شهید مهدی فرودی یکی از فعالترین گروههای انقلابی مشهد به نام «ستاره اسلام» را تأسیس کرد، نماینده نخستوزیری ایران در هندوستان بود، نویسنده رادیو شد، اما ترجیح داد همه را رها کند و برود جنگ.
جنگ که شد، پدرش تصمیم گرفت او را برای ادامه تحصیل به آلمان بفرستد.آنجامحمد را به نام «خمینی» میشناختهاند.سه ماه آلمان بود، اما نتوانسته بود خودش را با وضعیت آنجا وفق دهد. برگشت و تا زمان شهادت در جبهه ماند
مرز، همه اش نگرانی است، به همین دلیل باشنیدن خبر اعزام محمد به سراوان خیلی نگران شدیم. اما محمد در این چهارماه خدمتش میگفت آنجا امن است.
روحیه پهلوانی همیشه ضمیمه نامآوریهای محمدحسین حیدری بوده است. معروف بوده است به «پهلوان ریزقامت محله» که نمیگذاشته کسی دست تنها بماند.
محسن ماهفر قدیمی محله کوی دکتری یا بهشت میگوید: پنجراه سناباد که میایستادی، میتوانستی گنبد و گلدسته حرم را ببینی. این قسمت حاشیه شهر محسوب میشد که جز دو روستای احمدآباد و الندشت، آبادانی دیگری در اطرافش پیدا نمیشد.
کوچه دلافروز یا حسینباشی ۱۲ از معابر قدیمی محله حسینباشی است. قدیمیها آن را به نام «کوچه مسجد» میشناسند.
گفتند علیرضا بفا در قایق بوده و دیدهاند که قایق منهدم شده است. اما پلاک یا اثر دیگری از او پیدا نکردند؛ به همیندلیل احتمال دادند که پسرم اسیر شده باشد.
تا چند سال پیش بوستان آلالهها تبدیل به پاتوق معتاد ان شده بود، اما با کمک مجمع رهروان شهدای انقلاب اسلامی و اهالی دغدغه مند پورسینا، این پارک پاتوق فرهنگی شد.
حدود ساعت ۲۱ هفتم تیر ماه سال ۱۳۶۰ و پس از انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ۷۳ تن شهید شدند که یکی از آنان حجتالاسلام دکتر قاسم صادقی، نماینده مردم مشهد و همسر «ربابه فتورهچیانی» بود.
مردم درددلشان را هم پیش دکتر محمد علیاکبر محمدی میبردند و برای مشکلات خانوادگی مشورت میگرفتند. بین مردم بولوار توس، به مهربانی و خوش برخوردبودن شهره بود.
شهید مهدی منصوب بعد از قبولی مجدد در دانشگاه به او گفتم فکر درس باش و کمتر برو جبهه، سرش را زیر انداخت و هیچی نگفت. بعدها دیدم جواب من را در یکی از کتابهای اشعاری که از روی آن مداحی میکرد داده است.
شهید سید جلیل دلربایی در عملیات خیبر شهید شد، اما دوازدهسال بعد در عملیات تفحص، پلاک و چند تا از استخوانهایش پیدا شد و در معراج بود.
سرهنگ اسماعیل یزدینژاد از همرزمان شهید صیاد شیرازی، از رکوردداران جنگ بود؛ تمام هشت سال جنگ تحمیلی را در جبهه و خطوط مقدم حضور داشت.
دختر شهید غلامرضا جنگی میگوید:پدرم از اینکه اسم خیابان محل زندگیاش «آریاشهر» بود ناراحت بودند. برای همین یک روز صبح یک تین ۱۷ کیلویی را از هم باز میکنند و روی آن مینویسند آزادشهر.
۳۶ سال کم نیست برای انتظار؛ انتظاری که حتی با شنیدن صدای انداختن کلید به در تکرار میشود، انتظاری که گاهی در گلزار شهدای بهشترضا (ع) به پایان میرسد و کمی بعد دوباره آغاز میشود.
پدر شهید امجدی دوست داشت کاری کند که خانه پدریاش در جوار بارگاه حضرترضا (ع) آباد شود و همیشه زنده و پویا بماند.
اتفاقاتی رخ میدهد که عباس فرازی فقط ۱۰ سال نام «شهید» را یدک میکشد و بعد از این مدت، نامش از لیست شهدای بنیاد شهید خط میخورد.
آقا و خانم علیزادهیزدی که با هم نسبت فامیلی دوری دارند، مراسم ازدواجشان را در بوستان نیلوفر آبی و بر سر مزار شهدای گمنام برگزار کردند.
سه رزمنده بودیم؛ یکی سیدطالب، یکی سیدعلیاصغر و دیگری سیدعلیاکبر. سیدطالب گروهبان ارتش بود و من و علیاصغر بسیجی بودیم. هر سه همزمان به سهسوی جنگ فرستاده شدیم.
علیاکبر حبیبی، در زندگیاش بارها مورد امتحان الهی قرار گرفت، او هفت فرزند پسر خود را از دست داد و تنها دو دختر برایش باقی مانده است. به قول خودش، بارها پشتش خالی شد.