کوچه وحید ۶/ ۱۱ ، از کوچههای باقدمت محله وحید به شمار میرود. مدت سکونت بسیاری از ساکنان آن، از سه دهه فراتر رفته است و این همسایگی دیرینه، فضایی همدلانه را با محوریت مسجد حاکم کرده است.
مادر شهید مهدی کرمانی میگوید: بعداز شهادت مهدی، میگذاشتم خانه خالی شود؛ آن وقت میرفتم به اتاقی که توی آن صندوقچه لباسهای مهدی بود. لباسهایش را برمیداشتم و آنقدر گریه میکردم تا عقده دلم باز شود.
مادر شهید مدافع حرم حسن حیدری میگوید: چند وقت قبل متوجه شدم پسرم کنار کولر آبی خانهمان نوشته: «مادر تا آخرین لحظه دوستت دارم.» هر روز که کولر را آب میکنم، کلمههای آن نوشته را میبوسم.
محمدتقی خان پسیان افسری ورزیده و مجرب بود که جان خود را در راه سربلندی ایران و ایرانی از دست داد و اکنون در گوشهای از باغموزه نادری مشهد در تابوتی آهنی آرمیده است.
بیبیفاطمه سلطانی درباره آخرین حرفهای شهید محمدرضا فضلی قبل از اعزام میگوید: «مادر! تو باید به خودت افتخار کنی. بهزودی مادر شهید میشوی. حواست باشد شهید که شدم، با گریه کردنت دشمنشادم نکنی.»
شهید محمدعلی حنایی که در غائله ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ در مشهد، مصدوم و مجروح شده بود، در روز راهپیمایی ۱۲ آذر ۵۷ با شلیک مستقیم سرهنگ معینطباطبایی به شهادت رسید.
آنچه سبب تمایز کانون و مسجد پنجتن با مساجد دیگر شده، برنامههای ورزشی و آموزشی آن است و در کنار اینها وجود بازیسرا (گیمنت) در این مسجد سبب ارتباط بیشتر نوجوانان و جوانان با مسجد و کانون شده است.
محبوبه خانم، خواهر شهید منوچهر محمدپور حسنآبادی میگوید: تابستانبهتابستان دلم برای خوردن گیلاس ضعف میرود. اما من سر قولم هستم، ۲۶سال است منتظرم برگردد تا با هم دوباره گیلاس بخوریم.
در پی فاجعه تکاندهنده شهادت عبدالکریم هاشمینژاد، مردم به خیابانها ریختند، آنچنان که مشهد شاهد عاشورایی دیگر بود. خراسان در این روز مینویسد: «خراسان یک چهره دانشمند انقلابی را از دست داد.»
فاطمه عباسی در زمان جنگ پرستان مجروحان بود، سوادی نداشت که خاطراتش با رزمندگان را در دفتری ثبت کند، اما آن قدر عزیز بود که مجروحان جنگ، دفتری به او بدهند و خاطراتشان را برایش بنویسند.
فاطمه دهباشی، مادر شهید محمد ماجونی دوست داشت به یاد پسرش خانهاش را تبدیل به حسینیه کند. وقتی مادرشهید سال ۱۳۸۷ فوت کرد منزلش به نام «حسینیه شهید محمد ماجونی» در محله شروع به فعالیت کرد.
دوستان و آشنایان اسحاق عباسی را به نام عیسی میشناختند او صدای خوبی داشت و دوسال مداح مراسم مسجد محله طرق بود. او بین برخی ساکنان محله، به بلبل خمینی معروف بود.
قصه «صدیقه یاوری» از هشت سال جنگ شاید ده، دوازده روز بیشتر نباشد. او بقیه سهچهار ماه زندگی در سنندج و دیواندره را از ترس و دلهره خمپاره، موشک و راکت، در اتاقهای دربستهای گذراند.
عید غدیر که از راه میرسد، بهرسم همیشگی، چند نفر از افراد سرشناس و مسجدیهای محله المهدی به دیدن خانواده شهدا و رزمندگان سادات محله میروند که سابقهاش به سال ۱۳۶۰ برمیگردد.
بیبیطاهره تقوی، مادر شهید میگوید: سیدکاظم خیلی رئوف بود. وقتی نگاهش میکردی، انگار یک لبخند مهربان روی صورتش بود، کمک کردنش به دیگران هم با روی گشاده و لبخند مهربان همیشگیاش بود.
فرمانده گروهان، خبرِ قطعی شهادت محمدجواد را به من داد. به خانه برگشتم؛ ولی چیزی نگفتم. تصمیم گرفتم تا پیداشدن پیکر محمدجواد، از این موضوع چیزی به خانوادهام نگویم.
سمیه سادات حسینی فرزند شهیدی است که شاید هیچ خاطره روشنی از پدرش در ذهن ندارد. اما حالا پیکر پدرش بعد از ۳۱ سال دوری به شهرش برگشته و در شهر دررود به خاک سپرده شده است.
شهید علی علیزاده عاشق مادرش بود. یکی از اصولی که برایش اهمیت فراوانی داشت احترام به من و مادرش بود. هر بار که به مرخصی میآمد اگر برای مدت کوتاهی هم بود، باز هم یک روز را برای مادرش میگذاشت.
مادر شهیدان علی و غلامرضا نامی نگاهی به قاب شهدایش میاندازد و ادامه میدهد: به غیر از هشت فرزندم که در کودکی رفتند، سه فرزند بزرگ کردم که دوتای آنها را خدا پیش خودش برد.
سه پسر خدیجهخاتون، در جزیره مجنون شهید شدند. اول از همه علی شهید شد، بعد هم نوبت به حسن رسید و آخر سر هم حسین بود که ابتدا جانباز شیمیایی شد و بعد از ۱۵ سال به شهادت رسید.