در سالهای دفاع مقدس، کار سخت مردان، جنگیدن بود و کار دشوار زنها دلکندن؛ دلبریدن از همسر، فرزند، برادر، پدر... . چه دلهایی که از دیدن جنازه مثلهشده عزیز خون شد! جز اینها بسیاری از زنها خودشان را تاحدامکان به فضای جنگ کشاندند. آنها یا برای همراهی با شوهر، در مناطق جنگی ساکن شدند یا در آغاز جنگ، رویاروی دشمن ایستادند.روایتهای این زنان از روزهای دفاع مقدس، حقیقت سیاه جنگ را برهنهتر میکند و روایتهای کاملتری از این رویداد تلخ فراموشنشدنی، پیش روی ما میگذارد.
مشهد بعد از تهران، جزو اولین شهرهایی بود که دیوارهای کوچهها و خیابانهایش با یاد شهدا زنده شد. حالا که روی بیشاز صد دیوار شهر، تصویر شهدا نقش بسته است، بیش از هرزمانی میتوان به درستیِ تصمیم دهه 60 و 70 پی برد. امروز دیوارهای شهر رنگ دارند، نقش دارند و از همه مهمتر اینکه هویت دارند.
مردم در جنگ حاضر بودند. جنگ متعلق به آنها بود انگار. آنها جایی سرباز بودند و جایی فرمانده. جایی رزمنده بودند و جای دیگر مدافع. همهچیز بر گُرده آنها میچرخید تا درکنار نیروهای ارتشی بایستند و دفاع از مرزوبومشان را پیش ببرند؛ دفاعی مقدس از کشوری که برای حفظ هر متر از آن، خونی بر زمین ریخت و پیکری بر زمین افتاد. چهره جنگ برای ما، چهره مردمی بود که آموختهاند با جانشان از میهنشان دفاع کنند؛ گاهی اشک بریزند و گاهی بخندند.
داستان نوجوانان در حماسه هشتساله، داستانی شگفتانگیز است. اعداد و ارقام آنقدر بزرگ است که نمیتوان بههمینراحتی از کنارش عبور کرد و آن را نادیده گرفت. جنگ که مردان خانواده، برادرهای بزرگتر و پسرهای فامیل و همسایه را به جبهه کشاند، مادران را مضطرب کرد و نقش نانآور به آنها داد، روی نوجوانان خانه نمیتوانست بیاثر باشد. پسرهای کوچک خانه هم که هنوز محاسن به صورتشان ندویده بود، دنبال نقش در این دفاع گسترده بودند. آنها نمیتوانستند بنشینند و نگاه کنند. همین شد که داستانی مکرر در محلهای ثبتنام و اعزام شکل گرفت.
شهر مشهد بر همین قاعده، روزگاری نهتنها سنگر، که پایگاه و پناهگاه رزمندگان کشور بود؛ شهری که در نقطهنقطه آن، مردم از مدار زندگی عادی خود خارج و جزئی از یک کل شده بودند که برای حفظ میهنشان از خود میگذشتند. از خانه به کوچه، از کوچه به مسجد، از مسجد به مدرسه و از آنجا به جایجای شهر میرفتند و نقش خودشان را در دفاع از قامت کشورشان اجرا میکردند تا خمیده نشود.
در طول سالهای دفاع مقدس مواردی گزارش شده که فرد در جبهه یا بیمارستان بوده اما خبر شهادتش به خانواده رسیده است. گاه حتی خانواده برای عزیزشان مراسم تشییع پیکر و عزاداری برگزار میکردند، اما بعد از مدتی، رزمنده به خانه برمیگشت؛ بهطوریکه وقتی خانواده، فرزندشان را میدیدند باور نمیکردند او زنده باشد.
سال1360 فرماندهی نیروی زمینی ارتش ایران را به عهده گرفت و عملیاتهای بسیاری را با منطقهای نظامی و حسابشده راهبری کرد. بااینحال هیچگاه داشتن تانک و تفنگ را ملاک پیروزی نمیدانست و همواره تأکیدش بر خداباوری بود. این فرمانده متعهد ۲۱فروردین۷۸ درحالیکه با خودرو شخصی بهقصد عزیمت به محل کارش از خانه خارج شده بود، هدف گلوله تروریست منافق قرار گرفت و به شهادت رسید.
تنها فرماندهای بود که شب قبلاز عملیات، ناشناس و تنها به شناسایی مواضع و استحکامات دشمن میرفت و پیش از سربازانش به منطقه عملیاتی وارد میشد.در هریک از مناطق جنگی جنوب یا غرب که سربازان و فرماندهان ناامید و زمینگیر میشدند، تیپ ویژه شهدا را اعزام میکردند، تاآنجاکه بعثیها به این تیپ و فرمانده آن، لقب «شکستناپذیر» داده و جایزه چندمیلیونتومانی برای سر محمود کاوه تعیین کرده بودند. یک سرباز قدیمی گفته بود: اگر کاوه نبود، کردستان از دست میرفت.
قرار بود رمز موفقیت عملیات خیبر، غافلگیری عراقیها باشد، اما در ادامه با غافلگیرشدن نیروهای خودی و نرسیدن بهموقع نیروهای پشتیبانی، رمز موفقیت ایرانیها چیز دیگری شد. جزیره مجنون سمبل شد و رزمندگان ایرانی جانانه جنگیدند تا با نبوغ و صدالبته فداکاریهایشان تعریف جدیدی از موفقیت ارائه کنند.
برای عملیات فتحالمبین هواپیما باید در منطقه دشمن فیلمبرداری هوایی میکرد. سرگرد نصری، خدا پشت و پناهش باشد، خلبان هواپیما بود و باید بهطور ضربدری چند مرحله منطقه دشمن را طی میکرد. هنگام پرواز یک موشک به هواپیما زده بودند و چون از نوع موشکهای حرارتی بود بین دو اگزوز هواپیما اصابت کرده بود و با وجود این موشک، او هواپیما را به سلامت نشاند.
چون محمد تکپسر خانه بود، پدرش چندینبار او را از محل اعزام به خانه برگرداند: «خوشقدوبالا بود. یک موتور هوندا داشت که با آن به این طرف و آنطرف میرفت. یک روز روی موتور نشسته بود و گفت: ننه! اگه خدا بخواد من رو نگه داره، همینطوری هم نگه میداره و اگه بخواد نباشم هم که نیستم. حالا خودت رضا بده که برم جبهه. طاقت نبودنش را نداشتم، اما مقابل تصمیمش هم نمیتوانستم بایستم. رضا دادم.»
هر مادری که عزیزش را در جنگ از دست میدهد، شبیه سربازی است که همراه پسرش به میدان جنگ رفته باشد و برای سالها با ترکش خاطرات تلخ در تاروپود روح زخمخوردهاش سر کرده باشد. کافی است کمی پای صحبت این مادرها بنشینی تا از خیسی چشمهایشان بفهمی که این زخم کهنه هنوز تازه است و مجروح اصلی جنگ خود این مادران هستند.
سید حسن هاشمی که از چهاردهسالگی با اشتیاق و آگاهی راهی جبهه میشود و بعد از یکسال در واحد تخریب لشکر 5 نصر، دفاع از میهن را ادامه میدهد، یکی از همین دلاورمردان است. او که در بیشتر عملیاتها حضور داشته، مجروح و شیمیایی شده است. سید حسن هاشمی، برادر شهید و ساکن محله کوثر است که بعد از جنگ تحمیلی هم رسالت خود را رها نکرده است. او یکی از راویان جنگ تحمیلی است که با پژوهش و تحقیق درباره عملیاتها، شهدا، آزادگان و رزمندهها روایتهای جنگ را به نسل جدید منتقل میکند و از راویان اردوهای راهیان نور هم هست.
علی خسروی جانباز شهیدی است که 24سال پس از جانبازی و درست در همان روزی که مجروح شده بود، در سن پنجاهسالگی بر اثر عوارض بیماری به شهادت رسید. پسرش، محمود، آتشنشان این شهر است و بهنوعی جا پای پدر گذاشته است و همانند او در حوادث و عملیاتهای مختلف آتشنشانی بیترسو واهمه به دل حادثه و آتش میزند تا جان هموطنان را نجات دهد. هفته دفاعمقدس و هفتم مهر، روز آتشنشان، فرصت خوبی برای بیان رشادتهای این دلاورمردان است.
شهید حاج سعید دانشطلب ساکن محله شفا یکی از حجاج شهید خانه خدا در مهر سال1394بود. شهرآرامحله در همان روزها گفت وگویی با خانواده شهید داشت.
هشت سال است پا در رکاب عاشقی گذاشتهاند تا به قد ارادتشان به شاه خراسان در بیابانهای جاده منتهی به مشهد الرضا(ع) مشقِ عشق کنند. خادمان بینام و نشان و بیادعای علیبنموسیالرضا(ع) که در روزهای آخر صفر، دل از شهر و دیار کنده و در مسیر جادهها به خوشآمدگویی زائران حضرتش آمدهاند. آمدهاند تا با استکانی چای خوشعطر و نانی گرم، خستگی از تن زائر پیاده امامهشتم(ع) بزدایند و رسم میزبانی را به بهترین شکل به جای آورند.
روایت، روایت خدمتگزاران مسجد سناباد محله سعدآباد است که از چهل روز مانده به روز موعود، در سهراهی دلبران در تدارک میزبانی درخور میهمانان حضرتش هستند.
بیبی زهرا آنقدر شهید دیده بود که وقتی سر پدر را در آغوش گرفت تیری که به سر پدرش خورده و تمام سرش را متلاشی کرده بود نهتنها او را نترساند بلکه مصممترش کرد.
زنی که مقابلم با آرامش نشسته است، در اوج جوانی پیکر بیش از 500شهید را از نزدیک دیده و همراه خانوادهاش مویه کرده است او آرامش دل خانواده شهدا بود، چه آن پنج شهید خاندان علیزاده که پسرعموهایش بودند و چه آنها که حتی نامشان را هم نشنیده بود.
شهید احمد عرفانی 17بهار از زندگیاش را پشت سرگذاشته بود که 17شهریور57 توسط رژیم ستمشاهی به شهادت رسید. مادرش به عکس شهید اشاره میکند و میگوید:وقتی 17سالش شد گفت بیا برویم عکس بگیرم تا هر وقت دلت برایم تنگ شد عکسم را نگاه کنید، هرگز فکر نمیکردم؛ روزی برسد که او نباشد و من دلتنگ دیدن رویش شوم برای همین به این حرفش لبخندی زدم و توجه نکردم.
همسر شهید باباررستمی میگوید: هر روز بعد از اتمام کارش در اداره، برای توزیع نفت به بیرون میرفت. خدا شاهد است که وقتی برمیگشت، پای شلوارش قندیل بسته بود. بعد میآمد و زیر همان کرسی برقی، خودش را گرم میکرد.
در چادر پرسنلی مشغول بررسی آمار بچه ها و وضعیت نیروها بودم که ناگهان درد قفسه سینه و بعد تنگی نفس به سراغم آمد. درحالی که از منطقه آتش دشمن تقریبا دور بودیم و در آن فاصله نه صدای انفجاری بود و نه خمپاره ای. در فاصله چند ثانیه از رمق افتادم و آرام آرام بی حال شدم. در همین فاصله کوتاه چند ثانیه ای تمام زندگی ام از کودکی تا به آن لحظه مثل نواری جلو چشمانم آمد. خاطرم هست بارها حضرت زهرا(س)را صدا کردم.