شهید - صفحه 31

شهید رمضانعلی یعقوبی جانباز ۷۰ درصدی بود که به گواه دوستان، چندین بار جانباز شده، اما بی‌اعتنا به زخم‌هایش، پدری می‌کرده، تاآنجاکه می‌توان در توصیفش، کلمه «نمونه» را به زبان آورد.
مریم خلقی، همسر شهید جواد جهانی، بعد از شهادت همسرش نام «بیت الشهدا» را بر روی منزل کوچک استیجاری‌شان گذاشته است.
خانه شهید اصلانی خانه امید مردم محله سیدی بود. او بین نیازمندان تفاوتی نمی‌گذاشت و برایش ملیت نیازمند یا اینکه از برادران اهل تسنن یا شیعه باشد، مهم نبود.
فاطمه شایق‌تبادکان، مادر شهید رضا پهلوان بعد از فوت پدر رضا، تنها در خانه‌ای اجاره‌ای ساکن است و با وجود مشکلات مالی که دارد، هرگز پولی از بنیاد شهید نگرفته است.
شهریور سال‌۱۳۸۵ اسم دورهمی‌شان را گذاشتند «هم‌سنگران پدران آسمانی». از آن سال به بعد در روز ولادت امام‌حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع)، جانبازان محله سرافرازان دور هم جمع می‌شوند و از خاطرات دفاع مقدس می‌گویند.
کوچه مسلم شمالی ۵ یکی از معابر اصلی محله است. جوانان این کوچه از داوطلبان اعزام به خط مقدم بودند و از بین آن‌ها امیررضا رمضان‌زاده، محمد‌مهدی نیکو‌فطرت، جواد صادقی‌نژاد، علی لوکیان و محمد رضایی به شهادت رسیدند.
دستم هنوز کامل بالای سرم نرسیده بود که نارنجک منفجر شد و دیگر چیزی نفهمیدم. یک‌ربع بعد بچه‌ها صدایم کردند. انگشتانم را از دست داده بودم و خون آن روی صورتم پخش شده بود. همه فکر کردند شهید شده‌ام.
هم محمدرضا و هم رجبعلی بسیار خوش‌برخورد و بلندنظر بودند. دستشان به خیر بود و با همسایه‌ها و قوم و خویش خیلی خوش‌رفتار و مهربان بودند. محمدرضا همیشه می‌گفت «می‌رویم؛ یا زیارت یا شهادت.» منظورش این بود که یا پیروز می‌شوند و به زیارت ائمه‌اطهار (ع) در نجف و کربلا می‌رود یا به شهادت می‌رسد.
خدا عباس را چندبار امتحان کرد. آن هم با بیماری خودش و فرزندش. در کودکی سه‌بار به دیفتری و ورم کبد و سالک روی چشم که احتمال داشت به نابینایی او منجر شود مبتلا شد که در مواردی پزشکان از ادامه حیات او قطع امید کرده بودند، ولی با توسل به ائمه اطهار (ع) شفا یافت.
جعفر پانزده‌ساله که شد، دلش هوای رفتن کرد. چندبار تا مسجد محله رفت و اصرار می‌کرد که اعزامش کنند. همان شروع جنگ بود. هربار که می‌رفت، چون ریش و سبیل نداشت، دست رد به سینه‌اش می‌زدند.
همراه همسرم به سردخانه رفتم. پیکر چند شهید را دیدم. خواستم سمت آن‌ها بروم که گفتند پسر شما سمت دیگر است. پارچه روی صورتش را کنار زدم. مو‌های بورش آب و شانه شده بود. بغلش کردم و بوسیدمش. انگار خواب بود. هیچ رد خونی روی لباسش نبود؛ فقط از کنار بینی یک قطره خون جاری شده بود. همان‌طور‌که گریه و شیون می‌کردم، دامادم آمد و نگذاشت بیشتر بمانم.
همه اهل محله برای آمدنش به تکاپو افتاده‌اند؛ بیشتر از همه مادران و پدران چشم‌انتظار شهدا. یک روز و دور روز که نیست؛ چند سال است که دنبال این موضوع هستند. همه دارند برای آمدن شهید تازه‌وارد آب و جارو می‌کنند. خیلی‌ها یاد خداحافظی‌های وقت‌وبی‌وقت نوجوانان محله در زمان جنگ می‌افتند‌، یاد جماعتی که در محله شور می‌انداخت.
مامان زری سناباد یکی از همان هاست که 35سال هر روز روی یک صندلی جلوی در خانه اش نشست و منتظر ماند. گواه این قصه هم اهالی سناباد هستند که 12هزار و‌775 روز چشم انتظاری او را تماشا کرده اند. روایت این صفحه، سطر به سطرش حکایت او و دلتنگی ناتمامش است که در آستانه سالروز وفات حضرت ام البنین(س) و روز تکریم مادران و همسران شهدا در گفت وگو با اصغر مجربی دیگر پسر مامان زری و دخترش مرضیه شکل گرفته است.
گاهی به مدرسه علی‌آقا می‌رفتم و از نزدیک، برخورد خوب او را با دانش‌آموزان می‌دیدم. آن‌قدر خوش برخورد بود و کارش را خوب انجام می‌داد که مسئولان آموزش‌وپرورش از او خواستند در مقطع راهنمایی نیز تدریس کند. مدرسه راهنمایی در محدوده پنج‌تن بود. بچه‌ها خیلی دوستش داشتند و انتظار می‌کشیدند ساعت تدریس علی برسد. این علاقه را از نامه‌هایی که شاگردانش برایش می‌نوشتند و به جبهه می‌فرستادند، می‌توان فهمید. نامه‌هایی بود سرشار از اشتیاق، احساسات و عشق به معلمی که انتظار دیدنش را می‌کشیدند.
عصمت حسین‌پور متولد1321 و ساکن محله کوی پلیس، چهل‌سال است که با حسرت دیدار دوباره فرزندش زندگی می‌کند. گوش‌هایش سنگین شده است و به‌درستی نمی‌شنود، اما تا نام «علی‌محمد» می‌آید، ضربان قلبش تندتر می‌شود و اشک در چشمانش حلقه می‌زند. دلش می‌خواهد از پسر جوان و رشیدش بگوید، دردانه‌ای که راهی جبهه شد و با خبر شهادتش آرزوهای مادر را ناکام گذاشت.
او در جنگ کربلایی‌وار می‌جنگید و در کارها محکم و استوار بود. «نمی‌شود» را قبول نمی‌کرد و همه اطرافیانش تلاش می‌کردند کارها به نحو احسن انجام شود. سردار همواره در خط مقدم حضور داشت و جلوتر از نیروهایش قدم برمی‌داشت. همین حضورش سبب ارتقای روحیه نیروها بود. هر زمان که بین بچه‌ها حضور می‌یافت، با آن‌ها شوخی می‌کرد و خنده را روی لب‌هایشان می‌آورد.خاطرم هست تازه آشپزخانه‌ای در مقر پایگاهمان درست کرده بودیم. بچه‌ها می‌دانستند که غذای مورد‌علاقه حاج قاسم، میرزاقاسمی است. سفره پهن شد.
اواخر آذر سال 1400 بود که مدیریت هنری شهرداری مشهد، سفارش نقاشی تمثال سردار شهید‌سلیمانی در خیابان شهید‌مفتح را به ولی شفیع، هنرمند مشهدی، داد. رضایت و اشتیاقی که مالکان ساختمان نوساز این خیابان به کار داشتند، درکنار ارادتی که ولی شفیع به شهدا و به‌ویژه سردار دارد، در یک زمان بیست‌وپنج‌روزه، کار را به پایان رساند و حالا یک سال است حاج قاسم سلیمانی و ابومهدی مهندس به عابران این خیابان لبخند می‌زنند، در‌حالی‌که دست سردار روی شانه رفیق شهیدش است.
زندگی علی‌اکبر زوار که دو‌کودک خردسال داشت اما عشق به دفاع از حرم بی‌بی، بر حس و محبت پدری‌اش غلبه کرد. زندگی علی‌اکبر و هفت شهید مشهدی مدافع حرم که با ترفندی متفاوت به پیکار داعش شتافتند، در‌قالب مجموعه تلویزیونی «بچه‌زرنگ» این روزها از شبکه2 سیما پخش می‌شود. در این روایت، ما میهمان پدر و مادر و خواهر شهید بودیم اما همسر شهید برای گفت‌و‌گو رضایت نداد.
در سال1377 با ارائه طرح «یکشنبه خونین مشهد» و موافقت رئیس وقت، مصاحبه‌ها شروع شد و نزدیک دو سال به طول انجامید. خاطرات شفاهی افراد منبع اصلی این پژوهش شد. هرکسی را که ممکن بود نقشی در این واقعه تاریخی داشته باشد یا چیزی از آن بداند، پیدا کرد و با مردم، شخصیت‌ها، هم‌رزمان و شاگردان رهبر معظم انقلاب مصاحبه کرد. اسناد بازداشتی‌ها و مجروح‌های ساواک هم منبع خوبی برای کسب اطلاعات بود. با زیادشدن تعداد مصاحبه‌شوندگان، به حقیقت نزدیک‌تر شد تا روایت دقیق‌تری را ارائه کند. برای این کتاب با بیش از صد نفر مصاحبه کرد و بیش از 5هزار سند جمع‌آوری شد.
از وقتی یادش می‌آید، با قرآن انس و الفتی داشته است و روزی نبوده که شب شود و او چندصفحه از کلام خدا را مرور نکرده باشد؛ مروری عمیق تا بفهمد‌ چه می‌خواند و از کلام وحی چه می‌خواهد. بانو معصومه برامکی‌یزدی مادر شهیدان محمدرضا و محمدکاظم حیدری است. این مادر هفتاد‌و‌شش‌ساله همه آرامش زندگی‌اش را مدیون انسی است که با قرآن دارد. سه‌سالی می‌شود‌ که خانه این مادر پرشده از شور و گرمای حضور دختران و بانوان جوانی که رؤیای حفظ کل قرآن را در سر دارند.