پدر و مادر شهید موسوی هرهفته مزار شهدا را شستشو میدهند
هنوز هم هستند پدران و مادرانی که با هر طلوع و آغاز روز جدید، خاطره روزهای قشنگ بزرگ شدن فرزندشان را در ذهن خود مرور کرده و هر روزشان را با ریختن قطره اشکی، با یاد او آغاز میکنند.
در محله طالقانی نیز مادر و پدری هستند که ۳۵ سال دوری و نبودن فرزند شهیدشان را تحمل کرده و خود را به دست تقدیر سپردهاند؛ پسری که ۱۸ سال بیشتر در این دنیا نبوده و برای دیدن معشوق الهیاش عجله کرده است.
اینجا پدر و مادری هستند که تنها با قاب عکس فرزندشان زندگی میکنند. هنوز این پدر و مادر به یاد فرزند شهیدشان که در دزفول آرمیده است، هرهفته سنگ قبر شهیدان گمنام مشهد را شستشو میدهند تا شاید مرهمی برای دلخوشی روزها و لحظههای دلتنگیشان باشد.
مهربانیهای پسر شهیدم هیچوقت از یادم نمیرود
بهمحض ورود به خانه کوچک، اما پرمحبت این پدر و مادر، ابتدا سلام میکنم. پدر شهید پاسخم را میدهد، اما جواب سلامی از مادر شهید نمیشنوم و علت را از دختر جوانی که در آنجا حضور دارد و بعد متوجه میشوم که خواهر شهید موسوی است. جویا میشوم، میگوید: مادرم گوشش بهشدت سنگین است و صحبتهای اطرافیان را بهسختی میشنود.
اگر کسی شبها ماموریت داشت و دارای همسر و فرزند بود، سیدحسین بهجای او ماموریت را بهعهده میگرفت
اشکهای فخریخانم سعیدی، مادر شهید سیدحسین موسوی، جاری میشود و درحالیکه با گوشه چادرش آنها را پاک میکند، میگوید: تمام روز و شبهای این ۳۵سال را به خاطر دارم؛ فراقی که با روز و شبم عجین شده و چشمانم را کمسو و صبرم را طاق کرده است.
او ادامه میدهد: همه شهدا را اگر یک مجموعه بدانیم، در اخلاق و کردار یکی هستند. خداوند از هر خانواده بهترین فرد را انتخاب میکند و پیش خودش میبرد. پسر من، هم مومن بود و هم باخدا. هیچوقت در کنار نمازهایش، نماز شبش را فراموش نمیکرد. آنقدر دلسوز و مهربان بود که هرکس نیاز به کمک داشت، بیوقفه به یاریاش میشتافت.
از ویژگیهای اخلاقی او میتوان به کمک به دوستانش که تمکن مالی نداشتند، اشاره کرد. اگر کسی شبها در شهر ماموریت داشت و دارای همسر و فرزند بود، سیدحسین بهجای او این ماموریت را بهعهده میگرفت تا او بتواند به خانه رفته و از خانواده خود دور نباشد. (در آن روزها جوانان برای امنیت شهر گشت شبانه داشتند).
شهید در بازسازی و فعال کردن مسجد سیاهپوشان دزفول، کوششی فراوان کرد و از سایر جوانان محل برای این هدف مقدس کمک میگرفت و برای راهاندازی شبستانهای مسجد و ساخت زیرزمینهای آن، تلاشهای زیادی انجام داد.
یک فرزند تمامعیار
سید پرویز موسوی، دبیر و بازنشسته فرهنگی و پدر شهید، نیز برایمان از خاطرات ۳۵سال فراق پسر شهیدش میگوید: سیدحسین در تیرماه۱۳۴۱ در تهران متولد شد و دوران کودکی را بسیار آرام سپری کرد و مانند کودکان همسنوسال خود فعالیت و جنبوجوشی نداشت و هیچگاه برای برادران و خواهران یا والدین خود، مزاحمت ایجاد نمیکرد. او فرزند ششم خانواده ما بود و بعد از سیدحسین، خداوند فرزند دیگری به ما داد.
سیدحسین دوران دبستان را در مدرسه ملی «علموحکمت» که در نارمک تهران بود، گذراند. در تمام سالهای دبستان همیشه شاگرد اول کلاس خود بود و سال پنجم را بهعلت انتقال به کازرون، در یکی از مدارس این شهر مشغول تحصیل شد. در همان سال وزیر آموزشوپرورش از وی تقدیر کرد.
او دوره راهنمایی را در شیراز به پایان رساند و دوران دبیرستان را در دزفول گذراند. ازآنجاییکه من خودم دبیر آموزشوپرورش بودم، ابتدا در تهران اقامت کردیم و پس از گرفتن مدرک لیسانس، به کازرون و شیراز رفتیم و بعد تا پایان دوره بازنشستگی و تمام سالهای جنگ تحمیلی، به همراه خانواده در دزفول اقامت داشتیم، بنابراین سیدحسین هم برای ادامه تحصیل به حکم ضرورت از شهری به شهری همراه خانواده بود.
سال آخر دبیرستان را در تهران سپری کرد. او گهگاهی برای دیدار ما از تهران به دزفول میآمد. همیشه او را به ادای فریضه نماز و انجام واجبات دینی تشویق میکردم. به او میگفتم سعی کن که رابطه خود را با خداوند قطع نکنی.
در یکی از این سفرها که از تهران آمده بود، متوجه شدم که شبانه از رختخواب برخاسته و مشغول خواندن نماز شب است. این آغاز تکامل معنوی او بود. او با معدل بالا دیپلمش را گرفت و اندکی پیش از شروع جنگ تحمیلی، جهادسازندگی برای تربیت پزشک روستا، عدهای را به قید آزمون بدین منظور برگزید.
سیدحسین هم در این آزمون شرکت کرد و پذیرفته شد. کلاسهایش ابتدا در اهواز دایر میشد، اما بهعلت بمباران توسط هواپیماهای عراقی و گلولههای توپی که پرتاب میشد، سپاه مجبور شد کلاس را به نقطه دیگری انتقال دهد.
هنوز سه یا چهار ماه از افتتاح کلاسها نگذشته بود که سیدحسین با تعدادی از دوستانش، درس را رها کرده و عازم جبهه شدند. او بهعنوان پزشکیار در جبهه مامور فعالیتهای محدود درمانی شد، درضمن در آن موقع تمام افراد خانواده در دزفول بودند.
او در مدتی که به شهر میآمد، در مسجد سیاهپوشان دزفول به فعالیت مشغول میشد و عدهای از جوانان محل را با خود همراه کرد و عازم جبهه شوش شد.
پدر شهید ادامه میدهد: مقاومت مردم دزفول در دوران هشتساله دفاع مقدس مثالزدنی است، طوریکه مردم دزفول از ۳۱شهریور۱۳۵۹ با بمباران هوایی این شهر، درگیر نبردی نابرابر با رژیم بعث عراق شدند و در طول این هشت سال علاوه بر اعزام فرزندان خود به جبهههای نبرد، همواره پشتیبان رزمندگان بودند.
نخستین امدادگر شهید دزفول، شهید سیدحسین موسوی بود که از این مسجد راهی جبهه شد. از ۳۳ شهید مسجد سیاهپوشان دزفول، ۶ شهید دانشآموز بودند که شهید موسوی یکی از آنها بود.
درسش را رها کرد و به جبهه رفت
دوشنبه ۳۱ شهریور۱۳۵۹ ساعت حدود ۲ بعدازظهر به اتفاق همسرم برای تماس با فرزندم که در خارج بود، به مخابرات شهر رفته بودیم. در انتظار نوبت نشستیم تا یکی از کابینهای تلفن خالی شود.
شاید بیشتر از ربع ساعت نگذشته بود که صدای غرش هواپیما که با سرعت از بالای سر ما میگذشت، به گوش رسید. هنوز دقیقهای نگذشته بود که صدای انفجارهای پیدرپی، شهر را به لرزه درآورد. معلوم شد که فرودگاه نظامی بمباران شده است.
پیش از این بمبارانها مردم در انتظار واقعه و رویدادی سخت و اضطرابآور بودند که با انفجارهای پیاپی، این واقعه شوم آغاز شد.
از آن روز به بعد شهر مرتب از صدای گلولههای توپ و خمپاره به خود میلرزید و مردم زخمی یا کشته میشدند. عدهای از مردم هم که نگران آینده بودند، شهر را تخلیه کرده و به مکانهای دوردست پناه بردند.
عدهای که وسایل سفر داشتند، راهی شهرهای دیگر شدند، اما بسیاری از جوانان و خانوادههایی که فرزندانشان برای دفاع و سنگربندی به خط مقدم جبهه رفته بودند، در شهر ماندند.
این بمبارانها ادامه داشت تا اینکه پرتاب موشک هم به آن اضافه شد. تمام مدارس شهرهای نزدیک خط مقدم جبهه، تعطیل شده بود. من با تعداد اندکی از همکاران برای ادامه خدمت به مسجدسلیمان رفتیم؛ هرچند آنجا هم از گزند هواپیماهای بمبافکن و حتی موشک در امان نبود.
باید اضافه کرد که هدف ما گریز از خطر نبود، زیرا بسیاری از همکاران فرهنگی بهعنوان افراد جنگزده به شهرهای دوردست رفته و بهترین محلها را در اختیار آنان قرار داده بودند، درصورتیکه هدف ما خدمت در برابر حقوقی بود که دریافت میکردیم.
از ابتدای جنگ سه پسرم داوطلبانه به جبهه اعزام شدند. سیدحسین یکی از آنها بود که در کلاسی که بهمنظور تربیت پزشک روستا برگزار شده بود، شرکت میکرد و، چون جنگ و حملات دشمن شروع شد، او هم کلاس را رها کرد و به جبهه رفت و در یکی از مساجد شهر دزفول شروع به فعالیت کرد و افرادی را هم با خود همراه نمود. او در آبادی آن مسجد و تشویق سایر جوانان محل، سهم بسزایی داشت.
روزی که برای همیشه رفت
۱۵ بهمن۱۳۵۹ بود که رئیس دبیرستان به من اطلاع داد که مرا تلفنی از دزفول خواستهاند. این نکته را هم باید یادآوری کنم که پس از بمبارانها، بنزین در سطح تمام شهرها نایاب و کوپنی شده بود.
بهطور تصادفی با یکی از دوستان برخورد کردم و گفت که بنزین همین حالا رسیده، هرچه زودتر باک ماشینت را پر کن. من هم برای دریافت بنزین به خانه رفتم و باک ماشینم را پر کردم. پس از آن تلفن، راهی دزفول شدم و مستقیم به بیمارستان رفتم. یکی از بستگان را دیدم.
خمپارهای میان او و دوست همسنگرش منفجر میشود که یکی از ترکشها به قلب او اصابت میکند
گفتم چه خبر؟ پاسخ داد که سیدحسین شهید شده است. برای آگاهی از صحت و سقم قضیه، به دفتر شهدا در بیمارستان مراجعه کردم. شهادتش تایید شد. ناگفته نماند که مصیبت یا واقعه هرچقدر سخت و تالمآور باشد، در ابتدا ناگوار و رنجآور است، اما چون مدتی از آن بگذرد، کمکم از شدت تالمات آن کاسته میشود؛ بهخصوص در زمانی که هر لحظه دو یا چند جوان بهخونغلتیده را به بیمارستان میآورند.
فرزند شهیدم ۱۵ بهمن۱۳۵۹ درحالیکه روزه بوده، ساعت ۵ بعدازظهر که از خواب نیمروز برخاسته و روی پله سنگر خود نشسته، خمپارهای میان او و دوست همسنگرش منفجر میشود که یکی از ترکشها به قلب او اصابت کرده و در راه بیمارستان جان میسپرد و به دیدار معبود خود نائل میشود. پسرم را در شهیدآباد دزفول به خاک سپردیم. محل شهادت او جبهه شوش دانیال بود.
سال۷۰ آمدیم مشهد. با اینکه در سال۶۳ بازنشست شدم، بهدلیل علاقه وافر به تدریس، چندسالی در دبیرستان ایثارگران و شهیدبهشتی مشهد تدریس کردم، تا اینکه امروز دیگر به علت کهولت سن قادر به ادامه تدریس نیستم.
خاطرهای از برادر
سیدمحمدرضا موسویدزفولی، برادر شهید، نیز به بیان خاطراتی از برادر خود میپردازد و میگوید: دوشنبه ۱۵ بهمن سال۵۹، برادرم روزه بود و پس از به جا آوردن نماز ظهر و عصر کمی خوابید. همانطور که در خواب بود، میخندید.
ساعتی این چنین گذشت که بیسیمچی آمد و سید را بیدار کرد تا او نیز بتواند نمازش را بخواند. سید بیدار شد و ما از او پرسیدیم: «سید! چرا به هنگام خواب میخندیدی؟» سید شهید، اینچنین جواب ما را داد که: «خواب دیدم که یک فرد نورانی خبر شهادتم را آورد.
من خطاب به ایشان عرض کردم: «خدا میداند که والدین و برادران و خواهرانم بهشدت بیتاب خواهند شد.» ایشان گفتند: «توی فکر نباش، کمی نگاه کن.» کمی به راست نگاه کردم و الحمدا... دیدم همه اعضای خانواده بر سر جسدم نشستهاند و از اینکه من شهید شدهام، بسیار خوشحالند... بنابراین خدا را شکر گفتم و آمادگی خودم را برای شهادت اعلام کردم.»
این قضیه را تعریف کرد و بر روی کتاب فروغ ابدیت (اثر آیتا... جعفر سبحانی) چنین نوشت: «تاریخ شهادت ۱۵/۱۱/۵۹، روز دوشنبه با زبان روزه.» از سنگر بیرون رفت تا جای دوستش کشیک دهد که ناگاه خمپارهای بین او و بیسیمچی افتاد.
ابتدا ترکشی به پهلو و سپس ترکش دیگری به قلبش اصابت کرد. من قمقمه آب را به سمت او بردم و بهمحض اینکه کمی آب در دهانش ریختم، سر خود را کج کرد و آب را همراه با خون روی زمین ریخت و با گفتن شهادتین به خیل شهدا پیوست. انشاءا... روح تمام شهدا با شهدای کربلا محشور شود!
* این گزارش چهارشنبه، ۱۸ آذر ۹۴ در شماره ۱۷۵ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.
