دو روحانی محله چهنو هم حجرهای و هم بند بودند
جوانهایی هستیم که فقط شنیدهایم. نهایت چیزهایی در فیلمها دیدهایم یا مطالبی توی کتابها خواندهایم. حالا این شنیدهها و دیدهها و نوشتهها چقدر میتواند تصویر درستی از انقلاب برایمان ترسیم کند، بستگی به این دارد که سراغ چه کسانی برویم.
قدیمیهای محلات قدیمی، بهترین راویان انقلابی هستند که خودشان پایههای آن بودند. آنها امروز تکههای پازلی هستند که وقتی کنار هم قرار میگیرند، انقلاب محل زندگیشان تصویر میشود. چهنو از قدیمیترین محلات مشهد است که از عصر تیموری نامش در اسناد آمده است.
تصمیم گرفتیم سراغ قدیمیها بهعنوان ناقلان تاریخ شفاهی محل برویم و با کنارگذاشتن هریک از تکههای پازل، ماجرای تاریخ انقلاب در محله چهنو را روایت کنیم. با نگاهی به اتفاقات انقلابی در محله چهنو و کنکاش در بین خاطرات مردم، به خوبی میتوان دریافت روحانیون مبارز نقش مهمی در به ثمررساندن تلاشهای مردم داشتند. روحانیونی، چون محمد وفایی و حاجآقا اربابی که به خاطر مخالفتهای علنیشان با رژیم ظالم، ماموران ساواک همیشه به دنبالشان بودند و آنها مدام در حال فرار از این شهر به آن شهر، از این روستا به آن روستا.
این گزارش به تعقیب و گریزهای این دو روحانی میپردازد که غیر از هم حجره بودن، هم بند هم بودند.

زندگی مخفیانه با اسم مستعار
حاجآقا اربابی سال ۱۳۴۷ درس طلبگی را شروع کرد. او تعریف میکند: سال بعد، ارتباطم با یکی از روحانیون در مدرسه میرزاجعفر که اکنون جزو دانشگاه رضوی است باعث آشناییام با آیتا... خامنهای شد. گذشته از آن، فعالیتهای انقلابی در خانه و خانوادهام سابقه داشت. پدرم جزو روحانیون مخالف رژیم بود و شعرهایی در مخالفت با رضاخان گفته بود و من در کودکی تحت تاثیر او بودم؛ همین باعث شد وقتی طلبه شدم، روحیه خوبی برای مبارزه با رژیم داشته باشم.
ارتباط با مقام معظم رهبری، خط فکری مرا تعیین کرد و من سخت به ایشان معتقد شدم، طوری که خودم را مرید ایشان میدانستم. از این طریق افتادم در خط فعالیتهای سیاسی. حتی به منزل آیتا... خامنهای رفتو آمد میکردم؛ همچنین به منزل آیتا... واعظطبسی. آن زمان سیوهشتساله بودم که کمکم ارتباطم با فعالان بزرگ انقلاب بیشتر و بیشتر میشد. سهسالی به این شکل در مشهد فعالیت میکردم تا اینکه پساز سه سال تحصیل به قم مهاجرت کردم.
درحقیقت کار انقلابی من بهطور جدی در قم شروع شد. طوری که در آنجا به شکل گستردهای کار سیاسی میکردم. همراه سایر طلاب در جلسات مختلف قرآن، تفسیر قرآن، نهجالبلاغه و... شرکت میکردم. یکی از مسائلی هم که در این بین، بیش از همه، ذهن مرا مشغول کرده بود، مرور کتاب تاریخ صدساله ایران بود. خلاصه به امام اعتقاد راسخی پیدا کرده بودم و همین شد که در مسیر پرپیچوخمی افتادم که در بسیاری از مواقع فقط با کمک خدا میتوانستم از مشکلات رهایی یابم. در سال۵۴ عدهای از دوستان ما دستگیر شدند که متاسفانه نتوانستند زیر شکنجههای شدید دوام بیاورند و از اینرو ما را لو دادند.
برای همین نیروهای ساواکی بهشدت بهدنبالم بودند. آن زمان تابستان و درسها تعطیل بود. به همین دلیل هم برخی دوستان پیشنهاد کردند از قم بروم. حاجآقا وفایی هم دستگیر شده بود. گویا رفته بود بانک که نیروهای ساواکی، او را شناسایی و دستگیر کرده بودند. بعد هم ماموران رفته بودند به خانه او که من و یکی از دوستانمان هم در آنجا زندگی میکردیم؛ سه خانواده که هر یک در یکی از اتاقهای آن زندگی میکردیم. گویا آنجا همه وسایل بهخصوص کتابهای مرا وارسی میکردند.
من بهطرف خانه میرفتم که احساس عجیبی بهم دست داد. حس کردم نباید به خانه بروم. در راه نان خریده بودم و بهسمت منزل میرفتم. گاهی میایستادم و با خودم میگفتم شاید مامورها در خانه باشند. بههرحال مطمئن نبودم و بهطرف خانه میرفتم که ناگهان دیدم دوست مشترک من و حاجآقا وفایی درحالیکه عمامه به سر ندارد و قبایش هم باز است، میدود. فهمیدم خبرهایی است. همانطورکه به طرف من میآمد، گفت: «فرار کن، ماموران داخل خانه هستند. حاج آقا وفایی دستگیر شده و دنبال تو آمدهاند.» خلاصه نان را از دست من گرفت و به خانه برگشت. من هم همانجا فرار کردم. بعدها از حاجآقا وفایی شنیدم که درباره من از او پرسوجو میکردند که او هم گفته آخرینبار یک سال پیش مرا در مشهد دیده بوده.
ارتباط با مقام معظم رهبری، خط فکری مرا تعیین کرد و من سخت به ایشان معتقد و مرید ایشان شدم
این ماجراها باعث شد اطرافیانم پیشنهاد بدهند که از قم بروم جایی دیگر. من هم خانواده را برداشتم و با قطار به روستای درق رفتیم که زادگاهم است. پدرم بهمحض دیدن من گفت باید برگردم، چون مامورها دنبالم هستند. پدرم تعریف کرد که چند روز پیش مامورها به خانه آمده و او را کتک زدهاند، سپس او را به پاسگاه ژاندارمری برده و تعهد گرفتهاند که جای مرا نشانشان بدهد. گفت برادرهایم را نیز تهدید کردهاند. پدرم به من گفت برادرهایت جرئت خانه آمدن ندارند و اگر تو بمانی، خبر به مامورها میرسد و بازداشتت میکنند.
این ماجرا نشان داد آنجا هم برای من و خانوادهام امن نیست و حتی ناامنتر از قم. ازاینرو به مشهد آمدم. دو روزی در مشهد بودم و خدمت آیتا... خامنهای و باقی فعالان انقلابی رفتم. در مشهد هم امنیت نداشتم؛ برای همین دوستانی مثل حاجآقا وفایی پیشنهاد کردند به مغان برویم که زادگاه حاجآقا وفایی است.
حاجآقا وفایی هم خانوادهاش را برداشت و رفتیم آنجا. من از همان ابتدا اسم مستعاری روی خودم گذاشتم. یعنی خودم را به جای «اربابی»، «علیرضا حسنزاده» معرفی کردم.
از آن پس در روستای مغان همه مرا به نام حسنزاده میشناختند. پس از استقرارمان در مغان، جلسات و سخنرانیهایمان را به راه انداختیم. در یکی از همین مجالس هم بود که یکی از اهالی فعالیتهای من و حاجآقا وفایی را به ژاندارمری طرق گزارش داد و آنجا هم دنبال ما افتادند.

خاطره آن شب هنوز برایم زنده است. آن شب وقت افطار، تب شدیدی گرفته بودم. به حاجآقا وفایی گفتم: «نمیتوانم صحبت کنم.» حاجآقا وفایی گفت: «شما بیایید؛ اگر نتوانستید صحبت کنید، من صحبت میکنم.» همینطور هم شد.
حاجآقا وفایی سخنرانیای کرد که البته به داغی شبهای گذشته نبود. داشتیم میرفتیم که چند نفر لباس شخصی، از جا بلند شدند و ما را دستگیر کردند. یکی از دوستان هم که به احوالپرسی ما آمده بود و متهم به مبارزه مسلحانه بود، همراه ما دستگیر شد.
آن شب ما را بردند پاسگاه طرق و فردای آن روز تحویل ساواک دادند، درست در وقتی که برنامه صبحگاهیشان اجرا میشد. فرمانده گروهان که از شاه مغرورتر بود، شروع کرد به بازجویی از ما و با عصبانیت گفت: «چرا برای شاه دعا نکردید؟» من قصد داشتم غرورش را خرد کنم. درحالیکه مظلوم کناری ایستاده بودم و ترس هم داشتم، قدرتی پیدا کردم که توانستم او را به هم بریزم.
به او گفتم: «اگر برای شاه دعا میکردم که برای من آبرویی نمیماند.» بهیکباره عصبانی شد و رگهای گردنش حرکت کردند. چندباری از جا بلند شد و دوباره نشست. بااینحال این موضوع را در پروندهام درج نکرد. بعد از آن، ما را تحویل ارتش دادند که سلولهای ساواک در آنجا بود.
نزدیک به ۹ ماه مرا در آنجا نگه داشتند بدون دلیل، چون هنوز هویت واقعی مرا نمیشناختند. همیشه با خودم میگویم اگر آن شب تب و بیماری پیش نمیآمد و سخنرانی داغی میکردم و ماموران صدایم را ضبط میکردند، سند محکمی از من داشتند. آن شب سخنرانی حاجآقا وفایی ضبط شد که خدا را شکر نرم بود و دعای پایانی آن هم که کمی تند بود، ضبط نشده بود.
آن شب ماموران که کمی کمتجربه بودند، من و حاجآقا وفایی را از هم جدا نکردند. مشغول غذاخوردن بودند که فرصتی برای مشورت ما فراهم شد. حاجآقا وفایی رو به من گفت: «فرار میکنی؟» گفتم: «نه؛ اینطوری خانوادهام اذیت میشوند، چون راه و چاه اینجا را بلد نیستم ولی شما که از پیش سابقه زندان داری و خانوادهات هم بومی هستند، میتوانی فرار کنی.» همانجا خوابیدیم. مامورها هم خوابیدند. فقط یک مامور مسلح ایستاده بود دم در که حاجآقا وفایی از بیتجربگی و خامی او حسن استفاده را کرد و موفق به فرار شد. من هم به زندان وکیلآباد منتقل شدم.
در زندان، محلی بهعنوان تبعیدگاه وجود داشت؛ محلی که در آن زندانیان جنایتکار را در وضعیت بسیار بدی نگهداری میکردند. آنجا به بند ۵ معروف بود که زندانیان در وضعیت بد بهداشتی و با سر و بدنی شپشگرفته زندگی میکردند. اگر میخواستند روحیه کسی را به هم بریزند و او را شکنجه روحی بدهند، به آنجا منتقلش میکردند. من هم دوهفتهای آنجا بودم که تجربه واقعا سختی بود. بهخصوص که تا آن زمان زندان نیفتاده بودم.
در زندان، سندی از من نداشتند و من هم منکر هرگونه فعالیت سیاسی شدم. برای همین توی پرونده از قول من نوشته بودند: «میگوید فعالیت سیاسی ندارد» ولی در ادامه نوشته بودند «بعید است راست بگوید.» برای همین هم بعد از هشت ماه و ۱۸روز که بدون سند و مدرک نگهم داشتند، آزادم کردند. یادم میآید وقتی رفتم تا از شهیدهاشمینژاد و آیتا... طبسی که در آن زمان زندانی بودند خداحافظی کنم، فکر کردند شوخی میکنم.

بعد از آزادی از زندان، شور و حرارت انقلابیام بیشتر شده بود؛ برخلاف برخی افراد که بعد از آزادی به رژیم قول همکاری میدادند یا محافظهکار میشدند.
با خودم میگفتم یا این نظام از بین میرود یا مبارزه من ادامه دارد؛ حالت سومی هم وجود ندارد. برای همین تصمیمم را گرفتم.
بعد از آزادی در مشهد ماندم. حاجآقا وفایی، منزلی برایم در چهنو اجاره کرد و قرار شد بهطور مخفیانه با خانوادهام زندگی کنم؛ البته باز هم با همان نام مستعار. این اسم مستعار برای من خیلی خوب شد. خلاصه با همین وضعیت، فعالیتهایمان را در محل شروع کردیم. پایمان را از خانه بیرون گذاشتیم و جلسه و منبر رفتیم.
شهید حمزه عبدی، شهید قدرتا... عبدی، حاجآقا فاضلی که به سفارش آیتا... خامنهای، روحانیت مسجد رضویه را به عهده گرفته بودند و... همگی در رخدادهای انقلابی آن محل نقش مهمی داشتند. برخی هم مثل حمزه عبدی که پای حرفهای ما مینشست، کمکم از ما جلو زد و برای خودش انقلابی بزرگی شده بود.
یک سری جلسات ثابت هم برگزار میکردیم که هر هفته محل برگزاریاش عوض میشد. آن برنامه بسیار موفق عمل کرد. در یکی از همین جلسات که در مسجدی در محمدآباد برگزار شد، ماموران ساواک میخواستند مرا بگیرند که موفق به فرار شدم ولی حاجآقا قاسمی را مظلوم گیر آوردند و او را دستگیر کردند. خدا خیرش بدهد که با هیچ شکنجهای مرا لو نداد.
ما مخفیانه فعالیت میکردیم، مردم منطقه هم خوب پاسخ میدادند.
* این گزارش در شماره ۱۸۶ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۱۹ بهمن ماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.