کد خبر: ۵۷۱۵
۱۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
۱۱‌سال انتظار؛ یک گور جمعی، یک پلاک و ۳‌تکه استخوان

۱۱‌سال انتظار؛ یک گور جمعی، یک پلاک و ۳‌تکه استخوان

سید‌هاشم رنگرز و لیلا جنگجو پدر و مادر شهید جاویدان‌اثر سیدکاظم رنگرز هستند از فرزندشان نه کالبدی آمد؛ نه پوتین پوسیده‌ای و نه حتی یک چفیه که دلتنگی‌های مادر شهید با لمس آن سر سجاده نماز برطرف شود.

برای خانواده جاویدان‌اثر، سیدکاظم رنگرز که بیش‌از ۲۰‌سال است در محله نیروی‌هوایی زندگی می‌کنند نه کالبدی آمد؛ نه پوتین پوسیده‌ای و نه حتی یک چفیه که دلتنگی‌های مادر شهید با لمس آن سر سجاده نماز برطرف شود. تنها چیزی که به دست خانواده او رسید -‌آن‌هم ۱۱‌سال پس از زمانی‌که اعلام کردند اثری از او یافت نشده- یک پلاک و ۳ تکه استخوان در یک گور دسته‌جمعی بود؛ گوری از کالبد‌های بی دست‌و‌سر و عضو‌هایی از بدن، در‌حالی‌که غبار پوسیدگی این سال‌ها چیز قابل‌تشخیصی از جنازه‌ها نگذاشته بود. این‌ها همه چیزی بود که به‌جای کالبد رشید و  ورزشکار سیدکاظم در بهشت‌رضا، قطعه‌۵۳ -جایی در نزدیکی مزار شهید کاوه- دفن کردند.

فوتبالیست متولد ۱۳۴۰ که هنوز عکس‌های لحظات کسب مقام قهرمانی‌اش در تیم‌های تاکسی‌رانی، توحید و نیروی‌هوایی همراه برادرش، جانباز سید‌هاشم رنگرز بر دیوار‌های خانه نصب است و حکم‌های قهرمانی‌اش در زمان نوجوانی در مسابقات استانی به پنج‌شش مدالی که گرفته الصاق شده است.

لیلا جنگجو همان ابتدای صحبتمان درباره این اتفاق توضیح می‌دهد: آن‌سال‌ها عراقی‌ها خیلی از گمنام‌ها و اسرایی که سازمان جهانی صلیب‌سرخ نامشان را ثبت نکرده بود را شهید کردند.  بعد آهی می‌کشد و توضیح می‌دهد: یکی از آن تکه‌استخوان‌ها سوراخی داشت که گفتند نشان گلوله‌ای است که در عملیات آخر به‌پای سید‌کاظم خورده بود. 


روز مفقودی سیدکاظم

۴‌مرداد ۶۴؛ یک روز بعد از عملیات قادر و پیشروی رزمنده‌ها در راه مال‌روی «تپه کلاشین یا گل‌زرد» عراق بود. گروهی از رزمنده‌ها رفته بودند تا به این محدوده از عراق پاتک بزنند، اما چون برای نخستین‌بار به این مسیر می‌رفتند بار زیادی نمی‌توانستند ببرند و یک‌شبانه‌روز بی‌آب و غذا مانده بودند.

همه می‌دانستند آن‌ها گرسنه و تشنه‌اند، اما به‌دلیل حساسیت این عملیات در مخفی ماندن آن هنوز در مورد رساندن تجهیزات و غذا تصمیم‌گیری نشده بود. سیدکاظم داوطلب شد تا آب‌و‌غذای رزمنده‌ها را به آن‌ها برساند و فرمانده گفت یا باید تا شب نشده بازگردی یا برای اینکه نور چراغ خودروات جای رزمنده‌ها را لو ندهد، همان‌جا بمانی.

این می‌شود که سید‌کاظم غذا‌ها را بار خودروی جیپ می‌کند و برای کمک به دوستانش راه می‌‎افتد. غذا که به هم‌رزمانش می‌رسد دیگر شب شده است و امکان بازگشت سیدکاظم مقدور نیست. صبح نیز مصادف می‌شود با پاتک عراق برای بازپس گرفتن محدوده کلاشین. او که به گفته هم‌رزمانش جزو گروه ۱۸‌نفری جوانانی بوده که در جبهه هر فعالیت خطرناکی را به‌جان می‌خریدند، این بار به‌عنوان آرپیچی‌زن مبارزه می‌کند و دست‌آخر با گلوله‌ای که به ران پای او اصابت می‌کند از کوه به‌پایین پرتاب می‌شود.

کسی خبر از شهادت سید‌کاظم ندارد. اما روز بعد عده‌ای برای نجات دوستانشان به محل می‌روند و برای دوستان سیدکاظم خبر می‌آورند که یک جوان در پایین تپه مانده است که از ناحیه پا خونریزی داشته و لباسش را برای مهار زخم تیر به‌پایش بسته است. دوستانش که برای کمک می‌روند دیگر از سید‌کاظم اثری نیست....

 

11‌سال انتظار؛ یک گور جمعی، یک پلاک و 3‌تکه استخوان

 

هیچ خبری نیست

مادر شهید در‌حالی‌که به تصویر شهید خیره شده و چشمانش از لذت تماشا برق می‌زند، توضیح می‌دهد: شاید در مدت ۱۱‌سالی که آن گور دسته‌جمعی را پیدا کردند، من حدود ۲۰‌مرتبه تا تهران رفتم؛ فقط برای اینکه خبری از پسرم داشته باشم.

مسئول قسمت اطلاع‌رسانی درباره مفقودان هر‌بار می‌گفت: هیچ خبری نیست. می‌گفت نیا مادر‌جان. اگر خبری شود، رادیو‌های اینجا ۲۴‌ساعته روشن است. خبر از هر رزمنده‌ای که باشد ما به استان او خبر می‌دهیم. اما خبری نیامد. حتی جنگ عراق و کویت شد و ویرانی و بعد هم جنگ‌های داخلی عراق شروع شدند و پایان گرفتند، اما از سفر‌کرده ما نام‌و‌نشانی نیامد.

 

سال ۶۸ آمار مفقودان ۴۰‌هزار نفر بود

اصلا مشخص نیست چه بلایی سر مفقودان می‌آمد. استخوان‌های توی گور دسته‌جمعی را که ۱۱‌سال پس از مفقود شدن سید‌کاظم نشانم دادند، یاد حرف‌های آن مسئولی افتادم که در سال ۶۸ برای پیگیری وضعیت پسرم نزد او رفته بودم.

می‌گفت در همان‌سال، آمار رزمنده‌های مفقود ۴۰‌هزار نفر بود. چقدر که کومله‌ها سر بریدند و اعضا را بردند و چقدر که زخمی و اسیر گم‌و‌گور شدند و چقدر اسیر بودند که نام آن‌ها در لیست صلیب سرخ نیامد. آن‌ها می‌گفتند: عراق و کومله‌ها از انسان‌های بی‌گناه ایرانی که در لباس رزمنده، آن روز‌ها ایثارگرانه جنگیدند، چه دست‌و‌پا و اعضای بدنی جدا کردند و به اروپا و امریکا فرستادند که شاید تا ۵۰‌سال دیگر هم آن‌ها نیازی به عضو اهدایی دیگری نداشته باشند.

 

یک برادر جانباز و یکی ایثارگر

شهید ۲ خواهر دارد و ۴‌برادر. برادر بزرگ‌ترش هم سال ۶۳ دچار مجروحیت شد. سید‌هاشم، برادر بزرگ‌تر شهید، به‌خاطر شرکت در عملیات درگیری با کومله‌های کردستان در تپه اوشنویه از ناحیه اعصاب و جسم آسیب‌هایی دیده است.

او همان‌جا جانباز سی‌درصد شد. در آن عملیات او بیسیم‌چی بود، ۲ چرخ نفربر از روی پا‌های او عبور کرده بود و او برای اینکه آن‌ها متوجه نشوند فقط روی زمین برای چند دقیقه غلت‌زده بود تا خود را به‌جای امنی برساند و توانسته بود با این روش از دست آن‌ها نجات یابد.

سید‌هاشم در تعریف خاطراتش می‌گوید: یک نارنجک در دستم نگه داشته بودم تا اگر قرار شد اسیر آن‌ها شوم آن را منفجر کنم و شهادت نصیبم شود؛ نه اسارت. برادر دیگر شهید نیز سید‌قاسم است که در نیروی دریایی ارتش است و ۵‌سال در منطقه خارک خدمت کرده است. او نیز ایثارگر و رزمنده‌ای است که کل سال‌های فعالیتش را برای حفظ میهن در طبق اخلاص گذاشته است.

 

11‌سال انتظار؛ یک گور جمعی، یک پلاک و 3‌تکه استخوان

 

تشکیل تیم فوتبال در منطقه

مادر شهید ادامه می‌دهد: در منطقه تیم فوتبال تشکیل داده بود و رزمنده‌ها را به ورزش تشویق می‌کرد. پیش‌از یکی‌دو‌سالی که رزمنده بود، جایزه‌های مختلفی برای قهرمانی در مسابقات به او داده بودند؛ یک‌بار رادیو، یک‌بار ریش‌تراش و....
خاطرم هست برادرش که مجروح شد و از کردستان بازگشت، او در سال ۶۳ به همان منطقه جنگی رفت. هم‌رزمانش بعد از مفقود شدن او می‌گفتند او و ۱۷‌جوان دیگر در منطقه هر‌کاری که از دستشان بر می‌آمد انجام می‌دادند و مدام در‌حال انجام عملیات و یا تخریب و شناسایی بودند. وقتی هم که همان چند‌تکه استخوان تشییع می‌شد، هم‌رزمانش می‌گفتند این‌قدر فعال بود که ما هم متوجه نمی‌شدیم پست واقعی‌اش در جبهه چیست که دائم از گردانی به گردان دیگر می‌رود.
 

همسایه‌ها بیشتر غصه خوردند

در سال‌های پیش از سال ۶۵ آژانسی در محله زندگی ما نبود. سید‌کاظم که ماشین داشت در سال‌های پیش‌از رزمندگی‌اش به همه همسایه‌ها سپرده بود که اگر کسی کودک بیمار یا پیرمرد و پیرزن سالخورده‌ای دارد به من اطلاع دهد تا من او را به بیمارستان برسانم.

بعد از شهادتش متوجه شدیم همسایه‌ها بیشتر از ما غصه‌دار شده‌اند. او به همه کمک می‌کرد و همیشه با همسایه‌ها مهربان بود. معتقد بود همسایه حق بسیاری بر گردنش دارد و برای همین هر کاری از دستش برمی‌آمد برای همسایه‌ها انجام می‌داد.

یکی از همکلاسی‌هایش که حالا استاد دانشگاه است، تعریف می‌کرد: پسرتان به من که با ویلچر در محله تردد می‌کردم، مهربانی‌های بسیاری کرده است. او می‌گفت: سید‌کاظم هر روز من را تا مدرسه می‌برد و برمی‌گرداند و من کار‌های خیر بسیاری از او دیدم که سبب شده است همیشه و حتی سر قرآن خواندن صبحگاهی هم او در نظرم بیاید و برایش دعا کنم.

 

11‌سال انتظار؛ یک گور جمعی، یک پلاک و 3‌تکه استخوان

 

مادر شهید؛ ورزشکار و فعال محلی

لیلا جنگجو، مادر شهید کاظم رنگرز، علاوه‌بر اینکه فعالیت خوبی در محله دارد، در رشته‌های ورزشی مانند تنیس و دوومیدانی نیز فعال است. او علاوه‌بر کسب مقام قهرمانی در مسابقات مادران و خواهران شهدا، در مسابقات تنیس روی‌میز شهرداری منطقه نیز مقام‌هایی را کسب کرده است. علاوه‌بر‌این او ارتباط بسیار خوبی با همسایه‌هایش دارد و می‌گوید: خوبی محله‌ای که در آن زندگی می‌کنم این است که اینجا همسایه‌ها با یکدیگر ارتباط دارند و دوره قرآن و صندوق قرض‌الحسنه و... آن‌ها را با هم رفیق و مهربان می‌کند. هر‌بار که روضه‌ای می‌شود یکی از همسایه‌ها قبول می‌کند که مراسم در منزل او برگزار شود.

مدالی که همین چند‌وقت پیش در مسابقات خانواده شهدا کسب کرده را نشانم می‌دهد و به جمله‌ای که روی آن نوشته تأکید می‌کند؛ «قهرمان واقعی شهدا هستند.»؛ و بعد می‌گوید: اگر همه ما درک صحیحی از قهرمان بودن شهدا داشته باشیم و پا جای پای آن‌ها بگذاریم بیشتر مسائل جامعه حل خواهد شد.

لیلا‌خانم، علاوه‌بر‌اینکه سعی می‌کند در ورزش فعال باشد،  در مسجد محله نیز مسئول امر‌به‌معروف است. او در این‌زمینه معتقد است امر‌به‌معروف آدم‌ها باید به‌گونه‌ای باشد که آبرو و روح آن‌ها خدشه‌دار نشود و با صدای آرام و صبوری انجام شود. اگر جایی سخنرانی در همایش‌ها باشد یا مولودی و تعزیه‌ای، حاج‌خانم پا‌پیش می‌گذارد و بسته به اطلاعاتی که به‌عنوان یک مادر شهید اندوخته است سخنرانی‌های تأثیرگذاری انجام می‌دهد و بسیار روی همسایه‌ها تأثیر‌گذار است.

 

*این گزارش چهارشنبه، ۱۷ آبان ۹۶ در شماره ۲۶۷ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام