هدیه حکاک سنگ قبور به نامزدش یک سنگ تراشیده بود
اینجا پشت پنجرههایی که آن سوترش چند درخت با باد تکان میخورد، ایستادهایم؛ من عکاس و مردی که حجرهای ساده دارد، با سنگهای سیاه و دنیایی که مرگ، یک طرف آن را گرفته است اما خودش به آن اعتقادی ندارد، میگوید: مرگ مثل زندگی است؛ کاملتر و رسیدهتر از آن. برای این حرفهایش مثال هم میآورد، میگوید اوایل مثل خیلیهای دیگر از مرگ میترسیده اما حالا آن را باور کرده است؛ اینکه بخشی از زندگی هر آدم است که روزی میآید، مثل تولد است، قدری تلختر، فقط باید آن را باور کنیم.
یرون باد میآید، هر چند دقیقه یکبار برگ زردی از شاخه درخت جدا میشود و روی زمین میافتد. حرفهایمان گاهی بوی ناامیدی میگیرد اما امید خیلی زود میجنبد و دست میاندازد به سخنان غمزده ما، انگار میان این برگریز در قابهای ساده چوبی آویختهبهدیوار و روی پارچههای سیاهی که نام یک آدم در آن حک شده است.
بهار بعضی وقتها دور میشود؛ در این فضای ساده و کوچک که بیشتر آدمها بغض کرده عکس عزیزشان را میگذارند روی میز...
اینجا آدمها را به خودم نزدیک میبینم، آنهایی که حالا از دنیای ما فاصله دارند. آنها که حالا به اندازه یک تصویر روی سنگ کوچک، نگاه ماتشان را دوختهاند به دستهای من که تندتند روی صفحه میلغزد، به نگاه عکاسمان که پشت دوربین به چهره آنها خیره مانده است.
در این فضای ساده که بیشتر آن را نام مرگ فراگرفته است، گفتگو شروع میشود؛ روی زمین پر از برگهای زرد است اما تا بهار چیزی نمانده.
دلش مثل خیلی از آدمها از بیاعتباری دنیا میگیرد اما خودش را خیلی زود جمع و جور میکند چون میداند حالا حالاها باید زندگی کند. میگوید اوایل خطاطی میکرده است و خوشنویسی را خوب میداند؛ یک اتفاق او را به این مسیر کشانده است که روی سنگ قبر بنویسد. اعتقاد دارد هر کس سرنوشتی دارد مثل همه آدمهایی که شناسنامه زندگیشان در دل این سنگها بسته شده است.
سیدمهدی هادی حسینی به خوشنویسی دلبسته است، حکاکی را دوست دارد و برای طراحی تا هر اندازه که بتواند خلاقیت به خرج میدهد؛ او در همه رشتههایی که گفتیم، مهارت دارد.
حجرهاش را سنگهای ریز و درشت گرفته است، بیشتر کارش روی سنگ گرانیت است اما توضیح که میدهد، معلوم میشود سنگ انواع و اقسام دارد؛ سنگهای مزار، سنگهای تزیینی، سنگ نما مخصوص ساختمان و...
و بعد تعریف میکند برخی سنگها و تابلوها برای نمای مساجد ساخته میشود و بعضیها هم هنریاند؛ اندکی هم میشوند سنگ لوح.

-میپرسم سنگقبرها هم به همین اندازه متفاوتند؟
توضیح اوست که روشن میکند حالا بیشتر سنگهای گرانیت کاربرد دارد اما گاهی هم از سنگهای چینی استفاده میشود. او چینی ارباب، نیریز را انتخاب میکنند هر چند گرانیت استقامت زیادی دارد.
-به در و اطراف خانهتان که نگاه میکنیم، به نظر میرسد آدم منظمی هستید و همه چیز سر جای خودشان قرار دارد.
- بله من قائل به خطکشی در زندگی روزمرهام هستم و تابع قوانینی که سالها در زندگی من بوده و جزیی از من است. این نظم به من آرامش میدهد و شامل محیط زندگیام، خواب و بیدار شدنم و غذا خوردنم هم میشود. روزبهروز بیشتر به این موضوع فکر میکنم که ما مقابل بینهایت در جای خیلی کوچکی زندگی میکنیم. من هم وقت کمی دارم و حق طبیعی و خدادادی من است که با آدمهای مختلف ارتباط داشته باشم.
-به این اصل معتقدید که هر آنچه انسان بخواهد برایش پیش میآید؟
بله به قدرت تصویر ذهنی اعتقاد زیادی دارم.
-دوست دارید چطور زندگی کنید؟
سوال سخت و پیچیدهای است بعضی وقتها با خودم فکر میکنم با وجودی که در یک ماه هیچ اتفاق خاصی برای من نیفتاده چرا وقتی از خواب بیدار میشوم، احساس خوشبختی میکنم و روز دیگر درست در همان شرایط روز پیشین از خواب بیدار میشوم اما احساس میکنم همه چیز بیمعناست.
در این شرایط به درونم مراجعه و تازه درک میکنم روزهایی که به خود واقعیام که خیلی نمیتوانم دربارهاش توضیح روشنی بدهم نزدیک بودهام، احساس خوشبختی کردهام و زندگی برایم معنا داشته است؛ به عبارت دیگر زندگی وقتی برایم معنا پیدا میکند که خودم باشم و هیچکس و هیچ شرایطی مرا مجبور نکند در چارچوبی قرار بگیرم؛ شاید بتوانم این حالت را آزاد بودن از قید قالبها بنامم.

-به بهشت و جهنم هم فکر میکنید؟
بهشت و جهنم را ما در دنیای خودمان میسازیم و من سعی میکنم بیشتر به فکر کارهایم باشم. تازه آن دنیاست که آدم میفهمد چقدر راه را اشتباه آمده و چقدر خطا کرده است.
-شما به جهنم هم اعتقاد دارید؟
بله... جهنم جایی است که آدم تازه میفهمد با رفتار البته آگاهانه چه بلایی سر دیگران آورده؛ من تصورم از جهنم این است.
-آیا تابهحال با دیگران رفتاری داشتهاید که فکر کنید روزی نتیجه آن را در جهنم خواهید دید؟
بله؛ آدم ناخودآگاه یک جاهایی بدی میکند. گاهی آدم بدی هم بودهام اما همیشه از خدا خواستهام و التماس کردهام مرا به خاطر بدیهایی که کردهام، ببخشد. البته خوشبختانه این بدیها معمولا بدیهای ناآگاهانه بوده است.
وقتی مجبورم سنگ قبر کسانی را بتراشم که خیلی جوانند یا هنوز کودک هستند، دلم واقعا میشکند
-و هیچوقت به خاطر این بدیها از دیگران معذرت خواستهاید؟
زیاد... من زیاد عذرخواهی میکنم. به نظرم راه شیرین و سادهای برای بخشیدن است. البته خدا کند کسانی که آدم ازشان عذرخواهی میکند، از ته دل او را ببخشند و ظرفیت عذرخواهی را هم داشته باشند.
-هیچوقت از واقعیت فرار کردهاید؟
نه... نه... از این کار بیزارم؛ همیشه واقعیت را پذیرفتهام.
-حتی اگر آن واقعیت تلخ باشد؟
واقعیت که اصلا تلخ نمیشود؛ هر چه باشد شیرین است. اگر تلخ به نظر برسد، اشکال از خود ماست. ممکن است ظاهر آن تلخ باشد اما فکرش را که بکنی، میبینی یک وجه شیرین هم دارد. اصلا بگذار اینطور بگویم قدرتی برتر هست که خیلی مهربان و دلسوز است و اگر به آن قدرت ایمان داشته باشیم، نگاهمان به تلخ و شیرین زندگی یک جور دیگر میشود؛ شاید مسیر تکامل ما در گرو همین تلخیهایی باشد که باید اتفاق بیفتد.
-چقدر در زندگی سختی کشیدهای؟
احساس میکنم به اندازه خودم در زندگی غصه و ناراحتی داشتهام؛ به اندازه خودم هم رنج کشیدهام.
- و آن رنجها زیبا بودهاند؟
حالا که نگاه میکنم، میبینم خیلی هم بد نبودهاند.

-الان هم که اینجا هستید و میان این سنگنوشتهها و تاریخ تولدها و مرگها، باز هم آن رنجها به نظرتان زیبا بودهاند؟
اینجا رنجها را بیشتر میبینم و به زیبایی زندگی پی میبرم و آن را خیلی دوست دارم.
-پس شاید از مرگ خیلی بترسید؟
نه؛ مرگ هم بخشی از زندگی است، چهبسا که شیرینتر باشد؛ یعنی حتما شیرینتر از زندگی است.
-بین روزهای کاریتان سفارشهایی بوده که خاطرهانگیز باشد؟
خیلیها در زمان زندهبودنشان سنگ قبرشان را سفارش دادهاند که این به نظرم جالب است؛ حتی یک مورد داشتیم که به محض اینکه سنگ آماده شد، فوت کرد.
-گفتید الان همه از سنگ گرانیت استفاده میکنند؟
کسانی هم هستند که سنگهای معمولی سفارش میدهند اما معمولا سنگ مشکی و از جنس گرانیت سفارش میدهند.
-سنگها چه ابعادی دارند؟
بستگی دارد؛ سنگهای بهشت رضا ۵۰ در ۶۰ و سنگهای خواجهربیع ۷۰ در ۷۰ است.
-معمولا از چه خطی در لوحنویسی استفاده میشود؟
نستعلیق
-شعرها را چطور انتخاب میکنید؟
یک دفتر شعر داریم؛ متناسب با نظر خانواده متوفی شعر انتخاب میشود.
-شده وقت کار، خودتان هم تحت تاثیر قرار گرفته باشید؟
شاید خیلیها بگویند کار ما تبدیل به عادت میشود؛ اما بیشک کار بر روی آدم تاثیر میگذارد. من خانوادههای مختلفی را دیدهام که وقتی عکس متوفی را نشان میدهند، بغضشان میشکند. من هم مثل آنها متاثر میشوم یا وقتی مجبورم سنگ قبر کسانی را بتراشم که خیلی جوانند یا هنوز کودک هستند، دلم واقعا میشکند.
-تا به حال به سنگ قبر خودتان هم فکر کردهاید؟
زیاد. قصد دارم آن را آماده کنم.
-با چه شعری؟
من خیلی آروزی دیدار حضرت مهدی(عج) را دارم و میترسم زمان فرصت این دیدار را پیدا نکنم؛ پس مینویسم:
ترسم که شعر سنگ مزارم این بود / او هم جمال یوسف زهرا را ندید و رفت
-اهل کدام محله هستید؟
مهرآباد
سیدمهدیهادی حسینی خیلی حرفها میزند که در این گفتگو نیامده است؛ از اینکه خیلی وقتها به جای هدیه، سنگ میتراشد و تقدیم آنهایی میکند که دوستشان دارد.یادش میآید یکی از آنها را به همسرش هدیه داد وقتی که تازه نامزد کرده بودند و به خیلیهای دیگر نیز. او به هنرش عشق دارد و به همه آنهایی که در اطرافش زندگی میکنند، حتی به آنهایی که دستشان از دنیا کوتاه است و از پشت سنگهای سیاه معصومانه نگاهش میکنند... او زندگی را دوست دارد و به آن عشق میورزد.
-حرفی برای پایان دارید؟
به قول شاعرتا نگاه می کنی وقت رفتن است، ناگهان چقدر زود دیر می شود.
* این گزارش در شماره ۴۴ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۴ اسفند ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.