صدای تکتم شریفی با زبانش ابدی شد
اردیبهشت پارسال بود که با تکتم شریفی آشنا شدم. او برایم نمونهای از زنی قوی و بااراده بود. زنی که با نوک زبانش به صفحه کلید گوشی ضربه میزد و به همین روش توانسته بود کتابی از خاطرات زندگیاش و اتفاقات عجیب و سختی را که با آن مواجه شده بود، روایت کند و به چاپ برساند.
در همان دیدار اول فهمیدم درگیری بااماس آرامآرام وجودش را بلعیده است و بیماری در پیشرفتهترین مراحلش قرار دارد. او در بیستسالگی ازدواج کرد؛ همان سال اول زندگی مشترک از بیماریاش مطلع شد و همزمان فهمید باردار است و نمیتواند دارو مصرف کند. ۹ ماه کافی بود تا بیماری اثرش را روی تکتم بگذارد. وقتی به دیدنش رفتم، بهطور کامل فلج شده بود و تنها گردنش را میتوانست تکان بدهد.
گفتوگوی شهرآرامحله با تکتم شریفی ساکن محله هفدهشهریور با تیتر «زبانی که مینویسد» در تاریخ ۲ اردیبهشت۱۴۰۴ به چاپ رسید و شهریور سال گذشته توانست در «اشکواره ملی حسینی» در آمل، مقام دوم گفتوگو را کسب کند.
حال بعداز گذشت یکسال باخبر شدهایم تکتم شریفی از دنیا رفته است. این مطلب یادبودی است برای زنی که سرشار از حس زندگی بود و دلش میخواست نوشتن را ادامه بدهد، اما بیماری به او مجال نداد.
مادر، دلتنگ لیلا
تکتم سال۹۲ از همسرش جدا شد. لیلا نیز همراه پدرش رفت. نبود لیلا برای مادر، جانکاهتر ازاماس بود. پدرش او را دیربهدیر به دیدن مادر میآورد و مادر هرروز بیشتر از قبل در خودش فرو میرفت.
برگشتنم به زندگی مادر به او روحیه داده بود تا با بیماریاش بجنگد و تسلیم نشود
تکتم و دخترش سالهای زیادی از هم دور بودند. این دوری برای مادر آنقدر طاقتفرسا بود که به روند بیماریاش سرعت بخشید. اما بالاخره دعاهایش نتیجه داد و وقتی لیلا به سن قانونی رسید، بهسراغ مادر آمد و از کنارش تا آخرین روزهای زندگیاش تکان نخورد.
لیلا حسینی، دختر تکتم شریفی ۲۳ سال دارد. او برایمان از مادری میگوید که یک ماه پیشاز فوت در بیمارستان بستری شد؛ «مادرم ۲۴ سال توان حرکتش را از دست داده بود. وقتی ۵ سال قبل، پیشش برگشتم، سالها بود که معلولیت داشت و بسیار ناامید بود. اما با دیدنم نور امیدی در دلش زنده شد و تلاش کرد هرطور شده به وضعیت روحیاش سروسامان بدهد.»
بیا حرفهایت را بنویس
تکتم آنقدر حرف برای گفتن داشت که لیلا گاه ساعتها کنار تخت مادر مینشست و به او گوش میداد. لیلا تلاش کرد مادر را در ساعات تنهایی سرگرم کند؛ بههمیندلیل تشویقش کرد که با استفاده از زبان، داستانهای زندگیاش را بنویسد؛ «به مرور نوشتن به یکی از دغدغههای مادرم تبدیل شده بود. هروقت از دانشگاه برمیگشتم با شوق از من میخواست هرچه را از صبح نوشتهاست، بخوانم و نظر بدهم. به گفته اطرافیان، برگشتنم به زندگی مادر به او روحیه داده بود تا با بیماریاش بجنگد و تسلیم نشود.»
از لیلا میپرسم مصاحبه ما با مادر چقدر توانست در روحیهاش اثر بگذارد و با دیدن عکسش در شهرآرامحله چه حسی داشت. لیلا در جواب میگوید: وقتی فهمید از روزنامه شهرآرا برای مصاحبه به خانهمان میآیند، خیلی ذوق کرد؛ خوشحال بود که او و توانمندیاش دیده شده است.
به گفته لیلا مادرش پس از چاپ مصاحبه خیلی امیدوارتر بود و حس میکرد صدایش بهعنوان یک معلول شنیده شده است؛ «واقعا حس خوبی داشت از اینکه توانسته بود اندیشهای بکارد و این تفکر که باید در هر شرایطی برای زندگی جنگید، از او به یادگار میماند.»
* این گزارش سهشنبه ۸ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۶ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.