زهرا نساجمقدم مخاطب ۹۵ ساله روزنامه شهرآرا است
انتهای یک کوچه باریک در خیابان سعدی، زنی زندگی میکند که یکی از مخاطبان قدیمی روزنامه ماست. او به تنهایی، تکتک صفحات شهرآراست. زنی که در نودوپنجسالگی هنوز گوشی را برمیدارد و زنگ میزند به آقای اعرابی در واحد توزیع روزنامه و میگوید امروز روزنامه نیامده است؛ یا زنگ میزند به خانم حسینی در روابطعمومی شهرآرا و میگوید «بگویید بیایند از شلوغی کوچه ما گزارش بگیرند.»
شهرآرامحله تا حالا دوبار به بهانههای مختلف بهسراغ زهرا نساجمقدم رفته و درباره مشکلات محل زندگیاش در خیابان سعدی با او گفتوگو کرده است. اینبار بعداز اینکه مطلع شدیم در بستر بیماری است، برای جویاشدن از احوالش بهسراغش رفتیم و تصمیم گرفتیم در این گفتوگو درباره خودش و زندگیاش حرف بزنیم.
روز جمعه است که پا به خانه زهراخانم میگذاریم. بوی چای تازهدم در خانه پیچیده است. عروس و داماد، نوه، دختر و پسر دورش را گرفتهاند و مثل پروانه گردش میچرخند. سیزدهبهدر امسال زهراخانم در مسیر برگشت از حرم تصادف کرده و دستش شکسته است.
خلیل، مهناز و عفت، فرزندان حاجخانم، هرکدام خاطرهای را با مادر مرور میکنند و او را میخندانند تا وقتی پرستار بانداژش را عوض میکند، درد را از یاد ببرد. ما هم همراه خاطرهبازی او با فرزندانش میشویم.
لالاییمان شاهنامه بود
زهراخانم موهای سپیدش را با انگشتان، زیر روسری پنهان میکند و ریزریز میخندد؛ گاه صورت، چون برفش از درد فشرده میشود. مدام شعر میخواند. حتی وقت درد هم اشعاری در توصیف روزگار زمزمه میکند. شعرهایی را که از بر است، از پدر آموخته، میگوید: زمان ما تلویزیون و رادیو نبود؛ پدرم برایمان شاهنامه میخواند. ما سه خواهر و یک برادر بودیم. هیچکدامشان اندازه من، شعر از پدرم یاد نگرفت. بابا وقت خواب بهجای لالایی برایمان شعر میخواند؛ گاهی هم قصه امیرارسلان نامدار. حاج خانم پایه یک مشاعره جانانه است. در هر باب و موضوعی، آنقدر شعر میخواند که نفس کم میآورد.
زهراخانم تا کلاس ششم درس خواند و بعد از آن برادر جلو درسخواندن خواهرها را گرفت و نگذاشت با همه هوش سرشارشان، درس را ادامه بدهند. هنگامی که چهاردهساله بود، یک روز در کوچه متوجه نگاههای دزدانه پسر همسایه شد. وقتی به خانه برگشت، هنوز عرقش خشک نشده بود که چندزن برای دیدنش آمدند؛ «پسر همسایه من را پسندیده بود. فوری رفته بود خانه و مادر و خواهرهایش را برای دیدنم فرستاده بود. آنها هم پسندیدند و رفتند و همان شب مردهایشان را فرستادند. گریه کردم و گفتم دوست ندارم شوهر کنم، اما قسمتم همین بود.»
پدر زهراخانم، داماد را حسابی پسندیده بود. قاری مسجد «خردو»، لحافدوز زحمتکشی که وقتی به پشتش میزدند، به قول پدر خاک بلند میشد، داماد خانواده «کفشدوزانمشهدی» شد. در دورهای که دو خواهر در حرم خادم بودند، زهراخانم نام خانوادگیاش را عوض کرد تا او را با خواهرش اشتباه نگیرند.
مدرس تفسیر مسجد سروقدیها و خردو
زهراخانم در حیاط خانه مادرشوهر ساکن شد؛ «آنها یک سمت حیاط زندگی میکردند و من و شوهرم سمت دیگر. خدا رحمتشان کند؛ آدمهای خوبی بودند. از همان اول زندگی شوهرم به من تفسیر قرآن یاد داد. از وقتی دوتا بچه داشتم تا قبل از اینکه تصادف کنم، هر هفته میرفتم به مسجدهای سروقدی و خردو، تفسیر درس میدادم.»
آقاخلیل، پسر حاج خانم، میخندد و میگوید: مادرم منتظر است دستش خوب شود و دوباره راه بیفتد برود مسجد به شاگردانش درس بدهد.
وقتی تعجبم را میبیند، اضافه میکند: تعجب میکنید که مادرم با این سن و سال هنوز درس میدهد؟ حافظه مادرم مثل ساعت کار میکند. علتش این است که سیم مادرم بیشتر از چیزی که فکر میکنید، به بالا وصل است. هروقت گرهی در کارمان میافتد از مادرمان میخواهیم برایمان دعا کند؛ باور کنید مشکلمان حل میشود.
دفتری چهلبرگ را نشانم میدهند که با خط درشت آیات و معنی آن تویش نوشته است. عفت، دختر حاج خانم، از ته دل میخندد. روی صورتش را با دو دستش میگیرد و میگوید: خط من است. مشقهای مادرم را من مینویسم.

از ساخت خانه تا مبارزه با بیسوادی
زهراخانم وقتی پنجبچه داشت، از خانواده پدرشوهرش جدا شد. با لحافدوزی مرد خانه، توانستند زمینی در خیابان سعدی بخرند؛ «مادرجان! خیلی در این خانه زحمت کشیدم. آجر روی آجر میگذاشتم. شوهرم در مغازه بود و من همه تلاشم را برای ساخت خانه میکردم. فرش زیر پایم را میبردم بانک و گرو میگذاشتم و وام میگرفتم. با طلاهایم هم همین کار را میکردم. میرفتم از دور میدان شهدا کارگر میآوردم. سیمان و گچ میخریدم. ماشینماشین آجر میخریدم. آرامآرام خانه را ساختم.»
حاج خانم وقتی در محله ساکن شد، ۶ ماه دوره مبارزه با بیسوادی را گذراند و بعد شروع کرد به زنهای محله درس داد. چندنفر از همسایهها یکساله پیش حاج خانم باسواد شدند. کارت مبارزه با بیسوادی در آلبوم زهراخانم، گواه حرفهایش است.
عفتخانم درحالیکه آتل دست مادرش را میبندد، میگوید: مادرم دوره کمکهای اولیه را هم گذرانده است. کاری نمانده که مادرم بلد نباشد یا دورهاش را ندیده باشد. مادر حتی دوره تیراندازی و کار با اسلحه را در بسیج محله گذرانده است.
به برادرش نگاه میکند. هردو انگار ماجرایی را به خاطر آوردهاند؛ میزنند زیر خنده. عفت میگوید: مامان آن چه بود که توی تفنگ میکشیدی و فشنگ را جا میانداختی؟
زهراخانم درحالیکه خنده صورت نورانیاش را زیباتر کرده است، میگوید: کرگدن مادر جان، کرگدن! حاج خانم «گلنگدن» را به اشتباه «کرگدن» تلفظ میکند و همین دستمایه خنده جمع حاضر میشود.
نوه ابوالقاسم معینالملک، قاضیالقضات مشهد
شجره مادری حاج خانم سالهاست یکی از اسناد آستان قدس رضوی است. در این شجرهنامه زهراخانم، نوه دختری ابوالقاسم معینالملک است؛ کسی که در سال۱۲۷۷ قاضیالقضات مشهد بود و متولی حرم امام رضا (ع).
۶۵ سال پیش، این شجرهنامه را زهراخانم و خواهرش به آستان قدس رضوی بردند و بهعنوان سند به کتابخانه حرم اهدا کردند. همان موقع هردو خواهر بهعنوان خادم و یکی از اعضای ستاد نماز جمعه حرم، لباس خادمی به تن کردند. حاج خانم ۴۵ سال خادم حرم بود. هر هفته دو روز به حرم میرفت؛ یک روز برای شیفتش و یک روز برای بازرسی نماز جمعه.
حاج خانم میگوید: تا وقتی بچههایم کوچک بودند، مادرم به خانهمان میآمد و از بچههایم نگهداری میکرد. آنقدر امامرضا (ع) را دوست دارم که تا وقتی آستان قدس به من نگفت «مادرجان! سنتان بالا رفته؛ دیگر لازم نیست خدمت کنید» لباس خادمی را از تنم بیرون نیاوردم.
مادرجان تا میدیدم روزنامه را انداختهاند زیر در، فوری میرفتم و میآوردم میخواندمش
زهراخانم عاشق رفتن به حرم امامرضاست؛ طوریکه وقت عکاسی، دختر حاج خانم، مدام میگوید «از همان لبخندها بزن که وقتی میروی حرم، میزنی. مامان! حرم، حرم!» و حاج خانم میخندد و میخندد.
امسال وقتی حاج خانم روز سیزدهفروردین به حرم رفت تا برای همسایه بیمارش دعا کند، در برگشت، رانندهای سوارش کرد که او را تا مسیری برساند. وقت پیادهشدن، چادر حاج خانم لای در ماشین گیر کرد. راننده هم متوجه نشد و زهراخانم را چندمتر بهدنبال خودش کشید. در بیمارستان وقتی به هوش آمد، اولین حرفی که زد این بود: «مادرجان! رضایت بدهید این مسلمان خدا از کار و زندگیاش نیفتد. او میخواسته ثواب کند کباب شده.»
بااینحال هروقت دست زهراخانم وقت تعویض باند درد میگیرد، به پسرش میگوید «برو این راننده را پیدا کن و بیاور؛ ببیند چه بلایی سرم آورده!» آقاخلیل هم هر بار میگوید «مادرجان! الان درد داری. آرام که شدی، باز برایش دل میسوزانی.»
میگویم «زهراخانم! اگر چادرت را رها میکردی، اینطور نمیشد.» میگوید «مادرجان! اگر ده بار دیگر هم این اتفاق بیفتد، چادرم را از سرم در نمیآورم.»

شهرآرا چیز دیگری است
سال۸۳ وقتی زهراخانم از میدان سعدی میگذشت، دید کلی روزنامه روی هم کنار دکه رها شده است. او دلش سوخت که باد روزنامهها را زیر پا انداخته است. یک دسته از آنها را برداشت و آورد خانه. ورقزدن روزنامه همان و دلبستهشدن همان.
مدتی هم روزنامه بهصورت آزمایشی خانهبهخانه توزیع میشد. زهراخانم میگوید: مادرجان تا میدیدم روزنامه را انداختهاند زیر در، فوری میرفتم و میآوردم میخواندمش.
مادرم را با پشتکارش میشناسم. وقتی اراده میکرد کاری را انجام بدهد، آن کار را تمامشده میدانستیم
صفحات سلامت، اقتصاد، حوادث و از وقتی شهرآرامحله متولد شد، این ضمیمه جزو علاقهمندیهای زهراخانم است. حاج خانم میگوید: حوادث را میخوانم تا ببینم کی، کی را کشته! هرچه بچههایم میگویند نخوان، دست خودم نیست؛ صفحه حوادث را دوست دارم. اقتصاد را میخوانم ببینم چه چیز گران شده است. سلامت را میخوانم تا ببینم چی برای چی خوب است.
بعد شروع میکند به نام بردن از خبرنگاران و پرسنل شهرآرا؛ «الان آقای موسوی رئیستان است. خیلیها را توی روزنامهتان به اسم میشناسم. آقای اعرابی من را مشترک روزنامه کرد. گاهی هم به خانه ما میآید و سری به من میزند.»
میپرسم: حاج خانم شهرآرا چه داشت؟ مگر قدس و خراسان قدیمیتر نبودند؟ میگوید: مادرجان! شهرآرا چیز دیگری است. انگار مال خودمان است. مال شهرمان است. از ما جدا نیست. در این مدت به کمک شهرآرا خیلی از مشکلات محلهمان حل شد.
