نقش نخبه مشهدی در نانو ذرات مس و درمان بیماریهای خاص
باران نمنمک میبارد و سرمای هوا در بخار روی شیشه ماشین محو میشود. در معادلات کوچههای تودرتوی شهرک گرجی در کیلومتر سه جاده کلات این قدر پیچ میخوریم تا پاسخ فرمول آدرسی که محلیها تحلیل کردهاند جلوی چشمانمان مینشیند.
اینجا کارخانه تولید مبل آقا رجبعلی است؛ او که روزی با جمله «بابا تو فقط یک کارگر سادهای» سرنوشت زیبایی برای پسرانش رقم زد. حالا هر شش فرزند پسر آقا رجبعلی دکتری مهندسی رشتههای مختلفی را دارند و سرنوشت هر کدامشان یک جورهایی به دستگاههای همین شرکت تولید مبل اداری در کنار رجبعلی کوک خورده است که یکی از معروفترین برندهای داخلی را تولید میکند.
مهندس حمید مصدقی نغندر فرزند ارشد این خانواده و متولد ۵۹ است. چندسالی میشود که ساکن محله صیاد است. او مدرک پسا دکتری در بررسی روشهای نوین درمان بیماریهای خاص با استفاده از تکنولوژی نانو دارد. استاد دانشگاه پیامنور مشهد و مشاور مقطع دکتری و فوق لیسانس دانشگاه صنعتی اصفهان است.
دانشجویانش او را به عنوان استاد آنلاین میشناسند. از رزومه چند صفحهای که پیش از آمدن به مصاحبه در دفتر کارم از او روی میز داشتم جذر میگیرم، اما «سنتز نانو ذرات مس» که او برای نخستین بار در جهان در سال ۸۳ انجام داده است و چاپ چند مقاله علمیاش در ژورنالهای کشورهای اروپایی و امریکا، بورسیهای از دانشگاه کانزاس امریکا و تز مشترک مقطع دکتری تخصصی او با دانشگاه بریتیش کلمبیای کانادا از موفقیتهای او در سالهای اخیر است که نمیتوان از آن گذشت. سراغ او رفتیم تا روایت زندگی او و اینکه چگونه اینهمه موفقیت نصیب او و برادرانش شد را از زبانش بشنویم.
همسایگی امام رضا
زمان پا به اواخر دهه پنجاه گذاشت که بابا قصد همسایگی امام رضا (ع) کرد. بار و بندیل را از نغندر جمع کرد و آمدیم پابوسی آقا. زندگی برای کسی که از یک روستای کوچک آمده بود تا در یک شهر بزرگ با یک مغازه فکسنی و یک خانه کوچک استیجاری سر کند مشکلات خودش را داشت. آن زمان بابا بود و یک کارگر و ۲۲ متر فضای مغازهای قدیمی که کارگاه سنتی ساخت مبل اداریاش به حساب میآمد.
همین هم برای بابا یک پله ترقی بود؛ چون تا پیش از آن در همان نغندر کار مبلسازی اداری را چند وقتی شاگردی کرده و فوت و فن را از اوستایش یادگرفته بود. بابا آن روزها، سالها سختی کشید تا استخوان خردکرده بازار شود. او هنوز هم همان مرد سنتیگرای مذهبی است که همه زمانش را برای پیشرفت خانوادهاش وقف میکند.
آن روزها چرخ زندگیمان اگر چه به سختی میچرخید، اما کسب روزی حلال همیشه برای او یک قانون بود. این را به ما هم تأکید میکند. چند سال بعد ما هم بزرگ شدیم و وردستیاش را کردیم، اما پدر باز هم کارش کم نشد و سعی کرد تلاشش را بیشتر هم بکند و کار را توسعه دهد.
وصل به صنعت از هشتسالگی
من و برادرانم که به سن هفتهشتسالگی رسیدیم، به عقیده او باید یک جورهایی به صنعت گره میخوردیم که دردهای جوانیاش را نکشیم؛ آخر همه جوانی بابا در سختی و کار گذشت. این وصل به صنعت برای ما با کار در کنار پدر در همان کارگاه آغاز شد. تا زمان دانشگاه سه ماه تابستان را باید حتما وردستش میماندیم.
بابا جملهای دارد که فکر میکنم راز موفقیت همه ما در همان است. او به ما نمیگفت دکتر و مهندس و این چیزها. او میگفت: «بابا ببین تو فقط یک کارگر سادهای!» آن روزها کمی به ما بر میخورد. شاید آن زمان معنای این جمله برای ما در جدیتی که بابا در کار داشت و در کارگاه بین ما و کارگرانش هیچ فرقی نمیگذاشت خلاصه میشد. اما انگار بابا با اینکه تحصیلات آکادمیک نداشت این راز را خوب میدانست که فکر ما را نانوشته بگذارد تا بتوانیم راهمان را خودمان پیدا کنیم.
