علیاصغر تجعفری کارش زنده نگاه داشتن یاد شهدا است. او از سال ۱۳۶۶ هر روز مطالب مرتبط با شهدا در روزنامهها را جمعآوری میکند.
علیاصغر عرفانیان، از مهندسان پرواز هوانیروز محله نوفللوشاتو که در روزهای جنگ تحمیلی، به مردم جنگزده، بسیار خدمت کرده و رشادتها آفریده است. او پدر شهیدجواد عرفانیان، از شهدای نیرویهوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است.
علی هزاره، تخریبچی تیپ ۲۱ امامرضا (ع) که سال ۱۳۶۲ قهرمان آموزشگاههای فوتبال کشور شده بود، شاخه گل قرمزی به همسر داد و گفت اگر برگردم، با همین قطار من و تو به کربلا میرویم. او رفت و هیچوقت فرزندش را ندید.
شهید تقیپور در اربعین سال ۹۵ در سامرا در حال مأموریت بود که در آن روز خود را به کربلا میرساند و در حرم امام حسین (ع) دعا میکند تا در یک روز خاص و به زودی شهید شود.
اسدالله کشمیرى با اوج گرفتن حرکات مردم علیه رژیم شاه، متحول شد. سال ۱۳۵۹ با شروع جنگ از طریق بسیج به همراه پدر و ۲۰ نفر از اهالى روستا دستهجمعی برای دوره آموزشی عازم کردستان شدند و پس از آن به عضویت سپاه درآمد.
شهید مدافع حرم «محمدرضا یزدانی» که بهخاطر مهارتش در موتورسواری بهخصوص موتور سنگین ۴۰۰، در بین بعضی دوستانش به «رضا ۴۰۰» معروف بود، ۳۱ شهریور سال ۹۶، بعد از ۳ سال و ۳ ماه دفاع از حرم، به شهادت رسید.
شهید هوشنگ نیکزاد یکی از ۱۰۴ افسر درجهدار نیروی هوایی بود که در سقوط هواپیمایc۱۳۰ در ۲۳ اسفند سال۷۴، به درجه رفیع شهادت نائل شد. هفت روز لاشه این هواپیما پیدا نشد و روزهای سختی بر خانوادهها گذشت.
سپاه مُصر بود که «خبری نیست» اما من که یقین داشتم پسرم شهید شده است، پنهانی چند عکس از او را برای مراسمش بزرگ کردم. چشم انتظار خبرش ماندم.
شهید سیدمهدی جودیثانی، فرزند سیدحسین، هشتمین شهید مدافع حرم ارتش کشور و نخستین شهید ارتش استان؛ کسی که نام مستعارش در سوریه «رضا» بود و عید اولش با میلاد امامهشتم (ع) مصادف شد.
مرز، همه اش نگرانی است، به همین دلیل باشنیدن خبر اعزام محمد به سراوان خیلی نگران شدیم. اما محمد در این چهارماه خدمتش میگفت آنجا امن است.
گفتند علیرضا بفا در قایق بوده و دیدهاند که قایق منهدم شده است. اما پلاک یا اثر دیگری از او پیدا نکردند؛ به همیندلیل احتمال دادند که پسرم اسیر شده باشد.
فضلالله برهانی، گلابپاش ۹۲ساله که در بیشتر راهپیماییهای مشهد از زمان انقلاب با پاشیدن گلاب ناب محمدی، نفس مردم را جلا میبخشید در اردیبهشت ۱۴۰۲ دار فانی را وداع گفت.
آوازه لبنیاتفروشی و کره و ماستهای خوشمزه، محمدجمعه صابری، پیرمرد آرام و خوشرو و مشتریمدار محله چهنو همه جا پیچیده و کلی طرفدار دارد.
شهید مهدی منصوب بعد از قبولی مجدد در دانشگاه به او گفتم فکر درس باش و کمتر برو جبهه، سرش را زیر انداخت و هیچی نگفت. بعدها دیدم جواب من را در یکی از کتابهای اشعاری که از روی آن مداحی میکرد داده است.
اتفاقاتی رخ میدهد که عباس فرازی فقط ۱۰ سال نام «شهید» را یدک میکشد و بعد از این مدت، نامش از لیست شهدای بنیاد شهید خط میخورد.
مصطفی برومند، پیرمرد هشتادو چندساله محله حاجیآباد، پدر یکی از سربازان کشتهشده در جنگ ظفار است که حتی موفق به دیدن جنازه فرزندش نشد.
علیاکبر حبیبی، در زندگیاش بارها مورد امتحان الهی قرار گرفت، او هفت فرزند پسر خود را از دست داد و تنها دو دختر برایش باقی مانده است. به قول خودش، بارها پشتش خالی شد.
اشرف خانم شهادت سید کاظم را همان شب در خواب دیده بود. او کاظم را دیده بود که با نیمه بدنش درحالیکه میخندد به سوی آسمان میرود.
جعفر پانزدهساله که شد، دلش هوای رفتن کرد. چندبار تا مسجد محله رفت و اصرار میکرد که اعزامش کنند. همان شروع جنگ بود. هربار که میرفت، چون ریش و سبیل نداشت، دست رد به سینهاش میزدند.
مامان زری سناباد یکی از همان هاست که 35سال هر روز روی یک صندلی جلوی در خانه اش نشست و منتظر ماند. گواه این قصه هم اهالی سناباد هستند که 12هزار و775 روز چشم انتظاری او را تماشا کرده اند. روایت این صفحه، سطر به سطرش حکایت او و دلتنگی ناتمامش است که در آستانه سالروز وفات حضرت ام البنین(س) و روز تکریم مادران و همسران شهدا در گفت وگو با اصغر مجربی دیگر پسر مامان زری و دخترش مرضیه شکل گرفته است.