کد خبر: ۱۵۶۵۵
۲۸ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
خاطرات - سکینه اسماعیلی نسب

انتقام عنکبوتی از همکلاسی‌ها

سکینه اسماعیلی‌نسب می‌گوید: یک روز که بچه‌ها دوباره کارشان را تکرار کردند و از میوه‌هایی که آورده بودم خوردند، سراغ عنکبوت‌های روی سقف رفتم و آن‌ها را برداشتم و روی سر و دستشان انداختم. 

سال‌ها از روز‌های کودکی سکینه اسماعیلی نسب، فعال فرهنگی محله امام رضا(ع) گذشته است. او ازدواج کرده و دیگر در خانه پدری اش زندگی نمی‌کند، اما هنوز هم با گذشتن از کوچه قدیمی شان در محله امام رضا (ع)، خاطرات شش سالگی برایش زنده می‌شود؛ روز‌هایی که برای یاد گرفتن قرآن به خانه‌ای در همان کوچه می‌رفت؛ خانه‌ای که بچه‌های محله به آن مکتب خانه می‌گفتند. مکتب خانه خانم پاساز که هر جلسه آن، شیطنت بچه‌ها داستان و ماجرایی به دنبال داشت.

 

پای مصنوعی در حیاط مکتب خانه

سکینه خانم از آن بچه‌های آرام و سر به زیر نبود. او چشمانش وقت صحبت از آن روز‌ها و شیطنت هایش برق می‌زند، شیطنت‌هایی که گاهی کلاس قرآن را به هم می‌ریخت. او می‌گوید: خدا حاج خانم امیدوار را رحمت کند بانوی مهربانی که پا به سن گذاشته بود، اما صبر و حوصله اش زیاد بود. او در زیرزمین خانه اش به بچه‌ها قرآن یاد می‌داد؛ بنابراین خانه اش در بین اهالی به اسم مکتب خانه شناخته می‌شد.

اما بچه‌های محله به خانه حاج خانم امیدوار لقب دیگری داده بودند سکینه خانم می‌گوید: همسر حاج خانم پای مصنوعی درست می‌کرد و هر وقت می‌خواستیم وارد خانه شویم او را می‌دیدیم که با ابزار‌هایی در حال درست کردن پای مصنوعی است ما هم که کم سن و سال بودیم به خانه او مکتب خانه خانم پاساز می‌گفتیم.

حاج خانم سنش زیاد بود و نمی‌توانست سقف را تمیز کند به همین خاطر عنکبوت‌ها همیشه از سقف آویزان بودند

حاج خانم به بچه‌ها گفته بود که هر کس برای خودش خوراکی بیاورد تا در زمان استراحت بین کلاس بخورند، سکینه خانم هم از حیاط خانه پدری اش ظرفی را پر از آلو‌های زرد می‌کرد و با خودش می‌برد.

او تعریف می‌کند: آلو‌ها را بین بچه‌ها تقسیم می‌کردم، اما وقتی نوبت خوراکی‌های آن‌ها می‌رسید، خبری از قسمت کردن نبود، هرکدامشان یواشکی خوراکی هایشان را می‌خوردند. من هم که بچه بودم و از دیدن این رفتار دوستان و هم کلاسی هایم ناراحت می‌شدم تصمیم گرفتم تا کارشان را تلافی کنم.

 

ماجرای عنکبوت‌ها و درس انفاق

زیرزمین مکتب خانه سقفی گنبدی شکل داشت که دورتادور آن پر از تار‌های عنکبوت بود تار‌هایی که از این طرف به آن طرف کشیده شده بود. سکینه خانم می‌گوید: حاج خانم سنش زیاد بود و نمی‌توانست سقف را تمیز کند به همین خاطر عنکبوت‌ها همیشه از سقف آویزان بودند. 

او ادامه می‌دهد: یک روز که بچه‌ها دوباره از میوه‌هایی که آورده بودم خوردند و کارشان را تکرار کردند من هم سراغ عنکبوت‌های روی سقف رفتم و آن‌ها را برداشتم و روی سر و دست بچه‌ها انداختم. ناگهان صدای جیغ و داد بچه‌ها زیرزمین را پر کرد. هرکس سعی می‌کرد عنکبوت‌ها را از خودش دور کند و به این ترتیب کلاس قرآن به هم ریخت  من در یک گوشه کلاس به آن‌ها می‌خندیدم ولی وقتی دیدم کلاس به هم ریخت از عصبانی شدن خانم امیدوار ترسیدم.

ماجرای آن روز با صحبت‌های حاج خانم امیدوار در مورد، انفاق، دوستی و مهربانی تمام شد، اما سکینه خانم هنوز هم وقتی از شیطنت آن روزش صحبت می‌کند، خنده روی صورتش می‌نشیند. او هنوز هم چهره بچه‌ها را به یاد دارد که چطور دور خودشان می‌چرخیدند تا از دست عنکبوت‌ها فرار کنند. او می‌گوید: خاطره به یادماندنی شد، اما درس خوبی هم یاد گرفتم اینکه اگر چیزی را به دیگری بخشیدم انتظار جبران نداشته باشم.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۸ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۹ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام