روحالله دوست داشت کار خیرش پنهان بماند
طوبی اردلان| برادرش بیشتر از هر کسی میداند روزهایی که روحالله زل میزده به گنبد طلایی و زیر سایه درختان خیابان شیرازی دستفروشی میکرده، حتی اسم زینبیه را هم نشنیده. اصلا نمیدانسته سوریه کجای نقشه جهان قرار میگیرد، اما به طور یقین دلش مثل کبوترهای حرم بیتاب این صحن و سرا بوده که ۱۵ سال بعد، بند پوتینهایش را میبندد و راهی میشود تا با انگشتهایی که تا دیروز طرح گلهای زیادی را روی سینه گچی دیوارها نقش میزده، ماشه تفنگ را بچکاند برای دفاع. تا اسمش یکی باشد از هزاران اسمی که با پیشوند شهید به خاطر میآید و ادا میشود.
روحالله رضایی یکی از شهیدانی است که اسمورسمش را اهالی شهرک شهیدرجایی خوب میشناسند و قصه راهی شدنش دهانبهدهان خیلیهایشان میچرخد.
درباره شهید
شهید روحالله رضایی متولد ۱۳۷۱، یکی از بچههای خیابان حر در شهرک شهیدرجایی بود. به گفته خانواده، از همان دوران کودکی هم کار میکرده و هم درس میخوانده. ۹ سال بیشتر نداشته که شروع به آموختن حرفه گچکاری میکند تا در دوره جوانی یک استادکار ماهر باشد. این را برادر شهید با حسرت بسیاری تعریف میکند و وقتی از کنار تکتک ساختمانهایی عبور میکند که روحالله، استاد گچکار آنها بوده است، دلش عجیب بیتاب شهیدشان میشود.
علاوه بر اینها یکی از اعضای همیشگی هیئت حضرترقیه (س) هم بوده، برای همین است که یکی از بزرگترین آرزوهایش ساختن مسجدی در روستای آباواجدادیشان بوده است. همان آرزویی که او را در دوره نوجوانی وادار میکند تا همه دسترنج کار چندماههاش را که ۵۰۰ هزار تومان بیشتر نبوده، برای ساخت مسجد هدیه دهد. قطعا هم همین ارادت بوده که او را در ۲۲ سالگی برای ایستادن در مقابل تکفیریها راهی میکند، آن هم در روزهایی که چیزی تا فرا رسیدن موعد عروسیاش نمانده بود. به قول برادر بزرگتر شهید، روحا... راهش را انتخاب کرده بود. آنقدر که نه پوشیدن لباس دامادی پایش را در رفتن سست میکند، نه دلتنگی برای همسر و پدر و مادرش.
اسمش را که میپرسیم، فقط میگوید: بنویسید، مادر شهید، اما جزئیات شهادت پسرش را برایمان تعریف میکند. این چندخط، تعریف روز اعزام تا شهادت روحا... رضایی از زبان مادرش است.
نمیدانستم میخواهد برود جنگ. اگر میدانستم، اجازه نمیدادم. وقتی زنگ زد که داشت به سمت سوریه میرفت، گفتم: نرو روحا... جان، به خدا شهید میشوی! من طاقت شهادت تو را ندارم. برگرد. من میخواهم عروسی تو را ببینم، اما او گفت: «مادر! دارند به دختر پیغمبرمان بیحرمتی میکنند. نباید اجازه بدهیم. عباس (ع) نیست، اما منِ شیعه که هستم. این را گفت و گوشی را گذاشت. یک ماه توی سوریه بود. دو باری زنگ زد و روز آخر پنجشنبه، ساعت ۸:۳۰ صبح بود که زنگ زد.
گفتم: «کجایی؟ حالت چطور است؟ توی جنگی؟» گفت: «حالم خیلی خوب است. اینجا امنوامان است. نگران نباش مادر.» از حال همه پرسید. حتی تاریخ تولد محمدرضا، برادرزادهاش را. پرسیدم: «رفتی زیارت؟» صدا قطع و وصل شد. نفهمیدم رفته بود یا نه، اما حتما رفته بود. بعد هم یک شماره داد و گفت: «اگر خواستی زنگ بزنی، با این شماره تماس بگیر.»

بعدها وقتی جنازهاش را آوردند، فهمیدم دروغ گفته تا من نگران نباشم. وقتی زنگ زده، توی جنگ بوده. پشت تانک. این را همرزمانش گفتند. ساعت ۲ ظهر همان روز هم شهید میشود. اول بهمن خبر شهادتش را آوردند. ما نمیدانستیم که شهید شده. چندنفری آمدند در خانه را زدند. من و پدرش در خانه بودیم. گفتند: «آمدیم وضعیت خانه را بررسی کنیم».
گفتیم: «خانه ما مشکلی ندارد که شما نگاه کنید.» کمکم سر حرف را باز کردند. تا اسم روحا... را بردند، گفتم: «فهمیدم شما از کجا آمدهاید. روحا... من شهید شده.» گریه کردم و به سر و صورتم زدم. یکی از آنها جلو آمد و گفت: «شما حالا مادر شهیدی. مادر شهید باید صبوری کند.»
فامیل را خبر کردیم، اما به نامزدش تا روز چهلم روحا... چیزی نگفتیم. عروسمان مشهد نیست، شهرستان زندگی میکند. حالا هم هر وقت دلم برایش تنگ میشود، مینشینم و آلبوم عکسهایش را ورق میزنم. من دلم میخواست لباس دامادی تن پسرم کنم. وسایلش را هم آماده کرده بودیم. همان روزی که میرفت، به روحا... گفتم: «برگرد مادر، تو برای چه میروی جنگ؟ تو که خانهات را آماده کردی. وسایلت را هم که خریدی، مگر نمیخواهی مجلس بگیری؟ مگر نمیخواهی مادرت به آرزویش برسد؟» خیلی التماسش کردم، اما رفتنی شده بود و کاری نمیشد کرد.
روحا...در ۲۲ سالگی راهی سوریه میشود، آن هم در روزهایی که چیزی تا فرا رسیدن موعد عروسیاش نمانده
حسین رضایی برادر شهید است. او نیز پای صحبت با ما مینشیند و جزئیات دیگری از شهادت برادرش را برایمان تعریف میکند، اما دوست ندارد عکس او و خانوادهاش چاپ شود. از ما میخواهد فقط عکس روحا... را چاپ کنیم تا یادی از شهید زینبیه باشد. میگوید: روحا... هرکار خیری که انجام میداد، پنهانی بود. جملهای هم یاد گرفته بود که همیشه تکرار میکرد. میگفت: «به مردم آنگونه خوبی کن که نفهمند تویی.»
اول محرم بود که خبر حمله به حرم حضرتزینب (س) به گوشمان رسید. اینها را توی اخبار شنیدیم. اصلا نمیدانم چطور و چه زمانی برای رفتن به سوریه ثبتنام کرده بود، اما وقتی ما را خبر کرد که ۱۵ روز از اعزامش گذشته بود. قبل از رفتن، تماس گرفت و گفت: «داوطلبانه آمدم و عضو شدم.» اصرار کردم که برگردد ولی گوش نداد و خداحافظی کرد.
وقتی هم که در سوریه بود، یکبار با او حرف زدم تا اینکه خبر شهادتش را آوردند. همرزمانش میگفتند: «توی جمع آنها همهکاره روحا... بوده»، طوری که وقتی برادرم شهید میشود، انگار یک گردان فلج میشود و دیگر طاقت جنگیدن ندارند.
دوستانش میگویند: «داوطلبانه رفت جلو». صبح عازم ماموریتی میشود و برمیگردد. وقت استراحت بوده که خبر میدهند حمله شده. با چندنفر از همرزمانش میروند. دوستانش میگفتند: او و یک رزمنده اصفهانی برای آزادی مسجدی جلو میکشند. آن رزمنده اصفهانی را با تانک میزنند، اما روحا... برای زدن تکتیراندازی که روی مناره مسجد بوده، به داخل میرود که از پشت مورد اصابت گلوله قرار میگیرد.
تیر توی سرش خورده بود و جنازه کاملا سالم به نظر میآمد، اما وقتی خبر شهادتش را آوردند، اطلاعات غلط دادند. به ما گفتند که بدن روحا... به شکل بدی آسیب دیده، برای همین اجازه ندادند تا روی جنازه را باز کنیم و شهیدمان را برای آخرینبار ببینیم. اطلاعاتی که به ما دادند، درباره نحوه شهادت آن شهید اصفهانی بود و برعکس اطلاعات شهادت روحا... ما را به آن خانواده اصفهانی گفتند.
شهادت روحا... برای ما خیلی سخت بود. خدا هیچکس را داغدار عزیزش نکند، اما سختتر از آن نیشوکنایههای فامیل و دروهمسایه بود. مردم امروزی باور ندارند هنوز آدمهایی هستند که وقتی خبر هتک حرمت به حرمین اهلبیت (ع) را میشنوند، حاضرند جانشان را فدا کنند. برای همین پای مادیات را وسط میکشند و شروع میکنند به طعنه زدن، اما خدا خودش میداند که روحا... داوطلبانه رفت و از کسی برای رفتنش پولی نگرفت.
باور کنید توی این چندماهی که از شهادت روحا... میگذرد، همه موهای پدرم سفید شده، اما من میدانم که موهای او را داغ فرزند جوانش سفید نکرده، بلکه طعنههای بعضی مردم که آگاهی کافی ندارند و اهل زود قضاوت کردن هستند، سفید کرده است.
نزدیک حرم دستفروشی میکردیم
«من و روحا... بچه که بودیم، میرفتیم نزدیک حرم حضرترضا (ع) دستفروشی میکردیم. آن وقتها خیلی از بچههایی که دستفروشی میکردند، اجازه نمیدادند به محدوده آنها نزدیک بشویم یا هرجایی دستفروشی کنیم، برای همین خیلی اذیت میکردند و بیشتر اوقات کار به دعوا میکشید. یکبار یادم میآید چندنفری ریختند سرم. داشتند کتکم میزدند که روحا... رسید و نجاتم داد. دوسال از من کوچکتر بود، اما بچه شجاع و باجنمی بود.»
بعد از شهادتش فهمیدیم
خیلی اهل کارهای خیر بود. بعد از شهادتش چندنفری آمدند و گفتند: روحا... به ما کمک میکرده. روحا... آدم ثروتمندی نبود، اما از آنجا که از بچگی روی پای خودش ایستاده بود و کار میکرد، درد ندارها را خوب میفهمید؛ مثلا پیرزنی در همسایگی ما هست که اولاد ندارد. روحا... همیشه همه کارهای او را انجام میداد و به پیرزن میگفت: فکر کن من اولادت هستم.
وقتی خبر شهادتش را آوردند، آمد و مثل مادرم برای روحا... گریه کرد.
میگفت: «صاحب عزا منم که پسرم شهید شده.» همچنین برادرم به پیرمرد نابینایی که دست تنگی هم داشته، کمک میکرده. این را هم بعد از شهادتش فهمیدیم. آمد و گفت: «روحا... به من مقرری هفتگی میداد.»
برای من فقط روضه علیاکبر (ع) بخوان
مسجد محله ما یک مداح اهلبیت (ع) دارد. روحا... قبل از شهادتش میرود پیش او و میگوید: «میخواهم اگر مُردم و تو در این محله بودی، بیایی و در روز ختم من روضه بخوانی؛ روضه شاهزاده علیاکبر (ع) را. او هم روز شهادت روحا... آمد و تا شب سوم روضه علیاکبر (ع) خواند. روحا... میدانست که میرود و برنمیگردد، برای همین با همه وداع کرده بود الا پدر و مادرش و ما.»
* این گزارش ۶ مردادماه ۱۳۹۳ در شماره ۱۱۰ شهرآرا محله منطقه ۶ منتشر شده است.