چوب این معلم گل است
شاید برای همه ما کمی سخت بود که از کودکی با صنعت و خشکی و سختیهایش آشنا شدیم، اما در همان سختیها فوت کار پدر گنجی بود که بعدها به آن رسیدیم. ظاهر قضیه این بود که در کنار پدر سخت کار میکردیم و مشغول به درس هم بودیم، اما تز پدر در پر کردن اوقات خالی ما با کار جواب داد و ما سراغ کار خطایی نرفتیم.
چون به نوعی همه زمانمان با کار و درس پر بود. شاید کتک هم میخوردیم، اما همه معتقدیم چوب این معلم مهربان گل است. بزرگترین معلم زندگی ما پدر خانواده است. او مربی خوبی بود و مسیر درستی را به ما نشان داد. از همان ابتدا اجباری در کار نبود.
راه را نشانمان میداد؛ چاه را هم. میگفت کسی به ما دکتر و مهندس نگوید و تأکید داشت ما یک کارگر ساده هستیم و از همان روز اول لیلی به لالایمان نمیگذاشت. حالا هر کدام راه خود را در پس حرفهای معنادار پدر پیدا کردهایم.
رنجی که به گنج رسید
تا سال ۷۵ همه پشت به پشت هم دادیم و کار کردیم و زحمت کشیدیم تا اینکه توانستیم در همان سال یک کارگاه بزرگتر اول شهرک صنعتی کلات بخریم. آن زمان بابا سه کارگر داشت و من و برادرانم هم در کنارش کار میکردیم. تا سال ۸۳ همه ما در کنار کار تحصیل هم کردیم.
سختکوشی که همه از پدر به ارث بردیم، سبب شد همه در درس هم موفق باشیم و قدر روزهای تحصیل را بیشتر بدانیم. این همان گنجی بود که از رنج آن روزها نصیب ما شد. سعید، برادر بعد از من مدیرعامل همین شرکت مبلمان است و دکتری مدیریت حرفهای کسبوکار دارد.
مسعود دانشجوی دکتری ریاضی در سیستمهای دینامیکی در دانشگاه کبک کانادا دارد. وحید دانشجوی لیسانس مدیریت دولتی است. امید و حسین هم هر کدام در زمینه تخصصی کارشان در شرکت مبلسازی تحصیل میکنند.
حالا سختیها به پای موفقیت زانو میزنند
من در ابتدایی راهنمایی و دبیرستان مشهد بودم، اما تحصیلات آکادمیک را در دانشگاه صنعتی شاهرود و اصفهان خواندم. باز هم معتقدم به خاطر همان تدبیر پدرانه و تز هوشمندانه او است که من جزو رتبههای برتر دوره ارشد شدم و رتبه اول آزمون دکترا نصیبم شد و تحصیلات فوق دکترا را هم در همان دانشگاه صنعتی اصفهان گذراندم. حالا تمام سختیهای آن روزها به پای خوشیهای این روزهایمان زانو میزنند. در حوزه مبلمان اداری جزو مجموعههای یونیک خراسان هستیم. تلفیقی از علم و صنعت در کنار هم اینجاست و یکی از معدود شرکتهایی هستیم که مدرک تحقیق و توسعه دارد.
اخبار این روزها خبر از تعطیلی و ورشکستگی خیلی از شرکتهای قدیمی و نو میدهد. خیلی از تولیدکنندگان قدیمی پایشان تا رکود و رخوت پیش رفته است، اما ما هر روز محصولات را نو میکنیم و با بهرهگیری از تکنولوژیهای روز دنیا پلههای ترقی را بالا میرویم. البته من بیشتر وقتم در تدریس دانشگاه و کارهای تحقیقاتی دیگر میگذرد، اما پدر و برادرانم بار مسئولیتهای شرکت را به عهده دارند.
خاندان سبز
بابا هنوز هم از درسهای زنده استفاده میکند. هنوز هم وقتی میخواهد بگوید فلان کار را نکنید، یک الگو مثال میزند، درست مثل کودکیهایمان. قبل از اینکه بفهمیم دود و سیگار چیست، او آماده بود تا ما را در مورد آن آگاه کند. مثال فلان آشنای سیگاری را میزد و میگفت ببینین فلانی که سیگاری بوده حالا عاقبتش چه شده است. شاید باورش سخت باشد، اما در کل خاندان مصدقی دودی نداریم و کسی پایش را کج نمیگذارد. بابا هیچ اجباری برای ما نداشت. اگر من که فرزند ارشد خانواده بودم در همان زمان میخواستم در صنعت بمانم و بیسواد باشم، میپذیرفت. هیچوقت نمیگفت، چون تو پسر ارشدی باید کاری که من میگویم انجام دهی که برادرانت هم الگو بگیرند.
یک خانواده متحد
بابا آزادی عمل را برای همه گذاشته است، ولی دورادور همه را چک میکند و حواسش به همه مسائل ما هست. از همان کودکی اگر حس میکرد، دوستی داریم که سیگاری است یا کار ناشایستی میکند در خانه با ما صحبت میکرد و از معایب این کار میگفت.
حرفهایش اینقدر تأثیرگذار بود که دور آن دوست را به خاطر حرفهای منطقیاش برای همیشه خط میکشیدیم. هنوز هم پدر همان برش قبل را در تربیت ما دارد. همه ما به حرفهایش گوش میدهیم و قبولش داریم.
عزت قنبری، مادرم، هم صد البته در موفقیتهای ما بیتأثیر نیست.
او هنوز هم در طول روز از حال هر شش پسرش خبر دارد. اگر بخواهیم سفری برویم مطلع میشود. این قانون حتی برای من که از آن خانواده جدا شدهام و خانواده مستقلی دارم هم حکم میکند. قانون دور یک سفره نشستن زمان صرف غذا هنوز هم در خانه گرم و صمیمی پدریام وجود دارد.
اگر یکی ساعت ۸ شب به منزل برسد و برادر دیگرم ساعت ۱۰ شب، همه صبر میکنند و دور یک سفره شام میخورند. گاهی دیگران میگویند رعایت این آداب و رسوم خانوادگی سختتان نیست و من پاسخم این است که این قانونها با عشق به زندگی ما آمدهاند و طبق آموزشی که با محبت از کودکی دیدهایم یادشان گرفتهایم و به آن عادت کردهایم. انگار همین رفتارها احساس تعلقمان را هر روز بیشتر میکند.
هر طرحی که قرار است انجام شود این قدر بین این و آن دست رشته میشود که محقق را بیخیال ارائه میکند
نشان استقلال؛ بعد از ۱۰ سال
سال گذشته در جریان اهدای نشان استقلال بود که بعد از گذشت بیش از دهسالی از ارائه ابتکار سنتز نانو ذرات مس توسط من برای نخستین بار در جهان از من در آن تقدیر کردند. شاید در آن مراسم جای این سؤالها خالی بود که بپرسند شما به عنوان یک فرهیخته و محقق چه مشکلاتی دارید و دغدغهتان چیست.
اگر از من بپرسند علم بهتر است یا ثروت هنوز هم پاسخم علم است، اما آیا پاسخ عرف جامعه ما هم الان به این سؤال همین است. هر طرحی که قرار است انجام شود این قدر بین این و آن دست رشته میشود که محقق را بیخیال ارائه میکند. یکی از استادان شریف تحت عنوان وصیتنامه علمیاش گفته بود که دولت باید فکری به حال نهضتهای سوادآموزی بکند.
من به فرزند خودم الان نمیتوانم بگویم شما بیا درس بخوان که به موفقیتی در این جامعه برسی در حالی که دولت مردان ما با کوتاهیهایشان رغبت جامعه علمی را کاهش دادند. وقتی آمار میگوید زیر ۱۰ درصد کارخانهها و صنایع ایران «آراند دی" دارند که آن هم در بسیاری فقط ظاهری است یعنی مغز صنعت یا همان تحقیق و توسعه تنها در ۱۰ درصد صنعت وجود دارد.
زمانی که در جامعه صنعتی بتوانی اهمیت تحقیق و توسعه را بفهمانی خیلی از مشکلات صنعت حل خواهد شد؛ در حالی که صنعتگران ما اغلب به فکر این هستند که خیلی سریع به پول برسند و حساب مالیشان را پر کنند. شما الان با یک صنعتگر که صحبت کنید، میگوید یک استاد دانشگاه چیزی از صنعت نمیداند.
تشکیل تیم تحقیقاتی
در دوره فوق دکتری دو سال بورسیه دانشگاه کانزاس امریکا را از پروفسور وارد داشتم که البته به دلیل ماجرای ترامپ و ممنوع ورود بودن ایرانیها نرفتم، اما به یک راز مهم توسعه صنعت آنها رسیدم که دانشگاه و صنعتشان از هم جدا نبودند. مثلا شرکت فورد به دانشگاه هزینه پرداخت میکرد تا فعالیتهای تحقیقاتیشان را دانشجوها با موضوعات مشخصی انجام بدهند.
من نرفتم و نتیجه سالها تحصیل را خواستم در همین کشور و همین خاک خرج کنم. تصمیم گرفتم با تعدادی از دانشجویان دانشگاه آزاد نیشابور، دانشگاه پیامنور مشهد و دانشگاه فردوسی تیمی تحقیقاتی تشکیل دهیم. با اینکه هنوز این شرکت ثبت نشده است، اسمش را گذاشتم ایدهپردازان شرق.
دانشجویان در آن شبیهسازی مولکولی را آموزش میبینند و بر حسب آن صنایع هایتگ یا مطرح در دنیا را به صورت کامپیوتری الگوسازی میکنیم و بهترین انتخابها را خروجی میدهیم. شش ماه است کار را شروع کردهایم. ما حتی تا این حد پیشرفت داشتهایم که هزینههای تحقیق را کاهش دهیم و تحقیقات توسعهای را به سمت عمل متمایل کنیم.
روی داروها کار کردیم و روی فیلترهای تصفیه و جذب نیترات و کرومات آن. در حال حاضر تیمهای تحقیقاتی مختلفی را گرد هم آوردیم و با اساتید گروههای پزشکی در بیمارستان امام رضا (ع) داریم برای بیماریهای صعبالعلاج کار میکنیم. آنها مشکلات را ارائه میدهند و ما کارهای تحقیقاتی آن را انجام میدهیم.
ساخت داروی خاص برای سرطان و سیستمهای امنیتی
یکی از کارهای مهم گروه تحقیقاتیام ساخت دارویی برای سرطان است که قرار است این دارو روی بافت سرطانی متمرکز شود و پس از مصرف دارو در همان قسمتی که باید فعال میشود تا به قسمتهای دیگر بدن بیمار تأثیر نگذارد. کاری را روی ویروس اچآیوی انجام دادم که شبیهسازی مولکولی کردم و تکنولوژی را آپدیت کردیم.
از کارهای دیگرمان هم طراحی گیتهای امنیتی است و تحقیقات در زمینه مواد مخدر و مواد صنعتی که در این زمینهها نیز به موفقیتهای خوبی دست پیدا کردهایم. البته با اساتید گروههای پزشکی در بیمارستان امام رضا (ع) نیز در مداوای بیماران صعبالعلاج همکاریهایی داریم و فرآیند درمان این قبیل بیماران را ارزیابی و تحلیل میکنیم.
استاد آنلاین
دانشجویانم از من میپرسند استاد چطور میتوانی همیشه آنلاین باشی؟ علتش این است که برای ارتقای سطح علمی آنها حاضرم از تمام زمانی که دارم مایه بگذارم. بسیاری از روزها تا ساعت دو شب در خصوص موضوعات مختلف تحقیقی بحث میکنیم. ازآن دسته اساتید هستم که، چون درس شیمی واحد عملی و آزمایشگاه زیاد دارد، اگر دانشجویی فعالیت نداشته باشد، به او نمره نمیدهم.
دانشجویان باید توانمندیهای خود را ثابت کنند تا نمره بگیرند. گروههای تخصصی تلگرامی زیادی دارم که در آن با دانشجویان به بحث و بررسی تحقیقاتشان میپردازیم. یک بار به یکی از دانشجویانم ۹ و نیم دادم و بعد متوجه شدم دانشگاه پیام نور به صورت سیستمی نمرههای ۹ و نیم را ۱۰ میکند.
از آن به بعد برای اینکه دانشجویی که درس را نمیخواند ناچار شود، درس را دوباره بردارد تا خوب یاد بگیرد ۴/۹ به او میدهم که مشروط هم نشود و نمرهاش بر معدلش تأثیر بدی نگذارد.
فیلسوف بزرگ کوچک
یکی از خاطرات زیبای زندگی من آشنایی با همسرم، سارا اظهری، است که دکتری شیمی فیزیک دارد. آشنایی ما برمیگردد به دوران تحصیل در مقطع کارشناسی که با ایشان همدوره بودم و از دوران ارشد بیشتر با ایشان آشنا شدم و ازدواج کردیم. حاصل این ازدواج پسرمان کیامن است که دو سال دارد و نامش به معنای پسر من و فیلسوف بزرگ است.
با سن کمی که دارد و هنوز نمیتواند صحبت هم بکند معتقدم که باید از الان با تکنولوژی آشنا باشد. برای او تبلتی خریدهام که اینترنت ندارد و بیبی انیشتین و نرمافزارهای آموزشی روز دنیا را در آن نصب کردهام. او اینقدر به کاربرد این وسیله وارد شده است که دیگران تعجب میکنند. خیلیها وقتی میبینند کیامن نوه خانوادهای است که همه تحصیلکردهاند، وقتی صدایش میکنند پیشوند دکتر را کنار اسمش مینشانند، ولی من این را نمیخواهم و همیشه همان حرف بابا را به کیامن میگویم که «بابا تو فقط یک کار گر سادهای.»
این گزارش چهارشنبه، ۹ اسفند ۹۶ در شماره ۲۸۳ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.


