کد خبر: ۱۴۴۸۸
۲۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
غیرت بانوی ۷۳ ساله محله ایثارگران به خاک وطن

غیرت بانوی ۷۳ ساله محله ایثارگران به خاک وطن

سکینه فضل‌خدا از همان شب نخست اجتماعات، همراه با دیگر هم‌محله‌ای‌ها در خیابان ایثارگران حضور دارد. می‌گوید: تا جان در تن دارم، کنار وطن می‌مانم و لحظه‌ای از حمایت دست برنمی‌دارم.

سکینه فضل‌خدا از همان شب نخست اجتماعات، همراه با دیگر هم‌محله‌ای‌ها در خیابان ایثارگران حضور دارد. ۷۳‌بهار از عمرش گذشته است، اما همچنان استوار و پرشور کنار مردم می‌ایستد؛ پرچم را محکم در دست می‌گیرد و با تکان‌دادن آن، حس مسئولیت و ایمانش به وطن را نشان می‌دهد. برای او این حضور فقط یک همراهی ساده نیست؛ نوعی ادای دین به سرزمینش است، وظیفه‌ای که با دل و جان می‌پذیرد. می‌گوید: تا جان در تن دارم، کنار وطن می‌مانم و لحظه‌ای از حمایت دست برنمی‌دارم.

 

خیابان امروز، جبهه است

سکینه‌خانم خواهر شهید مهدی‌فضل‌خداست که استقامت را از برادرش یادگرفته است. روزی که خبر شهادت آقا را شنید، دیگر آرام و قرار نداشت. صبح به میدان شهدا رفت و بعد از مراسم آنجا همراه جمعیت راهی حرم مطهر شد. تا عصر درآنجا نشست و عزاداری کرد. از همان روز با خودش عهد بست تا پیروزی نهایی هر کاری از دستش برآید، انجام می‌دهد. به قول خودش وقتی حرف حضور در خیابان‌ها مطرح شد؛ کار سکینه‌خانم نیز همین شد: ماندن در خیابان، کنار مردم، کنار پرچم، کنار وطن.

او می‌گوید: این روز‌ها با دوران هشت‌سال دفاع مقدس فرقی ندارد. احساس می‌کنم مثل همان زنان و مردانی هستیم که پشت جبهه می‌ایستادند و خدمت می‌کردند. حالا نوع خدمت ما فرق کرده است. هر شب به خیابان می‌آیم و پرچم را می‌چرخانم؛ آن‌قدر که گاهی دست‌هایم درد می‌گیرد، اما برایم مهم نیست، چون می‌دانم سربازان ما برای دفاع از این آب و خاک از جانشان می‌گذرند، پس درد من در‌برابر ایثار آنها ناچیز است.

 

با پرچم ایران احساس غرور می‌کنم

سرمای هوا هم سکینه‌خانم را خانه‌نشین نکرد. او تعریف می‌کند: اوایل شب‌ها خیلی سرد می‌شد. رفتم دستکش خریدم، اما خیلی وقت‌ها یادم می‌رفت با خودم ببرم. گاهی از سرما می‌لرزیدم، اما با خودم می‌گفتم من که از سربازانمان عزیزتر نیستم. بیمار هم بشوم، به رویم نمی‌آورم. با همان نشاسته و چهارتخم، زود خوب می‌شوم؛ انگار نه انگار که مریض بوده‌ام.

وقتی نوای مهدی رسولی در فضا پخش می‌شود و صدای «بزن که خوب می‌زنی» به گوش خانم فضل‌خدا می‌رسد، حس غرور عجیبی به سراغش می‌آید. به گفته خودش ناخودآگاه پرچم را محکم‌تر و تندتر می‌چرخاند و به ایرانی بودنش افتخار می‌کند

بعضی‌ها می‌گویند مادرجان شما چرا با این سن و سالت می‌آیی؟ در جوابشان می‌گویم من هم به وطنم غیرت دارم

سکینه‌خانم ادامه می‌دهد: سال گذشته، ماشین از روی پای راستم رد شد و انگشتانم آسیب دید. راه‌رفتن برایم سخت است، اما با عصا می‌روم و می‌آیم. گاهی در این مسیر بعضی‌ها به من می‌گویند «مادرجان شما چرا با این سن و سالت می‌آیی؟ اذیت می‌شوی.»

می‌خندم و در جوابشان می‌گویم من هم ایرانی هستم و به وطنم غیرت دارم.

 

جان‌فدا هم هستم

سکینه‌خانم می‌افزاید: در دهه ۶۰ وقتی برادرم به جبهه رفت، من هم پشت جبهه در مساجد برای کمک به رزمندگان مشغول بودم. حس می‌کنم در شرایط کنونی صلاح ما همین است؛ همین همراهی و حضور در خیابان.

او می‌خندد و می‌گوید: برای پویش جانفدا هم اسم نوشته‌ام؛ اگر نیاز باشد من هم برای دفاع از وطن می‌روم.

برای سکینه‌خانم پرچم فقط یک تکه‌پارچه نیست؛ پرچم مثل خاک وطن است. خاکی که همیشه برایش جانمان را هم می‌دهیم. او می‌گوید: راستش کار خاصی نمی‌کنم؛ فقط پرچم می‌چرخانم. همین برای دلم کافی است.

 

* این گزارش شنبه ۲۹ فروردین‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۳ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام