شهادت، آرزوی پرچمدار حادثه بولوار وکیلآباد بود
بعداز آغاز جنگ تحمیلی سوم، اولویتش شده بود حضور در اجتماعات شبانه. برنامهریزیهایش طوری بود که به اجتماع برسد. بسیاری از شبها همراه همسرش به اجتماع اقبال میآمدند. به هر بهانهای بود، بچهها و دیگر همسایهها را هم تشویق میکرد بیایند. شصتماه سابقه حضور در جبهههای دوران دفاع مقدس داشت. بارها سایه مرگ از بیخ گوشش رد شد. پرپرزدن همرزمانش را دید، اما خودش سالم ماند. قسمتش بود حالا در رزم خیابانی شهید شود.
جواد تیماجی از شهدای حادثه ابتدای بولوار اقبال است. ۱۰شهریور مثل همیشه با همسرش درحال اعلام وفاداری به وطن بودند که حادثهای روی داد و با انحراف ماشین بهسمت جمعیت، جوادآقا یکی از پنجشهید حادثه شد و همسرش یکی از مصدومان آن.
با شهادت او، نهفقط خانوادهاش، بلکه بسیاری از مسجدیها و همسایهها و اقوامش عزادار شدند. به گفته خودشان، جوادآقا فقط پدر بچههایش نبود؛ پدر بسیاری از دوستان و آشنایانی بود که لطف او را دیدهاند.
حسرتی که برآورده شد
در اولین روزهای بعداز شهادت جواد تیماجی سراغ خانوادهاش میرویم. با اینکه از یک طرف داغدار هستند و درگیر مراسم تشییع و تدفین پدر و از طرف دیگر پیگیر مراحل درمان مادرشان، خیلی خوب برای تهیه گزارش همراهی میکنند. میخواهند بگویند هرچه پیش بیاید، کم نمیآورند و مستحکمتر از قبل، راه پدرشان را ادامه میدهند.
منصوره ظهوریانایزدپناه، همسر شهید، در بستر بیماری است. دندهها و مهرههایش آسیب دیدهاست. روز حادثه با همسرش بودند. او تعریف میکند: سهچهارمتر با هم فاصله داشتیم. بعد از اصابت خودرو، من بهسمت بولوار وکیلآباد پرت شده بودم و همسرم بهسمت کندرو. حادثه خیلی بدی بود. هرکسی به یک طرف پرت شده بود. چیز زیادی در خاطرم نیست. وقتی به هوش آمدم، سراغ جوادآقا را گرفتم. گفتند حالش خوب است ولی انگار اینطور نبوده.
منصورهخانم آهی میکشد و میگوید: مبارکش باشد. لیاقت شهادت را داشت و به آرزویش رسید.
به گفته او جوادآقا از چهاردهسالگی در صحنههای انقلاب اعم از تظاهرات و راهپیماییها حضور داشته. در زمان جنگ راهی جبهه شده. بعد آن در بسیج بوده و با منافقان مبارزه میکرده. همچنین در کمیته بوده و بعد وارد سازمان زندانها شده است.
منصورهخانم ادامه میدهد: جوادآقا خیلی از خاطرات جبهه و جنگ تعریف میکرد. در پس همه این خاطرهگوییهایش همیشه یک حسرت وجود داشت و میگفت من این همه جبهه رفتهام، اما حتی مجروح نشدهام.
او بارها این حسرت را در خاطرهگوییهای جوادآقا حس کرده بود و میگوید: آرزوی شهادت داشت و قسمت بود در رزم خیابانی به این آرزویش برسد. خوش به حالش.
منصورهخانم تعریف میکند: جوادآقا بهشدت مقید به حرف رهبر بود؛ چه در زمان رهبری امامخمینی (ره)، چه رهبر شهید و چه الان در زمان آقاسیدمجتبی. همیشه اخبار و پیامهای رهبری را با دقت دنبال میکرد. خداراشکر میکنم همسری داشتم که پیرو ولیفقیه بود و در این راه شهید شد.
او در وصف خوبیهای همسر شهیدش میگوید: خیلی صبور بود. خیلی! همین صبوریاش باعث میشد بتواند با همه اعم از کوچک و بزرگ ارتباط خوبی برقرار کند. همه از غریبه و آشنا، همسایه و فامیل دوستش داشتند.
منصورهخانم آهی دیگر میکشد و میگوید: انشاءالله ما هم عاقبتبهخیر شویم.

خار چشم دشمنان میمانیم
حاجمحمد آقای تیماجی پدر شهید است. نود سال سن دارد و با شهادت جوادآقا، پدر دو شهید شده است. زمان جنگ سه پسرش در جبهه بودند و سال۶۵ پسر سومش، جلال، در جزیره مجنون به شهادت رسید. حالا پسر اولش جوادآقا به این مقام رسیده است.
او میگوید: جواد خیلی به من سر میزد. اگر چیزی لازم داشتم، برایم تهیه میکرد. مهربان بود. نبودنش برایم سخت است، اما وظیفهاش بود. باید از وطنش دفاع میکرد.
در پس همه خاطرهگوییهایش همیشه یک حسرت وجود داشت و میگفت من اینهمه جبهه رفتهام، اما حتی مجروح نشدهام
حاجمحمد ادامه میدهد: جواد از زمان نوجوانیاش به انقلاب و اسلام و دفاع از وطن، ایمان داشت. با تمام وجودش پای انقلاب ایستاد. حالا هم در این راه جانش را داد. عیب ندارد. وظیفهاش بود. من هم همین وظیفه را دارم. همهمان این وظیفه را داریم. او به راه درستی رفت. هرکس در این راه نباشد، خودش ضرر کرده.
پدر صبورانه میگوید: همهمان میدانیم این دشمنان و ترامپ دیوانه، چشم به خاک و نفت و دین ما دارند. کاری نبوده که برای نابودی ما بتوانند و انجام نداده باشند. تا حالا خاری در چشمشان بودهایم، بعد از این هم انشاءالله بچههایمان سد راهش باشند.
روی زانوی خودم از هوش رفت
جمال، پسر بزرگ جوادآقاست. با پدرش در دو طبقه یک ساختمان در محله اقبال سکونت دارد. او تعریف میکند: بابا خیلی پایه و خوشمشرب بود. با هم به دوچرخهسواری، کوهنوردی، خرید یا حتی مسافرت میرفتیم. چون صمیمی بودیم و از طرفی چهره بابا جوانتر از سنش دیده میشد، خیلی وقتها غریبهها که ما را میدیدند، فکر میکردند برادریم.
او به روز حادثه اشاره میکند و ادامه میدهد: خیلی وقتها من و برادرم هم در اجتماعات شبانه اقبال حضور داریم. آن شب حادثه، مادرم هم آسیب دیده بود، اما حال پدرم وخیمتر بود. سرش را در آغوشم گرفته بودم. ابتدا هوشیار بود و با سر جواب میداد. منتظر رسیدن آمبولانس بودیم. دائم با او صحبت میکردم تا از هوش نرود. میگفتم بابا چشمانت را باز کن. نفس بکش. اما هوشیاریاش کمتر و کمتر میشد و چشمانش را بست.
پدر را با یک آمبولانس و مادر را با آمبولانسی دیگر فرستادند بیمارستان. چون مادرش را به بیمارستان ولایت فرستاده بودند، ابتدا به آنجا رفتند، اما دیدند پدر آنجا نیست. بعد از پرسوجو متوجه شدند که پدرشان را به بیمارستان جوادالائمه (ع) منتقل کردهاند و راهی این بیمارستان شدند.
جمالآقا آهی میکشد و میگوید: بابا شصتسال سن داشت. وقتی ما گفتیم دنبال یک مرد شصتساله هستیم، پرستار گفت پدرتان اینجا نیست. یک مرد حدودا چهلوپنجساله را اینجا آوردهاند. درحالیکه همان مرد پدر ما بود و، چون چهرهاش جوانتر از سنش دیده میشد، اشتباه کرده بودند.
درنهایت آنها متوجه شدند که پدرشان در آمبولانس به دیدار حق شتافته و به شهادت رسیده است.
وکالت برای بیگناهان
جمالآقا سرش را با حسرت تکان میدهد و میگوید: پدرم مصداق این بود که میگویند باید شهیدوار زندگی کنی تا شهید شوی.
او توضیح میدهد: بابا تابع و پشتیبان ولایت فقیه بود. از اولین روزهای جنگ در اجتماعات حاضر شد و در این راه جانش را داد. امر به معروف و نهی از منکر را هیچوقت ترک نکرد. در دوران دفاع مقدس شصتماه در جبههها بود. بعداز انقلاب در مبارزه با منافقان فعال بود و بارها توسط آنها مورد سوءقصد قرار گرفت، اما هیچوقت نهتنها عقبنشینی نکرد، بلکه محکمتر از قبل به راهش ادامه داد.
فرزند شهید ادامه میدهد: بابا خیلی مردمی و کارراهانداز بود. با اینکه رشته حقوق خوانده بود، هیچوقت دفتر وکالت راه نینداخت، اما هر وقت میدید کسی با مشکلات حقوقی و قضایی مواجه شده است، بدون دریافت پول، کارهای وکالتش را انجام میداد.
او بارها دیده که پدرش، کارهای دیگران را راه انداخته است و تعریف میکند: پرونده سنگینی بود که چندوکیل آن را قبول نکرده و گفته بودند نمیشود، اما پدر آن را قبول کرد و فرد بیگناه را از زندان بیرون آورد.
دائم با او صحبت میکردم تا از هوش نرود. میگفتم بابا چشمانت را باز کن اما هوشیاریاش کمتر و کمتر میشد
آقاجمال تأکید میکند: دفاع از حق برای بابا خیلی اهمیت داشت و همیشه پروندههایی را قبول میکرد که میدانست طرف بیگناه است.
هیچ وقت مچش نخوابید
محمدصادق پسر دوم جوادآقا ست. به قول خودش از بچگی به باباییبودن معروف بوده است. وقتی در کودکی، برادرانش میخواستند با پدرش کشتی بگیرند، او گمان میکرده این کار پدرش را اذیت میکند و اجازه نمیداده. حالا به آن خاطرات میخندد و میگوید: پدرم از همهمان سالمتر و قویتر بود. هر وقت باهاش مچ میانداختیم، هیچ وقت مچش نخوابید.
او به ارتباط پدرش با نوهها اشاره میکند و میگوید: بچههای بابا فقط پسر بودند و دختر نداشت. از قضا نوههایش فقط دختر شدند و پنجنوه دارد. خیلی به آنها محبت میکرد؛ بهخصوص از وقتی بازنشسته شده بود، نوهها از سروکولش بالا میرفتند.
خانه او در دندانپزشکان است، اما به قول خودش از بچگی به محله اقبال خو گرفته و همین باعث شده که خیلی وقتها برای شرکت در اجتماعات، به این محله بیاید.
او تعریف میکند: اوایل، شبهای اجتماعات، همراه جمعیت از مسجدالاقصی در وکیلآباد۶۲ به سمت صیاد حرکت میکردیم. بعضی وقتها نوهها هم بودند. زینب که نوه بزرگ باباست و یازدهسال دارد، هر وقت حضور داشت، کنار بابا بود و ازآنجاییکه بابا همیشه پیشرو بود و زودتر حرکت میکرد، وقتی میدیدند از جمعیت جلو افتادهاند و باید منتظر بمانند تا دیگران برسند، از فرصت استفاده میکردند و در پارک اول لادن یا توقفگاههای دیگرشان، همراه زینب طناب میزدند و ورزش میکردند.

چرخ زورخانهای در عروسیها
محمدآقا هنرپیشه که داماد خواهر بزرگ جوادآقاست، در ادامه صحبت آقاصادق، با تأکید میگوید: خیلی اهل ورزش بود. با وجود میانسالی از همه جلوتر بود. به کوهنوردی هم که میرفتیم، از همه زودتر به قله میرسید. همیشه به او غبطه میخوردیم.
هادیآقا برادر شهید با تأکید ادامه میدهد: حتی در کوه که بودیم نماز اول وقتش را به تأخیر نمیانداخت. با همان شیشه آبی که در دستش بود، وضو میگرفت و به نماز میایستاد.
اگر میدید کسی ناراحت است، سراغش میرفت و هر کاری از دستش برمیآمد، انجام میداد
جوادآقا اهل ورزش باستانی و زورخانهای هم بوده. به گفته اقوام در عروسیها وقتی بلندش میکردند، بهجای رقص، چرخ زورخانهای میزده.
کمکهای ماندگار
سیداصغر خبازیخادر، دوست، همرزم، همکار و همسایه قدیمی جوادآقاست. در زمان دفاع مقدس، در جبهه همرزم بودند. بعدش در سازمان زندانها همکار شدند. همسایه هم هستند. اصغرآقا که هفتادوششسال سن دارد، بیشتر از هر چیزی، جوادآقا را یک دوست صمیمی و قدیمی خطاب میکند. او در زمان صحبت درباره این شهید رزم خیابانی، بارها اشک در چشمانش میلغزد.
صندلیهای کنار وکیلآباد۶۲ را نشان میدهد و با خاطراتی که خیلی تازه است، میگوید: شبها همینجا مینشستیم. روی همین صندلیها. پرچم تکان میدادیم و با هم درددل میکردیم. مشاور خوبی بود؛ نهفقط برای من، برای همه دغدغه داشت. اگر میدید کسی ناراحت است، سراغش میرفت و هر کاری از دستش برمیآمد، انجام میداد. برای کوچک و بزرگ، همسایه و فامیل پدری میکرد. خیلیها این شبها در اجتماع به پسرانش میگویند «جوادآقا فقط پدر شما نبود. پدر ما هم بود و ما هم داغداریم.»
او از جوادآقا به عنوان گلی یاد میکند و ادامه میدهد: دغدغه رفع فساد در جامعه را داشت. روی همین صندلیها که نشسته بودیم، بارها بابت معضلات اجتماعی که میدید ابراز ناراحتی میکرد و میگفت «دربرابر این فسادها چکار کنیم که بعدا شرمنده شهدا نباشیم.»
اصغرآقا خیلی وقتها میدیده که جوادآقا به چایخانه اول اقبال یا مسجد کمک مالی میکرده و میگفته اینها ماندگارند.
او آهی میکشد و میگوید: جوادآقا رفت و کمکهایی که کرد، شد باقیاتالصالحاتی برایش. خدا بیامرزدش. انشاءالله با امامحسین (ع) محشور شود.
* این گزارش چهارشنبه ۱۸ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۵ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.