کد خبر: ۱۵۳۸۱
۱۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
توس

خانه نادر غلامی برج نگهبانی دیوار توس بود!

نادر غلامی می‌گوید: اولین خانه پدری من، هفتادسال قبل روی دیوار توس ساخته شده بود. روی باره چند برج نگهبانی قرار داشت. یکی از سرگرمی‌های بچگی ما این بود که روی این باره حرکت می‌کردیم و از یک خانه به خانه دیگر می‌رفتیم.

تمام هفت دهه عمرش را در انتهای بولوار شاهنامه سپری کرده، جایی که به محله فردوسی معروف است. نادر غلامی در روزگاری در این محدوده از شهر ساکن شد که به گفته خودش کمترشباهتی به چهره امروزی داشته است. او همپای محله آباو‌اجدادی‌اش در این سال‌ها رشد کرده است و می‌گوید روز‌های کودکی در این محدوده شهری، بهترین دوران زندگی‌اش بوده و خاطرات آن در ذهنش ثبت شده است.

اولین خانه پدری من، هفتادسال قبل روی دیوار توس ساخته شده بود. روی باره چند برج نگهبانی قرار داشت. یکی از سرگرمی‌های بچگی ما این بود که روی این باره حرکت می‌کردیم و از یک خانه به خانه دیگر می‌رفتیم.

 

توس

دوران بچگی شنیده بودیم در خرابه‌های کهن‌دژ اشیای عتیقه پیدا می‌شود. با بچه‌ها می‌رفتیم و خرابه را بالاوپایین می‌کردیم. خیلی وقت‌ها تکه‌های سفال یا شیشه‌های رنگی پیدا می‌کردیم. یک بار هم سکه‌ای پیدا کردم که روی آن کلمه «محمد رسول‌الله» نوشته شده بود. تا مدت‌ها این سکه را نگه داشته بودم، اما آخر گمش کردم.

 

توس

سال‌ها قبل که امکانات حمل‌ونقل کم بود، ساکنان شهر توس، گردشگرانی را که ناچار به ماندن در این محدوده می‌شدند، به خانه خود می‌بردند. پدرم بار‌ها جهانگردان ایرانی و خارجی درراه‌مانده را به خانه آورد و از آنها پذیرایی می‌کردیم. این کار در کودکی برایم جذاب بود و مراوده با مردم کشور‌های دیگر از مزایای توس بود.

 

توس

در دوران کودکی‌ام در خیابان شهدای فعلی، یک عطاری بود که حلواجوزی یکی از شیرینی‌های خوشمزه‌اش بود. من که در نانوایی دایی‌ام کار می‌کردم، با گرفتن دستمزدم به این مغازه می‌رفتم تا حلواجوزی بخرم.

 

توس

از گذشته یک یادگاری ارزشمند دارم. این کفش را در نوجوانی از فروشگاه کفش وین خریدم. به قدری این کفش‌ها را دوست داشتم که از آن استفاده نکردم و تا امروز نگهش داشته‌ام. یک‌بار مسئول فروشگاه وین که با من در تماس بود و از من خواست که برای موزه، کفش را به آنها بفروشم، اما راضی نشدم.

 

توس

من دانش‌آموز مدرسه شهادت بودم. یک روز ناظم مدرسه به‌خاطر کار نکرده و شلوغی دیگر بچه‌ها سیلی محکمی به من زد. پدر و چندنفر از اقوام که موضوع را شنیده بودند، به مدرسه آمدند ولی ناظم نبود. جروبحث شد و چند روز بعد از این ماجرا پدرم همه معلم‌ها را به خانه‌مان دعوت کرد تا رفع کدورت شود. از آن روز جایگاه من در مدرسه عوض شد.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۱۹شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۱ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام