تاریخ شفاهی - صفحه 18

مهر 1400 در حالی که موج پنجم همه گیری رو به سرازیری است و شاید موج ششم در حال صعود، همراه با تعدادی از دوستداران میراث فرهنگی، روی بلندای کوهی در ابتدای دره داغستان ایستاده ایم. رو به رویمان خطوط ممتد سفیدی دیده می شود که راهشان را از میان سنگ نگاره ها باز کرده اند؛ خطوطی سفید که خط‌‎قرمزهای میراثی را درنوردیده اند و حالا با قطعه بندی زمین های مملو از سنگ نگاره ها، نشانگر آینده ای پر ساخت و ساز هستند.
کوچه شوکت‌الدوله که به موازات خیابان خسروی‌نو (شهیداندرزگو)، مسیری برای رسیدن به حرم مطهر است، روزگاری در قرق امیراسدالله خان، فرزندان و خاندانش بود.
«قدر زر زرگر شناسند، قدر گوهر گوهری» این ضرب المثل معروف، حکایت محمدتقی صفار است که ۹۰۰ سکه تاریخی و باارزشش را به موزه حرم امام رضا (ع) اهدا کرده است. وقتی که بگوییم صفار کارشناس باستان‌شناسی است، ربط این ضرب‌المثل به او را بیشتر درک می‌کنید. این کارشناس ۳۵ سال از عمرش را برای یافتن هرکدام از سکه‌های مجموعه‌اش در سفر یا در بازارچه‌های قدیمی سکه و طلا گذرانده است. سکه‌هایی که هرکدام روند تحول سکه را در دوران‌ها و حکومت‌های مختلف روایت می‌کنند. صفار از تمامی ادوار تاریخی ایران و از تمام شاهانی که بر ایران حکومت کرده‌اند سکه‌ای در مجموعه‌اش دارد. به‌طور کلی مجموعه سکه‌های اهدایی او در فاصله زمانی ۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ۱۱۶۱ قمری ضرب شده‌اند. سکه‌هایی که جمع‌آوری و اهدایشان به حرم مطهر رضوی داستان زیبایی دارد.
مرحوم دکتر محمدتقی صراف سال ۱۳۰۷ در خانواده‌ای مذهبی در شهر یزد متولد شد. او می‌گفت: «اولین جرقه‌های پزشک‌شدنم در همان دوران کودکی زده شد. کودک بودم که برادرم به دلیل ابتلا به بیماری دیفتری فوت کرد. آن‌زمان هنوز علم پزشکی این قدر پیشرفت نکرده بود تا بیماری‌ها به کمک واکسن درمان شوند. فوت برادرم تأثیر بسیاری روی اعضای خانواده از جمله پدرم گذاشت. او همواره به من تأکید می‌کرد؛ درست را بخوان و دکتر بشو تا کودکی به خاطر بیماری فوت نکند.
در بهاری که نخستین اتوبوس از ایستگاه فلکه شمالی (فلکه بین خیابان طبرسی و شیرازی) راه افتاد، کسی حاضر به سوار شدن نبود. در آن بهار (1318خورشیدی) مردم از اتوبوس‌ها استقبال نکردند و حتی عده‌ای از اعیان حاضر به درشکه سواری بودند، اما پا در اتوبوس نمی‌گذاشتند. مقاومت ابتدایی در سوارشدن به اتوبوس سرانجام بعد از چندماه شکست.
بازارچه سراب، محله‌ای است که روزگاری سکونتگاه بزرگان و رجال قاجار بوده و عمارت‌هایی باشکوه با پیراهنی از هنر و زیبادوستی در آن به چشم می‌خورد، اما امروز دیگر از آن حال و روز خبری نیست. سراب مانده است و مغازه‌های بورس فروش تابلوسازی و خانه‌های رو به احتضار، خانه‌هایی که نفس‌هایشان به شماره افتاده است.
«پاچنار» از آن روستاهای قدیمی نزدیک شهر است که امروز فقط اسمی از آن باقی مانده است و دیگر هیچ آثاری از پاچنار قدیم وجود ندارد.
در بهار سال1376 برای اینکه سردر مدرسه در طرح نوسازی و بهسازی اطراف حرم مطهر خراب نشود، در یک جابه‌جایی بزرگ، کل سردر از نقطه اولیه به نقطه دیگری تغییر مکان داد. این طرح نجات‌بخش فقط همان یک‌بار در بافت قدیمی مشهد انجام شد و با وجود موفقیت، دیگر تکرار نشد تا امروز افسوس بخوریم به آنچه که از خانه و مکان‌های تاریخی در نوسازی اطراف حرم مطهر خراب کردیم.
پاکستانی‌هایی که 200سال قبل از کشور همسایه راهی این شهر شدند در مجاورت حرم مطهر ساکن شدند. پرجمعیت، شلوغ و پررفت‌وآمد بودند و خیلی زود توانستند نام محله را در پایین‌خیابان به نام خودشان یعنی «کشمیری‌ها» ثبت کنند. محله‌ای که این روزها فقط نامی از آن باقی مانده است، اما تا همین چهل، پنچاه سال پیش یکی از محله‌های به‌نسبت بزرگ مشهد و خارجی‌نشین به شمار می‌رفت.
سکونت خانواده توانا در تپل‌محله به ابتدای دوره قاجار بازمی‌گردد. از همین رو روایت‌هایش را از قدمت همین سکونت آبا و اجدادش و حق آب و گلی که در این محله دارد، شروع می‌کند: سال۱۳۳۹ در تپل‌محله به دنیا آمدم. حدود ۵۰سال هم در همین محله زندگی کردم. پدرم در میدان حرم مغازه میوه‌فروشی داشت و مادرم یکی از زنان فعال اینجا بود، اما قبل از اینکه من در تپل‌محله به دنیا بیایم، مادرم می‌گفت بیش از ۴۰۰سال است که خانواده‌مان در این محله ساکن بوده‌اند.
محله پروین اعتصامی با قدمتی بیش از 6دهه جزو محلات قدیمی و ریشه‌دار منطقه محسوب می‌شود. اولین ساکنان این محله کارگران و کارکنان کارخانه نخریسی بودند که با ساخت منازل خود در این محله باعث شکل‌گیری و رونق آن شدند به طوری که امروز بالغ بر 21هزار نفر در این محله زندگی می‌کنند.
حرم مطهر رضوی نمایشگاهی مصور از فرهنگ و هنر ایرانی و اسلامی است. کاشی‌هایی زرین‌فام، معرق، هفت‌‏رنگی و زیررنگی با نقوش مختلفی از شمسه‌‏ها و نیم‌شمسه‏‌ها تا نقوش هشت، شش و چهارگوش، گلدانی، ستاره‌‏ای، ناودانی و... جلوه بصری خاصی به حرم بخشیده‌ و معنویت این مکان نورانی را دوچندان کرده‌اند.
یکی از ساده‌‏‏ترین و در عین حال کوچک‏‏‌ترین مساجد تاریخی مشهد، مسجد امام حسن مجتبی(ع) در عیدگاه است که با وجود سادگی و بی‏‏‌آلایشی، تاریخچه‌ای عجیب در پس آن پنهان است.
افشار لاهوری‌ها کسانی بودند که با شمشیر زدن و نشان دادن شجاعت، خودشان را به نادرشاه اثبات کردند و شدند فرمانروای قندهار و کابل، اما همه هنر آن‌ها دلاوری و جنگاوری نبود. آن‌ها بعد از مدتی از بخش غربی خراسان بزرگ (افغانستان کنونی) مهاجرت کردند و به بخش شرقی آمدند و سال۱۲۸۱ هجری‌شمسی در چهارباغ مشهد ساکن شدند. هنر خیاطی به کمکشان آمد و یکی از پسران اکبرخان به نام محمد ابراهیم، خیاط کنسولگری شد که همگان او را به نام «ابراهیم‌خان خیاط» می‌شناختند.
فریده پسیان، تنها بازمانده خاندان پسیان در مشهد، نوه برادر کلنل محمدتقی‌خان پسیان است که ۲۷ سال پس از شهادت عموی پدرش به‌دنیا آمده، اما ازآنجاکه همیشه پایِ ثابتِ خاطره‌گویی بزرگان فامیل بوده است، این روز‌ها با اینکه حدود یک قرن از شهادت کلنل پسیان می‌گذرد، می‌تواند زبان خاندانش در بیان شرح حالشان باشد. او پسیان را «سیاوش خراسان» توصیف می‌کند و می‌گوید: عموی بزرگم، محمدتقی، دومین فرزند یاور محمدباقر عنایت‌السلطان، بود که مثل خیلی از مردان خاندان پسیان وارد نظام شد. او تا سال ۱۲۹۶ در ایران بود، اما پس از این تاریخ ازآنجاکه در یکی از درگیری‌هایش با قوای روس مجروح شده بود، برای معالجه راهی آلمان شد.
نزدیک به 700برگه که هر کدامشان بخشی از تاریخ مشهدقلی و حتی شهرمان است در جعبه مهمات روی هم ریخته شده است: نزدیک به 5سال است از اسناد قدیمی گرفته تا سماور و ظروف قدیمی را از پستوها و زیرزمین‌ها جمع کرده‌ایم. در این بین هر عکس را که از دفاع مقدس پیدا کردیم به بنیاد حفظ آثار تحویل دادیم تا اسکن کرده و از آن به عنوان تاریخ جنگ حفاظت کند. اما هنوز نتوانسته‌ایم با کل اسناد کار خاصی انجام بدهیم. این بخشی از روایت محمود جنگی درباره هویت محله است.
حسین خانپور فرنی پز هفتاد و سه ساله کوچه «مشاق» از دوره کودکی سروکارش با شیر و شکر و آرد و نان قندی گرده خورده است. او فرنی‌پزی را از پدرش حاج محمدتقی به ارث برده است.
همه خیابان آیت‌الله شیرازی4 را با نام چهارباغ می‌شناسند؛ که اولین کوچه آن به نام مؤسسش، خواجه نظام‌الملک طوسی وزیر سلجوقیان است.
قرارگرفتن محله چهاربرج بر سر راه گردشگران داخلی و گردشگران خارجی مجموعه آرامگاه فردوسی به آن موقعیت گردشگری برجسته‌ای داده و در سالیان اخیر به عنوان قطب گردشگری منطقه معرفی شده است.
علی پیراسته هم‌زمان با قیام مردمی به گروه‌های انقلاب می‌پیوندد و در جریان انقلاب سعی و تلاش زیادی دارد که پدرش را جذب نیرو‌های انقلاب کند. او می‌گوید: من تنها پسر خانواده بودم و پدرم برای زندگی و آینده‌ام برنامه‌های زیادی داشت، اما از طرف دیگر من با روحیه مذهبی و انقلابی بزرگ شده بودم. اوج تناقض اینجاست که من در حال پخش اعلامیه بودم و در تظاهرات شرکت می‌کردم، درحالی که پدرم به عنوان یک ارتشی وظیفه حفاظت از باغ ملک‌آباد را برعهده داشت. گاهی اوقات که فرصت حرف‌زدن با پدر را پیدا می‌کردم، از جریان وقایع انقلاب برای پدرم و اینکه همکاران او چگونه انقلابیون را به گلوله می‌بندند، صحبت می‌کردم، پدرم با ناراحتی می‌گفت: «پسر جان ما داریم نون شاه را می‌خوریم، باید به این روزی احترام بگذاریم»