نذر کتاب آقای تشتزرین بچههای وحدت را کتابخوان کرده است
سر کوچه کتابخانه کوچک وحدت، دادگاه انقلاب است و بعدش هم مسجد برادران سنی و بعد هم میرسیم به کتابخانه کوچک آقای تشتزرین. انتظار دیدنش را در این هیبت نداشتم. مغازهای بود چند متری و همسایه آپارتمانهای اطراف در محلهای شلوغ. این مغازه میتوانست به هر چیز دیگری تبدیل شود جز کتابخانهای کوچک، با این حال بعد از چند ماه اینجا دارد هویت پیدا میکند.
مردم کوچه و محله در بدترین حالت اگر نخواهند از این کتابخانه استفاده کنند، فقط میبینندش و از کنارش رد میشوند. شاید در نگاه اول کمی محقر به نظر برسد. کمی شاید کوچک، ولی اینجا اتفاقهای خوبی با اهداف بزرگ و البته در حد و اندازه امکانات کتابخانه و صاحبانش در حال رخ دادن است.
ازطرفی دلایل آقای تشتزرین برای اجاره و راهاندازی این مکان هم در نوع خود جالب توجه است. جالب از این نظر که دغدغه فرهنگی حالا در مقام عمل، قد علم کرده است و صاحبان کتابخانه میتوانند ادعا کنند که صرفا با حرف و بخشنامه نمیتوان کار ویژهای انجام داد، بلکه باید وارد میدان شد، حتی اگر در یک محله کمبرخوردار باشد و ناگزیر به اجاره کردن یک مغازه کوچک.
پارک وحدت برای اهالی، خیلی هم شناختهشده نیست
سر ظهر بود. زنگ زده بودم که زودتر بیاید و زودتر هم آمد. درکتابخانه را باز میکند و مینشینیم همان وسط؛ جایی میان شعر هاو داستان ها. از خودش میگوید و اینکه اصلا چرا اینجاست؛ «من علیاکبر تشتزرین هستم و بیستوهشتساله؛ کارشناسی علوم حدیث دانشگاه رضوی. یک جایی به این مرحله رسیدم که با خودم گفتم باید در خودِ محله حضور داشته باشیم. من خودم در فرهنگسرای امت مشغول فعالیت هستم، ولی حضور در محله، اتفاق دیگری است.»
میگویم چرا نرفته در یک جای شلوغ؛ جایی مثل پارک وحدت. میگوید: پارک وحدت برای مخاطب اینجا ناشناخته است. من خودم ازشان پرسیدم که چرا نمیروید آنجا. گفتند نور و امنیت و...
در پارک به اندازه کافی وجود نداشت و درنتیجه دخترها و خانمها نمیتوانستند هر موقع که خواستند، به پارک بروند. ولی وقتی همین برنامهها به فرهنگسرای امت منتقل شد، اوضاع خیلی بهتر و استقبال مردم هم بیشتر از گذشته شد.

میخواستیم جایی را تاسیس کنیم که وابسته به شهرداری نباشد
اما برنامههای پررونق فرهنگسرای امت هم نتوانسته است جلوی این حرکت را بگیرد. این فعال فرهنگی بهدنبال تاسیس نهادی بوده که بهصورت کاملا مستقل به فعالیتهای فرهنگی بپردازد و از زیر چتر حمایت شهرداری خارج شود؛ «فکر کردیم که به چه صورتی میتوانیم در محله حضور جدی داشته باشیم. گفتیم نهادی تاسیس کنیم که وابسته به شهرداری نباشد. توی محلههای مختلف هم گشتیم و گفتیم بهجای اینکه برویم تشکل ایجاد کنیم، بهتر است کتابخانهای راه بیندازیم؛ البته این را هم بگویم که اگر خودم ساکن همین محله بودم، حتما تشکلی ایجاد میکردم.»
وسط حرفهایمان بعضی بچهها میآیند سرک میکشند داخل و بعد هم میروند. ظاهرا در این کتابخانه دو نفر از خانمها هم مشغولند و بهصورت شیفتی فعالیت میکنند. بعضی بچهها به داخل میآیند و سراغی از کمد جایزهها میگیرند. آقای تشتزرین صحبتش را ادامه میدهد؛ «کتابخانه را در روز ولادت حضرت رسول (ص) افتتاح کردیم. برنامه این کتابخانه اینگونه بود که فضایی را برای امانت کتاب ایجاد کردیم و انشاءا... بهمرور زمان این روند را ارتقا میدهیم.»
میپرسم این کتابها را از کجا میخرد و آیا برای خریدش حمایت شده است یا نه؟ از طرف دیگر ظاهرا کتابها خیلی بهروز نیستند؛ «مقداری از کتابها را از ارشاد و نهاد کتابخانهها تهیه کردیم و مقداری را هم مردم اهدا کردند. دو نفر از خانمهای محله هم اینجا مشغولند.
درواقع آنها بیشتراز کتابداری، کار پرورشی میکنند و با بچهها سروکله میزنند و آنها را جذب اینجا میکنند. یک روز در هفته هم از فیلمهای جشنواره عمار برای بچهها نمونههایی را نمایش میدهیم. علاوه بر این هدیههایی را برای بچهها درنظر گرفتیم و تمام هزینه خرید قفسهها را خودمان تامین کردیم.»
برای هدیه دادن هم بچهها باید فرایندی را طی کنند و امتیازهای لازم را بهدست آورند تا بتوانند جایزههای وسوسهکننده داخل کمد را به چنگ بیاورند.
برای طرح نذر کتاب تا حالا فقط ۷۰ هزار تومان جمع شده است
دلیل اصلی ما برای دیدار با آقای تشتزرین بهسبب طرحی بود که به اسم نذر کتاب در فضای مجازی میچرخید. طرحی که از مخاطبانش میخواست یا خودشان مستقیم کتاب را بخرند و کار پخش آن را بهعهده دوستان بگذارند.
یا هزینه خرید کتابها و زحمت خریدش را تقبل کنند، با این حال و بعد از چند هفته و طبق آخرین اطلاعاتی که دارم، ظاهرا این طرح هم همانند باقی طرحهای محلی و استانی و کشوری درزمینه کتاب متاسفانه بازخورد آنچنانی نداشته؛ «در این طرح تا حالا ۷۰ هزار تومان بیشتر به ما کمک نشده است که نمیدانم چه بگویم!
اما ما اینجا توی کتابخانه خودمان چیزی حدود صد عضو داریم که بیشتر هم نوجوان هستند. دو روز در هفته را اختصاص دادهایم به برنامه دخترها و کاردستی و مشاوره و برنامههای مختلف دیگر. مربیان دیگر هم میآیند که برای بچهها قصه و کتاب میخوانند. درکنارش کلاسهای آموزشی مثل آموزش نمددوزی هم داشتهایم.»
حرفهایمان که تمام میشود، خانم عظیمی که در شیفت بعدازظهر کتابخانه فعالیت میکند، از راه میرسد. از او درباره جزئیات رابطهاش با بچهها و نحوه تعاملش با آنها میپرسم.
میگوید: «اینجا کتابهای کمکدرسی و کتاب کودک بیشتر مشتری دارد؛ البته اینکه والدین، بچههایشان را میفرستند اینجا، بخشیاش به این خاطر است که سراغ گیمنت نروند. یعنی والدین در وهله اول دوست دارند پای بچهها از اینگونه جاها قطع شود و بیایند به این سمت. بعضیها هم بهدنبال کتابهای جدیدند؛ مثلا پیشنهاد میدهند که کتاب دانستنیها بیاوریم و دخترها کتاب قصه جدید میخواهند و مدام هم سوال میکنند که چرا زودبهزود کتاب جدید نمیآوریم.»
خانم عظیمی خیلی باحوصلهتر و جزئیتر از برنامهها حرف میزند؛ «ما اینجا سیستم امتیازدهی هم داریم؛ مثلا اگر کسی کتاب اهدا کند یا کسی را بههمراه خودش به کتابخانه بیاورد یا کار مثبتی برای کتابخانه انجام بدهد، امتیاز میگیرد و در پایان هر فصل باتوجهبه امتیازش میتواند جایزهای را به انتخاب خودش از داخل کمد جوایز ما بردارد.»
کسانی به اینجا مراجعه میکنند که حتی سواد خواندن هم ندارند
تشتزرین دوباره اشاره میکند به طرح «نذر کتاب». او میگوید قصد ما از پیشنهاد این طرح، صرفا برطرف کردن نیازهای کتابخانه خودمان نبود، بلکه برطرف کردن نیاز هر کتابخانهای در حاشیه شهر بود که احتیاج به کتاب دارد؛ «ما نشستیم فکر کردیم طرحی را اجرا کنیم که افراد بیایند کتاب اهدا کنند؛ یا کمک مادی بکنند یا خودشان کتاب بیاورند، حتی محدود به کتابخانه ما نشود. درواقع شامل همه کتابخانههایی بشود که درحاشیه شهر فعالیت میکنند. این طرح را هم با نوروز گره زدیم تا مخاطب رغبت کرده و کتاب اهدا کند.»
و میگوید: خیلی از بچهها اساسا رغبتی برای رفتن به مدرسه ندارند؛ «خب در این محله برخی بچهها همانطور که خانم عظیمی هم گفتند، میروند به گیمنت و بهصورت شرطی با هم بازی میکنند و پدر و مادرها هم خیلی با این مقوله موافق نیستند.
خیلی از بچهها دوست نداشتند بروند مدرسه. ما با آنها صحبت کردیم و شرط گذاشتیم که کارنامه هایشان را بیاورند تا جایزه بگیرند.» خانم عظیمی هم پشتبند صحبت ما از اتفاقات مختلفی میگوید که در مدت حضورش در کتابخانه رخ داده است؛ «دختری آمده بود که سواد نداشت و نمیتوانست کتاب را از رو بخواند و همینطوری گذری آمده بود. خودش میگفت خواهرش اگر اشتباه نکنم، کمی جلوتر داشته در خانهها گدایی میکرده و او از روی بیکاری آمده اینجا سری بزند!
من اینجا با دخترهایِ محل حرف میزنم و متقاعدشان میکنم درسشان را ادامه بدهند، ولی سطح فرهنگی خانوادهها خیلی اجازه نمیدهد دخترها تا یک سن خاصی بیشتر، به فکر درس خواندن باشند. ازطرفی برخیهایشان کمی متحول شده و الان به فکر افتادهاند که بیشتر درس بخوانند.
بعضیها هم که محصل هستند، کتابهای درسیشان را میآورند و من ریاضی کار میکنم با آنها و خلاصه هر کاری از دستم بربیاید، برایشان انجام میدهم. نکته دیگری را که اینجا میخواهم بگویم، این است که قبلتر از اینها ما فکر میکردیم پسرها خیلی اهل کتاب خواندن نیستند، ولی الان آنها میآیند کتابهای علمی و تاریخی و بزرگتر از سنشان را به امانت میگیرند.
حتی بعدش خلاصهاش را مینویسند و واقعا خلاصه جالبی هم هست. بعد از خواندن کتاب میگویند این کتاب خیلی برایشان جالب و هیجانانگیز بوده و حتما آن را به بقیه پیشنهاد بدهید. ما اینجا کتابی داریم درباره دانستنیهای روم باستان. این کتاب زیاد دست بچهها میچرخد و دستبهدست میشود. شما هم اگر خواستید کتابی به کتابخانه ما هدیه کنید، بهتر است از این کتابهای دانستنیها باشد که بچهها دوست دارند.»
این گزارش دوشنبه ۱۴ فروردین ۹۶ در شمـاره ۲۳۹ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.