شهید شمقدری دنبال راهی بود که علم را با مسائل واقعی بسنجد
قایق آرام روی آبهای خلیج فارس بالا و پایین میرود. آفتاب روی سطح دریا پهن شده است و سطح آب میدرخشد. تا دوردست چیزی جز آبی آب و خط باریک افق دیده نمیشود. سعید میان همین پهنه، جایی در خلیج فارس و حوالی دریای عمان، برای یک آزمایش و فعالیت علمی آمده است. تلفن همراهش را برمی دارد و تصویری از خودش روی قایق برای خانواده میفرستد؛ عکسی ساده، شاید شبیه دهها تصویری که آدمها در سفر میگیرند، اما بعدها تبدیل میشود به یکی از همان قابهایی که بیشتر از آنچه درونشان دیده میشود، حرف برای گفتن دارند.
برای او این سفر هم بخشی از همان زندگی پرشتابی است که میان دانشگاه، پژوهش، دانشجو و کارهای اجرایی تقسیم میشود. زندگیای که در آن، خستگی انگار همیشه چند قدم عقبتر از او حرکت میکند. صبحهای تهران هم برایش زود شروع میشود. هنوز خیابانها شلوغ نشدهاند که راه مسجد محل را در پیش میگیرد. برای نمازهایش برنامه ریزی میکند. همان جدیتی که پشت میز کار و در آزمایشگاه دارد، در خلوت شبانه اش هم دیده میشود. کم میخوابد و نماز شب را ترک نمیکند. بعد دوباره روز آغاز میشود؛ جلسه، پژوهش، دانشگاه و دانشجوهایی که هرکدام با سؤال یا مسئلهای سراغش میآیند.
در اتاقش معمولا باز است. دانشجو لازم نیست برای مطرح کردن یک پرسش ساده، بارها پشت در بماند یا منتظر فرصتی دور باشد. وارد میشود، مینشیند و مسئله اش را میگوید. شمقدری هم سراپا گوش میشود و تا وقتی مطمئن نشود دانشجو پاسخ را فهمیده است، بحث را رها نمیکند. کار دانشگاهی برایش پشت دیوارهای دانشگاه تمام نمیشود. مدام دنبال راهی است که علم را در پیوند با مسئلهای واقعی بسنجد. جایی که پژوهش بتواند از مقاله و کلاس بیرون بیاید و در اجرا خودش را نشان بدهد. ذهنش مدام مشغول ساختن این اتصال است. متفاوت فکر میکند، ایده تازه میآورد و برای عملی شدنشان انرژی میگذارد.
در مراسمی که برای او برگزار شده بود، آدمهای بسیاری آمدند؛ کسانی که هرکدام بخشی از وجود سعید شمقدری را میشناختند
در میان این همه رفت وآمد، بعضی کارهای کوچک هم جای ثابتی دارند. پایان هر ماه، صدقهای که باید در مشهد پرداخت شود فراموش نمیشود. سفارش آن را میدهد و پیگیر میماند. کارهای اجتماعی و عام المنفعه برایش فعالیتی حاشیهای نیست. زندگی علمی، معنوی و اجتماعی اش، همه در یک نقطه به هم میرسند. نقطهای که همه اینها باید در نهایت گره از کار این مردم باز کند. در مراسمی که تهران برای او برگزار شده بود، آدمهای بسیاری آمدند؛ کسانی که هرکدام بخشی از وجود سعید شمقدری را میشناختند.
روزی کنار مزارش، جوانی آن قدر گریه میکرد که توجه اطرافیان را جلب کرد. بعدها مشخص شد از دانشجویان دوره دکتری او بوده است. همین یک لحظه، توضیح میداد که او در دانشگاه چه ساخته بود. اتاقی که روزی درش به روی دانشجوها باز بود، دیگر صاحبش را نداشت، اما آدمهایی که از آن در گذشته بودند، هنوز چیزی از او با خودشان حمل میکردند.

دکتر شمقدری، متولد ۱۳۴۹ و دانشیار و معاون پژوهشی دانشکده مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت ایران بود. او از استادان حوزه مهندسی کنترل بود و دوره کارشناسی ارشد مهندسی پزشکی با گرایش بیوالکتریک و دکترای مهندسی برق با گرایش کنترل را در دانشگاه صنعتی امیرکبیر گذرانده بود و سالها در زمینه آموزش و پژوهش فعالیت داشت.
شمقدری در پنجاه وشش سالگی، بامداد سوم فروردین ۱۴۰۵، همراه دو فرزندش محمد و ریحانه، در پی حملات هوایی رژیم صهیونی، آمریکایی به منزل مسکونی شان در منطقه چیذر تهران به شهادت رسید.
آنچه در این روایت میخوانید، بر اساس گفتههای دکتر امرالله شمقدری، برادر بزرگتر شهید دکتر سعید شمقدری در دیدار با شهردار مشهد مقدس است.
* این گزارش سهشنبه ۷ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۶۹ روزنامه شهرآرا صفحه آخر چاپ شده است.