سنگ سالهاست عضوی از خانواده قومی شده است
هنوز چند قدم بیشتر از درِ ورودی فاصله نگرفتهام که گرد سفیدرنگی روی لباس مشکیام مینشیند. ذرات ریز و معلق زیر نور لامپها آرام در هوا شناورند. گردی که روی زمین، میزها، قفسهها و حتی لبه پنجرهها نشسته، انگار سالهاست جزئی از این کارگاه شدهاست. بوی سنگِ تراشخورده با صدای یکنواخت دستگاهها در هم آمیخته است و اولین تصویری را میسازد که از اینجا در ذهنم میماند.
طبقه اول بیشتر شبیه انباری است؛ گوشهای پر از سنگهای خام، ظرفهای نیمهتمام و کارتنهایی که منتظرند راهی شهرهای دیگر شوند. چند پله پایینتر، به فضای اصلی کارگاه میرسم. اولین چیزی که نگاهم را میدزدد، شمشیر بزرگ شبیهسازیشده «ذوالفقار» است که روی دیوار نصب شده و دسته بلند آن سراسر با نقشهای اسلیمی و گلهای برجسته پوشیده شدهاست.
کمی آنطرفتر، برج ایفل سنگی به چشم میخورد. نیمی از بدنهاش سفید مانده و نیم دیگرش زیر دست قلمزنهای کارگاه پر از نقش و نگار شدهاست. روی قفسهها هم هاونهای سنگی، دیزیها، کاسهها، بشقابها، گلدانها و سماورها چیده شدهاند.
اینها حاصل ساعتها تلاش، صبر و حوصله خانواده قلمزن محله پورسیناست. اعضای خانواده سنگهای سخت مشکی را تراش میدهند، سنباده میکشند و روی آنها این نقوش پرجزئیات را ترسیم میکنند.
مهدی قومی سنگها را در کارگاهی جدا تراش میدهد و تبدیل به سماور، دیزی، شکلاتخوری و… میکند و بعد به کارگاه قلمزنی همسر و دخترانش منتقل میکند تا اینجا مرحله نهایی را طی کنند. آنها سالهاست که درکنار هم این شغل خانوادگی را پیش میبرند.
آغاز مسیر از دل کوه
وسط کارگاه، الهام ملایی، هاون سنگی مشکیرنگی را روی پاهایش نگه داشتهاست. فرز انگشتی را با اطمینان در دست گرفته و نوک باریک دستگاه با سرعت روی سطح سنگ حرکت میکند. صدای ظریف ساییدهشدن سنگ در فضا میپیچد و هرجا که دستگاه از روی هاون عبور میکند، خطی سفید روی زمینه سیاه ظاهر میشود؛ خطهایی که ابتدا بیشکل و بیمعنا هستند، اما چند دقیقه بعد، آرامآرام گل و برگ میشوند.
کنار او، دختر شانزدهسالهاش، المیرا، بیآنکه سرش را بالا بیاورد، مشغول قلمزدن روی ظرف دیگری است. سکوت بین مادر و دختر عجیب نیست؛ انگار سالهاست زبان مشترکشان همین صدای قلم و سنگ شدهاست.
همسر الهام، مهدی قومی، در کارگاه حضور ندارد. او چند خیابان آنطرفتر، در کارگاه سنگتراشی، قطعههای سنگ را تراش میدهد تا به شکل دیزی، هاون، بشقاب و کاسه درآید و بعد به اینجا برسد؛ جایی که سنگهای خام، لباس زیبایی به تن میکنند.
مسیر این ظرفها از دل کوه آغاز میشود. از دامنههای جنوبی مشهد، حوالی بولوار نماز و تپه سلام؛ جایی که سالهاست سنگی به نام سنگ سرپانتین از دل زمین بیرون میآید. سنگی تیرهرنگ با بافتی خاص که به خاطر مقاومت و انتقال یکنواخت گرما، سالهاست برای ساخت ظروف سنگی استفاده میشود.
تکههای بزرگ سنگ، بعد از استخراج، به کارگاه سنگتراشی میرسد. آنجا با تیغه دستگاهها، آرامآرام شکل میگیرد؛ اضافههایش تراشیده میشود، دهانه ظرف باز میشود، دیوارهها نازک میشود و درنهایت، ظرفی خاکستریرنگ و کاملا ساده به شکل سماور، گلدان، بشقاب و... آماده میشود تا به این کارگاه برسد.

داستان شکلاتخوری و روز خواستگاری
فرز انگشتی با سرعت روی هاون میرقصد. الهام ملایی حتی لحظهای مکث نمیکند. همهچیز از حفظ و از ذهنش به نوک دستگاه منتقل میشود. میگوید: این خطوط ساده را با فرز ترسیم میکنیم و بعد با ابزار دستی سطح سنگ را تراش میدهیم.
میپرسم که چطور اینقدر فرز و دقیق کار میکند. میگوید: سالها که این کار را انجام بدهی، دیگر دستت خودش از حفظ روی سنگ حرکت میکند. گلها یکییکی از دل سنگ بیرون میآیند. شاخهها به هم میپیچند و پیچکها دور هم انجام میدهد. اگر کسی نداند، تصور میکند ابتدا طرح را روی سنگ کشیدهاند، اما هیچ خبری از مداد و الگو نیست.
الهام پنجسال است که این کارگاه را راه انداخته؛ کارگاهی که امروز تقریبا همه کارهایش را همراه دخترهایش میچرخاند. اما خودش روزی هیچ شناختی از این هنر نداشت. به سالهای دور برمیگردد و همهچیز را تعریف میکند: هجدهسالم بود که مهدی برای خواستگاری آمد. کنار گل و شیرینی، یک شکلاتخوری سنگی قلمزنیشده هم آورده بود. راستش همان موقع چشمم را گرفت. بیشتر از هر چیز دیگری همان ظرف را نگاه میکردم. اصلا نمیدانستم چطور روی سنگ چنین نقشهایی ایجاد میکنند.
بعد ازدواج، چندماه بیشتر طول نکشید که اصول اولیه قلمزنی را از همسرش یاد گرفت. از همان روزها کنار او نشست، قلم به دست گرفت، اشتباه کرد، دوباره شروع کرد و کمکم، دستش با سنگ آشنا شد.
تا شب، گرد سنگ روی همهچیز مینشست. هر چه تمیز میکردیم، دوباره همه جا سفید میشد
حالا دیگر نهفقط همکار همسرش، بلکه یکی از ستونهای اصلی این کارگاه خانوادگی است: ابتدای کار اشتباه زیاد داشتم و وقتی خطی را اشتباه روی سنگ بکشی، دیگر امکان پاککردنش را نداری. من اشتباه میکردم، اما همسرم با صبر و حوصله از نو همهچیز را به من یاد میدادو همین باعث پیشرفتم شد.
پدرم استاد این کار بود
مهدی قومی، درست همان لحظه، چند ظرف تازه را از ماشین پایین میآورد و وارد کارگاه میشود. ظرفها را روی زمین میگذارد. پساز دقایقی نفسگرفتن، از او میخواهم که او هم داستان آشناییاش با این هنر را تعریف کند؛ «تا چشم باز کردم، این گرد سفید در ریههایم بود! پدرم استاد این کار بود و من وردستش همه چیز را یاد میگرفتم. پدرم (علی قومی) را در مشهد همه میشناسند.
خودش هم این هنر را از پدرش در تربت حیدریه یاد گرفته بود. ما سالها یک کارگاه خانوادگی سمت شهرک شهید باهنر داشتیم. من و برادرهایم کنار پدر کار میکردیم و تنها فرزندش که در این کار ماند، من بودم. بعد ازدواج تصمیم گرفتم مستقل شوم و کار خودم را راه بیندازم.»
الهام ملایی ادامه حرف همسرش را میگیرد و از روزهای بعد ازدواج میگوید: اوایل ازدواج، همه کارها را داخل خانه انجام میدادیم. یک اتاق خانه شده بود کارگاه. صبح که کار را شروع میکردیم، تا شب، گرد سنگ روی همهچیز مینشست؛ روی مبل، فرش، ظرفها و حتی لباسهای داخل کمد. هرقدر هم تمیز میکردیم، دوباره همه جا سفید میشد.

چالشهای قلمزنی
حالا آن روزها گذشته است و پنج سالی میشود که این خانواده کارگاهی مستقل اجاره کردهاند؛ جایی که هرچند هنوز گرد سفید سنگ در هوا معلق است، دستکم دیگر خانهشان از آن ابر دائمی گردوغبار در امان ماندهاست.
امروز علاوهبر زن و شوهر، دخترهای این خانواده نیز پای کار هستند. الناز امروز اینجا نیست و المیرا، کوچکترین عضو خانواده که تا این لحظه بیشتر شنونده بوده است، درباره سختی این شغل میگوید: بدترین قسمت کار همین گردوخاک است. هیچوقت هم پاک نمیشود!
بعد دستهایش را جلو میآورد تا دیگر چالشهای این کار را نشانم بدهد. روی انگشتها و کف دستش، رد زخمهای ریز و قدیمی دیده میشود؛ زخمهایی که روی دستهای پدر و مادرش هم هست. این زخمها به گفته المیرا، بخشی از کار با قلمهای ظریف و فرزهای انگشتی است و دیر یا زود نصیب هر قلمزنی میشود.
بااینحال، مهدی قومی با لبخند از کار دخترش تعریف میکند؛ «دستش خیلی تمیز و فرز است. استعدادش از همان اول معلوم بود.»
المیرا برخلاف پدر، چندان مطمئن نیست که آیندهاش در همین کارگاه رقم بخورد. با خنده کوتاهی میگوید: راستش این شغل را زیاد دوست ندارم. بعد از برنامه هرروزشان تعریف میکند، برنامهای که سالهاست تقریبا تغییری نکردهاست؛ «پدرم قبل از طلوع آفتاب میرود کارگاه سنگتراشی. من و مادرم و خواهرم، الناز، هم بعدتر میآییم اینجا، درِ کارگاه را باز میکنیم و حداقل هشتساعت مشغول قلمزنی میشویم.»
نقشهایی در دل سنگ
میخواهم ابزار کارشان را بیشتر بشناسم. ملایی یکی از قلمها را از روی میز برمیدارد؛ قلمی باریک با سری الماسی. میگوید: به اینها قلم الماسه میگوییم. هرکدام اندازه و کاربرد خودش را دارد.
بعد ظرف نیمهکارهای را نشان میدهد و مرحله به مرحله روند کار را توضیح میدهد. سنگ بعد از تراش، سنباده میخورد و سطح آن کاملا سفید و یکدست میشود. بعد با قلم الماسه، خطوط اصلی طرح روی سنگ ایجاد میشود؛ خطهایی که روی زمینه روشن، مشکی دیده میشوند. بعد از آن نوبت قلمهای دیگر است؛ قلمهایی که برای سایهزنی، برجستهکاری و جاندادن به طرح استفاده میشوند.
طرحها هم هرکدام نام و شیوه خودشان را دارند؛ گل ساده، گل پیچ، نقطهزنی، اسلیمی و دهها نقش دیگر که سالهاست روی ظروف سنگی مشهد تکرار میشوند.

خاصترین سفارشها
بیشترین سفارشهایشان، هاون و دیزی سنگی است. اما هرچه ظرف بزرگتر و پیچیدهتر باشد، کار هم دشوارتر میشود. الهام به سماور سنگی بزرگی که گوشه کارگاه قرار دارد، اشاره میکند و میگوید: روی سماور یا قلیان، طرحهای بزم خیام، آهو و نقشهای شلوغتر کار میکنیم. چون سطحشان منحنی است، هم زمان بیشتری میبرد، هم سختتر است و طبیعتا قیمتش هم بیشتر خواهد بود.
کنار همان سماور، شمشیر ذوالفقار بزرگی به دیوار تکیه داده است، یادگاری از روزهایی که سفارشهای دکوری رونق بیشتری داشت؛ «قبلا که اوضاع اقتصادی بهتر بود، برای حسینیهها شمشیر ذوالفقار، تبر، کشکول و وسایل دکوری زیاد سفارش میگرفتیم.»
مهدی قومی صحبت او را ادامه میدهد و از متفاوتترین سفارش عمر کاریاش یاد میکند؛ «قبلا چهره هم کار میکردم؛ البته این کار طراحی قوی میخواهد. یک بار خانمی عکس پدر مرحومش را آورد و خواست روی سنگ برایش اجرا کنیم. وقتی سفارشش آماده شد و آمد تحویل بگیرد، تا چشمش به کار افتاد، اشکهایش سرازیر شد.»
این روزها، اما از آن سفارشها زیاد خبری نیست. گرانی، سلیقه بازار را هم تغییر داده است؛ «الان بیشتر سفارشها همان ظرفهای مصرفی است؛ دیزی، هاون، کاسه و بشقاب. اینها را هم به بیشتر شهرهای ایران میفرستیم؛ مخصوصا اصفهان، یزد و تهران.»
به قدمت دیوارنگارههای غارها
از پیشینه این هنر که میپرسم، مهدی قومی میگوید: به نظر من، قلمزنی از همان روزی شروع شد که انسان غارنشین با ناخنش روی دیوار غار خط کشید و نقش زد. آن علاقه از همان موقع وجود داشت؛ فقط امروز ابزارها کاملتر شده و کار، ظرافت بیشتری پیدا کرده است.
او تأکید میکند که قلمزنی محدود به ایران نیست و در کشورهای مختلف دنیا، از پاکستان و افغانستان گرفته تا آلمان و ایتالیا، نمونههایی از آن وجود دارد؛ اما قلمزنی روی سنگ، آن هم با سنگ هرکاره مشهد، داستان دیگری دارد؛ «تاجاییکه من میدانم، این سنگ مخصوص همین منطقه است. شاید برای خیلیها عجیب باشد که از دل یک تکهسنگ، دیزی، سماور یا هاون ساخته شود، اما این هم نوعی نقاشی است، فقط بومش کاغذ نیست، سنگ است.»
من اشتباه میکردم، اما همسرم با صبر و حوصله از نو همهچیز را به من یاد میداد و همین باعث پیشرفتم شد
وقتی از منشأ طرحها میپرسم، نگاهش به نقشهای روی یکی از ظرفها گره میخورد؛ «همه اینها طرحهای اصیل ایرانیاند. هرکدام سبک خودشان را دارند و از طبیعت، آدمها، اشیا و حتی اتفاقهای روزمره الهام گرفتهشدهاند.»
هنری که کمتر دیده میشود
با همه اینها، دل مهدی قومی از بیتوجهی به این هنر پر است. میگوید ارزش واقعی کار دست، آنطورکه باید شناخته نمیشود. خیلیها وقتی قیمت یک ظرف قلمزنیشده را میبینند، فقط هزینه نهایی را حساب میکنند؛ نه ساعتهایی را که صرف تراش، سنبادهکشی، طراحی و قلمزنی آن شده است.
او میگوید بخش زیادی از بهترین کارهایشان اصلا در ایران نمیماند. واسطهها آنها را میخرند و به کشورهای همسایه، بهویژه عراق و ترکیه صادر میکنند. بسیاری از خریداران نمیدانند که این نقشها، حاصل ساعتها کار دست یک خانواده در گوشهای از محله پورسینای مشهد است.
یک مسیر طولانی
وقتی از کارگاه بیرون میآیم، لباسهایم از گردوغبار سفید پوشیدهشده است. اینبار، اما نگاهم به همهچیز فرق میکند. این غبار برای من، یادگار چندساعتی است که میان صدای فرز، نقش گلهای ایرانی و دستان زخمی یک خانواده گذشته است.
ظرفهایی که روی قفسهها چیده شدهاند، شاید برای خیلیها فقط یک هاون یا یک دیزی سنگی باشند، اما هرکدام، مسیری طولانی را طی کردهاند؛ از دل کوههای جنوب مشهد، از میان تیغههای سنگتراشی، از زیر دستهای پینهبسته یک پدر، یک مادر و دختری شانزدهساله تا سرانجام به قفسه خانهای در شهر یا کشوری دیگر برسند.
* این گزارش دوشنبه ۲۹ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۸ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.