بعد حاج خانم شروع میکند به شمردن مشکلاتی که با پیگیری شهرآرا حل شد؛ «کوچهمان پلههای بلندی داشت. زنگ زدم شهرآرا و گفتم بگویید بیایند کوچهمان را درست کنند. منِ پیرزن چطور از این پلهها بالا و پایین بروم؟ بندگان خدا آمدند هم پلههای کوچهمان را درست کردند و هم آسفالتش کردند. مدتی گذشت. دوباره زنگ زدم و گفتم این آسفالت سیاه است؛ توی تاریکی شب، زمین میخورم. دو روز بعد آمدند رنگ آسفالت را روشن کردند.»
به کمک شهرآرا در این مدت، سر کوچه باریک خانه حاج خانم که فقط هم همان خانواده در آن ساکناند، روشنایی نصب شد. میگویم: حاج خانم نکند، چون شهرآرا حلال مشکلاتتان شد، دوستش دارید؟
نخودی میخندد و میگوید: این هم هست.

چون پیرشدی از میکده بیرون شو
حاجخانم در اتاق چشم میگرداند و به نوهها و دخترها و پسرش نگاه میکند و میگوید: شعری هست که میگوید، چون پیر شدی از میکده بیرون شو. من هم پیر شدهام و باید بروم، اما هنوز این بچهها به من احتیاج دارند. همین الان که اینجا نشستهام، دلم جوش نوهام را میزند که باردار است. با خودم میگویم اینجا افتادهام و نمیتوانم سری به او بزنم.

به اصرار مادرم به جبهه رفتم
از نظر آقاخلیل، مادرش زنی سختکوش و پرتلاش است. او همیشه زهراخانم را در حال کار به خاطر میآورد؛ «مادرم همیشه مشغول کار بود. اغلب بیرون از خانه و به تدریس مشغول بود. وقتی هم به خانه میآمد، حتی در وقت استراحت، روبالشی و دم دری و... میبافت. مادرم را مشغول نقاشی خانه به خاطر میآورم. حالا ۶۳ سال است این خانه را ساخته است. حقیقتا این خانه را مادرم ساخت؛ با همت و تلاش خودش. او همیشه درحال کار، شعر زمزمه میکند.»
هروقت گرهی در کارمان میافتد از مادرمان میخواهیم برایمان دعا کند؛ باور کنید مشکلمان حل میشود
آقاخلیل متولد سال۱۳۴۹ است و وقتی چهاردهساله بود، به اصرار مادرش به جبهه رفت؛ «عاشق مادرم هستم. او چشم و چراغ ماست. آنقدر دوستش دارم که نمیتوانم حتی یک روز به او سر نزنم. حالا هم نوبتی هرروز یک نفر از خواهرها و برادرها از مادرمان پرستاری میکنیم تا اوضاع دستش روبهراه شود.»
کافی است اراده کند
مهناز، دختر حاج خانم، درباره مادرش میگوید: مادرم را با پشتکارش میشناسم. وقتی اراده میکرد کاری را انجام بدهد، آن کار را تمامشده میدانستیم. ازطرفی مادرم کاملا فرد مستقلی است. با ۹۵ سال سن هیچ وقت اجازه نمیدهد که ما کارهایش را انجام بدهیم. لباسهایش را خودش با ماشین لباسشویی معمولی میشوید؛ میگوید «شستوشوی این اتوماتیکها به دلم نمینشیند. لباس باید با دست آبکشی شود تا نجسی و پاکیاش مشخص شود.»
البته از ماه پیش مادرم به خاطر این تصادف، نیاز به مراقبت دارد. ماه رمضان گذشته، همهمان را دعوت و خودش سفره پهن کرد. با ۹۵ سال سن روزه هم میگرفت.
عفت، دختر خوشخنده و بذلهگوی حاجخانم، مدام او را میخنداند و مدام سربهسر برادرش خلیل و خواهرش میگذارد. او هم میگوید: مادرم هرشب برایمان داستانهای امیرارسلان نامدار میخواند تا خوابمان ببرد. او برای درسخواندن ما خیلی تلاش کرد. اجازه نداد هیچ کدام از هشتفرزندش از زیر بار درس شانه خالی کنند.
*این گزارش سهشنبه ۲۲ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۸ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.