبت‌به الان کمتر باشد. همسرم گاه از جبهه برایم سوغاتی می‌آورد. سال ۶۲ برایم یک مجله آورد که من هنوز آن را نگه داشته‌ام. گاهی با هم به تصاویر آن مجله که به‌مناسبت سومین سالگرد جنگ تحمیلی منتشر شده بود، نگاه می‌کنیم. می‌خواهم این مجله را برای بچه‌ها یادگاری بگذارم.

 

*این گزارش سه شنبه، ۱۲ تیر ۹۷ در شماره ۲۹۱ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام