همراه با نابینایی که معلولیت را با جسارت پشت سر میگذارد
قرارمان این است که یک نیمروز را در کنارش باشیم. بیآنکه در روال زندگی روزمرهاش اختلال وارد کنیم. جواد عباسی، سی و دو ساله، فوقلیسانس ادبیات است. از کودکی بر اثر یک بیماری ارثی که از ازدواج فامیلی ناشی شده است کمبینا و سپس نابینا میشود. در نگاه اول شاید به نظر بیاید با یک فرد معلول روبهروییم.
کسی که مدام از دیگران کمک میخواهد، اما وقتی به او و زندگیاش نزدیک میشویم تازه میفهمیم که او یک فرد توانمند است که از پس تعمیر ماشین و گوشی تا کارهای روزانه منزل برمیآید. او جسور است و از اینکه در کنار افراد بینا قرار بگیرد واهمهای ندارد. از اشتباهش نمیهراسد و حتی اگر خجالت بکشد پا پس نمیکشد. اعتمادی که او به خودش دارد مثالزدنی است. در این مسیری که با او هستیم متوجه بیاعتنایی و بیملاحظگی شهرمان نسبت به او و جامعه معلولان کشور میشویم.
او مثل ماست
خودش در را باز میکند و ما را به داخل منزل دعوت میکند. قرار است تا ظهر تماممدت همراهش باشیم. به قول خودش فوقلیسانس ادبیاتش فقط به درد قابگرفتن میخورد. ما پر از مسئلههای بیپاسخیم. در حریم امن خانهاش او را سؤالپیچ کردهایم و تمام رفتارش را زیر ذرهبین بردهایم. برای ما عجیب است که او چطور کنترل تلویزیون را بدون خطا روی میز میگذارد و سمت سینک ظرفشویی میرود.
در یخچال را باز میکند. دست هایش را میشوید و بهسمت حوله میرود. محتاطانه، اما بدون تردید و سریع راه میرود. کمی برایمان عجیب است. اگر عینک تیره روی چشمهایش نبود باورکردنی نبود که او یک روشندل است، اما او سالهاست که دیگر نمیبیند. اگر پدر و مادرش با هم نسبت فامیلی نداشتند شاید به این بیماری دچار نمیشد. سالهاست یک عینک تیره مهمان همیشگی چشمانش است.
او مستقل است
همسرش هم همراهمان است. چای میریزد. به چیدمان خانه یک زوج جوان که یکی از آنها بینایی جزو حواسش نیست، توجه میکنیم. در حال حاضر همه چیز عادی است. رفتوآمد جواد بهراحتی در خانه اتفاق میافتد. همسرش کاری به او ندارد و مدام به او یادآوری نمیکند که چه چیزی جلو پایش است.
در فضای جمعوجور خانهشان همهچیز معمولی است. این ما هستیم که تا جواد به مبل یا در نزدیک میشود، دقیقتر میشویم، ولی در زندگی دونفره آنها از این خبرها نیست. بانوی خانه به کارهای خودش میرسد و جواد هم. همسرش میگوید: «جواد تمام کارهای خانه را انجام میدهد و تنها کاری که نمیکند آشپزی است». او مستقل بار آمده است و با شرایطی که دارد نهتنها باری روی دوش همسرش نمیگذارد بلکه سعی میکند که برای او هم زحمت اضافی ایجاد نکند.

مگر او نابینا نیست؟
تا وقتی که جواد دست به آچار نشده است باورمان نمیشود نصب بخاری هم کار خود اوست. اما او کیسهای که پر از ابزارهای مختلف است میآورد. کیسه زرد را کنارش میگذارد و از دستهایش برای پیداکردن ابزاری که میخواهد، استفاده میکند. برایم جالب است که همسرش وجیهه جلو نمیرود تا بگوید: «چه میخواهی. بده من برایت پیدا کنم».
جواد خودش وسیلهای را که میخواهد پیدا میکند و سراغ شلنگ و بست گاز میرود. همه کارهای او با دستهایش اتفاق میافتد. دستهای او چشمانش هستند. او پیچ و برجستگیهایش را لمس میکند و بعد میفهمد که پیچگوشتی دوسو لازم دارد. بعد هم دنبال آچار میگردد.
هنوز متعجبانه به کارهای او زل زدهایم که همسرش میگوید: «اوایل ازدواجمان وقتی به خانهمان آمد هوا گرم بود و کولرمان خراب بود. جواد بلافاصله بلند شد و به پشتبام رفت تا کولر را تعمیر کند. بعد از چند دقیقه کولر راه افتاد و او پایین آمد و گفت باید پوشالهای کولرتان عوض شود».
اتفاقی که تعجب همسایهشان را هم برانگیخته تا از مادر وجیهه بپرسد: «مگر داماد شما نابینا نیست؟ پس چطور داشت کولر تعمیر میکرد؟» هنوز اینکه جواد چقدر دست به آچار است برایمان جانیفتاده است که تلفنش زنگ میخورد. انگار یک نفر از پشت خط دارد شرایط ماشینش را توضیح میدهد و جواد هم درباره صافشدن صفحه و سینی ماشین چیزهایی میگوید و راهنماییاش میکند. برای ذهن ما که عادت کرده معلولیت را کنار ناتوانی بگذارد، کمی پذیرشش سخت است تا جایی که از او میپرسم: «ابزاری که نابیناها استفاده میکنند خاص است؟» سؤالی که خندهدار و دور از واقعیت به نظر میآید، ولی جواد با خوشرویی میگوید: «نه، همان ابزاری است که همه استفاده میکنند».
خانوادهها راضی نبودند
روز اول دانشگاه است که جواد با همسرش آشنا میشود. شاید ازدواجش را هم بهگونهای مدیون توانایی فنیای است که دارد. همسرش گوشی شکستهاش را به او میدهد تا تعمیر کند. کاری که جواد هنوز هم در آن تبحر دارد. جزئیات کارش را نمیگوید، ولی تأکید میکند توی کار گوشی است. خیلی وقتها بچههای نابینا و کمبینا کارهایشان را به او میسپارند.
شمارهای که همسرش به جواد میدهد تا برای دریافت گوشی با او هماهنگ کند و برخوردهای بعد، باب آشنایی را با او باز میکند تا خیلی زود به او ابراز علاقه کند. همسرش ابتدا مردد است، ولی اعتمادی که جواد به خودش دارد او را مجاب میکند که میشود به او تکیه کرد. از اینکه جواد از پس خودش برمیآید و به ظاهرش اهمیت میدهد خوشش میآید تا با درخواست خواستگاری او موافقت کند. البته خانواده هر دو سخت تن به این ازدواج میدهند. ولی هر دو آنها که ریشههای مهرشان محکم شده است کوتاه نمیآیند و آخر خانوادهها راضی میشوند و حالا ۳ سال است که زیر یک سقف هستند.
اعتمادی که جواد به خودش دارد همسرش را مجاب میکند که میشود به او تکیه کرد
باید تغییر جای وسایل را بداند
شاید هیچ چیز مثل تغییر، زندگی آنها را با چالش روبهرو نکند. جواد تمام خانه را میشناسد و میداند هر چیزی کجاست. اگر قرار باشد وسایل خانه جابهجا شوند و او نداند، تصور ذهنیاش به هم میریزد و ممکن است به وسایل بخورد. وقتی تازه زندگی مشترک را شروع میکنند سر این موضوع که هر وسیلهای کجا باشد، اختلافات زیادی دارند، اما حالا دیگر با این تفاوت کنار آمدهاند.
یک روز قبل ورود ما به خانهشان، جابهجایی داشتهاند و همسرش میگوید: «هر وسیلهای را که جابهجا میکنم به او اطلاع میدهم تا بداند کجاست. ذهن او چینش وسایل خانه را میداند و دیگر مشکلی پیش نمیآید». شاید برای جواد راحتتر باشد که هیچ تغییری در خانهشان انجام نشود، ولی از طرفی شاید مراعات حال بانوی خانهاش را میکند که دوست دارد گاهی به سلیقه خودش اسباب خانه را چیدمان کند و به زندگی تنوع ببخشد. جواد هم خیلی زود به شرایط تازه عادت میکند.
خیابان امنتر از پیادهرو است
بانوی خانه لباسهای جواد را آماده گذاشته است. هر پیراهن با یک شلوار در یک چوب لباسی ست شده است. جواد جای لباسهایش را در کمد میداند. لمس میکند و به لباسهای خودش میرسد و یکی را برمیدارد و میپوشد. در حریم امن خانهاش او کاملا مستقل است، اما کافی است که دم در با همسرش دست بدهد و خداحافظی کند تا به دنیای ناامن بیرون قدم بگذارد. او سالهای سال است که در این محله بوده است. تمام کوچهپسکوچههایش را میشناسد، حتی نیاز به عصای سفیدش ندارد.
آن را بالاگرفته و در هوا با آن بازی میکند و با شتاب راه میرود. جوری که ما از آدم قصهمان جا میمانیم. او عصایش را به کرکره پایین مغازهای میکشد تا بداند امروز صبح سر کار آمده است یا نه. به نانوای محل سلام میکند و به محض رسیدن به خیابانی که به ایستگاه ختم میشود، میپیچد.
در خیابانهای اصلی از پیادهرو تردد میکند، اما در فرعیها از وسط آسفالت کوچه راه میرود تا موانع پیادهرو شتابش را نگیرد. انگار خطر راهرفتن در مسیر سوارهرو را به جان خریده تا از ناهمسانی پیادهرو در امان باشد. حتی جای مدرسه را میداند و درختهای پیادهرو را میشناسد. سالها در این کوچهها دوچرخهسواری کرده است. هنوز هم دوچرخه را کنار نگذاشته و در محیطی که میداند مانعی نیست، بر زین دوچرخه مینشیند و هراسی از افتادن ندارد. این را خواهرزادههایش خوب میدانند.
نابینایان، شهر را لمس میکنند
خودش را به ایستگاهی میرساند که هیچ نشانهای از ایستگاه ندارد. به خط عابرپیاده رسیده، ولی نمیداند که اینجا خط عابر است. او برآمدگی روی سطح زمین را تعبیر به سرعتگیر میکند و تا دیگران نگویند، نمیداند چه خبر است. شهر ما به نابینایان روی خوش نشان نمیدهد.
شهرمان با نابیناها حرف نمیزند. ما با چشمانمان موانع را تشخیص میدهیم و میدانیم کجا هستیم، اما نابینایان برای اینکه بدانند کجا هستند نیاز به علائم دارند. کافی است چند علامت برجسته ابتدای هر خط عابر پیاده بگذارند تا آنها بدانند میتوانند عرض خیابان را از این مکان عبور کنند، اما خبری از این همکاری نیست. شاید به همین دلیل است که روشندلان نگران ترددشان هستند و بیشترشان گوشهنشین شدهاند. به ایستگاه اتوبوس رسیدهایم، ولی باز هم خبری از نشانه نیست. نه محدوده ایستگاه مشخص است، نه جای ایستادن اتوبوس.
نابینایی که میخواهد سوار اتوبوس شود انگار میخواهد هفت خوان رستم را پشت سر بگذارد. حالا بماند که یک نابینا برای تشخیص مسیر و اتوبوس چه مسائلی را پشت سر میگذارد. این اطراف که نزدیک خانهشان است مسیرهایش را میشناسد. میداند فلان خط فلان ایستگاه میایستد یا در این ایستگاه فقط اتوبوس دو مسیر توقف میکنند. اما ماجرا وقتی بغرنج میشود که او در مسیری قرار بگیرد که چندین مسیر در آن تردد میکند. گاهی هم مردم خوب راهنماییاش نمیکنند. مجبور میشود مسیر اشتباه را برگردد.
شهری که بیناها در آن آسایش ندارند، روشندلان چگونه میتوانند از آن استفاده کنند و آسیب نبینند؟
شهری برای بینایان
طول پیادهرو را روی سنگفرشهای زردرنگی تردد میکند که مخصوص نابینایان تعبیه شده است، اما این خط ویژه گاهی توسط وسایل نقلیه موتوری اشغال شده است. به تعمیرگاه ماشین میرسیم. ماشینهای تعمیری کمی به داخل پیادهرو تجاوز کردهاند. تعمیرکار حواسش به عبور جواد است.
دستش را میگیرد و او را راهنمایی میکند. البته کاری که جواد شاید خیلی دوست نداشته باشد. میگوید: «دوست نداریم مسیری را که بلد هستیم به ما کمک کنند، اما به من برنمیخورد. من عادت کردهام». ولی بعضی روشندلان هستند که از این موضوع ناراحت میشوند. اگر به جدولی یا درختی میخورند خجالت میکشند یا از اینکه کسی دستشان را بگیرد ناراحتاند.
جواد میگوید: «خیلی از کسانی که مثل من هستند به همین خاطر خانهنشین و منزوی میشوند». روحیه او خوب است. هرچه از مسیر خانه دورتر میشویم از عصای سفیدش استفاده بیشتری میکند. برای گذشتن از جوی خیابان عصا را داخل دیواره جوی میگذارد و میکشد تا به پل برخورد کند. همچنان روی مسیر ویژه نابینایان پیادهرو است که متوجه تغییر مسیر نمیشود و وارد درختها میشود. اعتراضش به نداشتن علائم تغییر مسیر است. انگار حتی همین اقدامات کوچکی هم که انجام میشود با نگاه یک بینا انجام شده است. شهری که بیناها در آن آسایش ندارند، روشندلان چگونه میتوانند از آن استفاده کنند و آسیب نبینند؟

متروسواری یک روشندل
وارد ایستگاه مترو میشویم. خدمه ایستگاه به محض ورود میخواهد به او کمک کند تا پایین برود. اما جواد میگوید: «من همیشه این مسیر را خودم سوار میشوم و کسی کمک نمیکند». این ایستگاه را هم خوب میشناسد. برجستگی فلزی پایین پلهبرقی به او میگوید که وارد ایستگاه شده و میایستد.
مسئلهای که در خط ۲ مترو رعایت نشده است و کار مأموران مترو را سختتر میکند، تعبیه علائم برجسته برای نزدیکشدن به ریل قطار است. با اینکه این ایستگاه تازه ساخته شده، اما چنین نکتهای در آن رعایت نشده است. مأموران حراست قطار موظفاند که نابینا را تا سوارشدن در قطار راهنمایی کنند و ایستگاه مقصد را از او بپرسند و به مقصد اطلاع بدهند تا برای کمک به او آماده باشند، اما ما در ایستگاههای مختلفی که با او سوار و پیاده میشویم، خبری از مأموران نیست.
در خط یک مترو هستیم.
جواد ایستاده و از میله کنار در گرفته است. کسی برای نشستن او بلند نمیشود. اتفاقی که جواد برایش عادی است، اما ما تعجب میکنیم. ما هنوز توقع داریم که جوانترها برای مسنترها، روشندلان یا معلولان از جایشان برخیزند. البته جواد برای عزتنفسش ارزش زیادی قائل است و بیشتر مواقع اگر کسی هم بلند شود نمینشیند و معتقد است میتواند بایستد.
صداهایی که راهنماست
جواد و صداهایی که در اطرافش هستند رفقای دیرینهاند. کمی از ایستگاه فاصله گرفتهایم که میگوید: «قطار آمد. مال آن طرف است». به طرف ریلها برمیگردیم. واقعا قطار ریل آن طرفی است. دقیقهای بعد میگوید: «قطار این طرف هم آمد». دوباره سمت ریل برمیگردیم.
تشخیصش برای ما سخت است و همیشه وقتی که صدای قطار را در پلهها میشنوم، نمیدانم که قطار کدام ریل رسیده است. اما جهت و اندازه صدا برای جواد مفهوم دارد. کارکردن او با گوشیاش هم جالب است. گوشیای که کاربردش کاملا شنیداری است. گوشیای که حرف میزند. صفحه گوشیاش را باز میکند.
صدای نامفهوم و گنگی تند تند شروع به صحبت میکند. هرچقدر گوش میچسبانیم متوجه نمیشویم که چه میگوید. میگوید: «شما متوجه نمیشوید». ساعت، تاریخ، پیامها و تلگرام را یکی یکی میخواند. اول اسمش را میگوید و بعد پیامش را و میرود بعدی. صدای کامپیوتری که از نرمافزار مخصوص نابینایان بیرون میآید هنوز نامفهوم است که جواد تصمیم میگیرد پاسخ بدهد. وجیهه... تبدیل به فارسی... س.. س.. ل.. ل.. الف.. الف.. م.. م. همانطور که گوشی حروف را میخواند روی صفحه پیدا میشوند. حتی خط فاصله را اعلام میکند.
ما نابیناییم نه روشندل
یک نیمروز کنارش بودهایم، ولی هنوز عادت نکردهایم که او خودش میتواند از پس خودش بربیاید. هنوز هم تا به لب جوی میرسد بهسمتش میرویم تا دستش را بگیریم. انگار نگرانیم و هنوز باورش نکردهایم. چیزی که او نمیخواهد. بیشتر شاید دوست دارد وقتی که از ما درخواست کرد یا در موقعیتهای خطرناک به کمکش برویم.
حالا دیگر به وکیلآباد ۴۶- پرستوی ۱ رسیدهایم. ما بهدنبال تابلو مؤسسه میگردیم و جواد باز هم جلوتر از ماست. بالای در تابلو مؤسسه رؤیای سفید نصب شده است. مؤسسهای که به نابینایان خدمات ویژهای میدهد. جواد وارد میشود و ما هم. انگار امروز قرار است سفره آش پهن کنند. یک قابلمه بزرگ در حال جوش است و رشتهها و سبزیها کنارش است.
قبلا دیدهایم که جواد چگونه روی سجاده قرآنش را که به خط بریل است باز کرده و میخواند. قرآنی که در کشوی میز تلویزیونشان جا دارد. حالا هم پشت ماشین تایپ نشسته است و برایمان تایپ میکند. زبانی که ما آن را نمیدانیم. برایمان از نو شروع میکند تا الف و ب را یاد بگیریم. شاید باید تمام تصوراتمان از روشندلان را کنار بگذاریم. حتی همین اسمی که خود جواد آن را قبول ندارد و میگوید از اینکه به او بگویند نابینا ناراحت نمیشود. او روشندلی را به کسانی نسبت میدهد که مقام معنوی بالایی داشته باشند و میگوید دلیلی ندارد به کسی که نابیناست بگویند روشندل.
این گزارش چهارشنبه، ۲۵ مهر ۹۷ در شماره ۳۰۹ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.