برگزاری مجالس در خانه خیر محله حسینباشی
پدربزرگها و مادربزرگهایمان شاید امروز کمیخمیده شده باشند، اما روزگار جوانی آنها نیز مثل همه پر از شادی، سفر و مهمانی بوده است و بسیاری از این لحظات در آلبومهای عکسشان به یادگار مانده است. اما حالا شاید این آلبومها و عکسهای یادگاری در کنج انبار یا کتابخانه خاک میخورند و ما نیز بیتوجه از آن همه نشانی قدیم، با گذر زمان همراه میشویم و به دلیل دغدغههای بسیار، کمتر از گذشته میپرسیم و به امید آینده اسب زمانه را میتازیم.
اینبار به خانه بزرگمردی سر میزنیم که اهالی از او به نیکی یاد میکنند، متولد سال۰۰۳۱ است و حالا ۱۹ سال دارد، هنگام ملاقات با او رنگی از پیری در کلامش دیده نمیشود و اهل سخن است و سرشار از آگاهی. پدر شهید است و دلتنگ زمانهای دور...
نیمقرنی از سکونتش در محله حسینباشی میگذرد، قبل از آن نیز در خیابانهای قدیمی شهرمان از جمله کوچه سرآسیاب و بعد از آن تعبدی ساکن بوده است. بزرگ محله است و بسیاری از همسایهها، دوستان و نزدیکان برای حل اختلاف او را قاضی میکنند و حکم او را سند میدانند. «محمدرضانیکرو» را اهالی محله سالهاست که میشناسند و همسایهها از عطر حضورش خاطرهای ماندگار بهیاد دارند، خانهاش محل اجتماع صمیمانه دوستان، آشنایان، هممحلهایها و همسایههاست و فامیل و غریبه برایش فرقی نمیکند.
برگزاری مجالس در خانه پیرمرد
بسیاری از همسایهها و بستگانش، مجالس عروسی، روضه و... را در خانه او برگزار کردهاند. در خانهاش به روی همه باز و خودش بسیار مهماننواز است. یکی از همسایهها میگوید: حاجآقا نیکرو برکت محله است و تا جاییکه ما دیدهایم در هر شهری چند دوست و آشنا دارد. او میخندد و میگوید: حاجآقا مهربان و مهماننواز است، البته بچهها را نیز بسیار دوست دارد و چراغ خانهاش از رفتوآمد و حضور مهمانها همیشه روشن است، ایام نوروز رفتوآمدها دو برابر میشود، گرچه این سالها دیگر همسایه از حال همسایه باخبر نیست.
مردی که با حضورش، هر روز در محله رنگ امید و زندگی میپاشد و گامهایش همنوای دلنشین کوچه و محله شده است، پیرمرددرست است آهستهتر از قبل قدم برمیدارد، اما چهره اش رنگ سرزندگی و نشاط دارد. از آن روزها میگوید، روزهایی که شهر زیاد بزرگ نبود، شاید هم بود ولی زیاد آباد نبود، ساکنان محله با یکدیگر نزدیکتر بودند و از حال و احوال هم باخبر.
او ادامه میدهد: هنوز محله ما آسفالت نبود و در ایام زمستان بچهها به سختی و با چکمههای بلند راهی مدرسه میشدند و با لباسهای پر از گِل برمیگشتند. بعد از چند سال از سکونتمان در این محل اینجا کمکم آسفالت شد و حتی شهر که اطرافش روستا بود و بیابان، بزرگ و بزرگتر شد و امروز میتوانیم شاهد این همه منطقه (۱۳منطقه) در شهر باشیم. از زمستانهای سرد و رابطههای گرم قدیم میگوید و از شیرینی سختیهای آن موقع با امکاناتی که آن زمان نبود و حالا هست!
جنگ جهانی دوم و خرابیهایش
از جنگجهانی دوم و سختیهایش میگوید، اینکه هر جنگی خرابی دارد و بعد هم آبادی میآورد و ایران نیز با تمام وجود در هیچ قسمت از راه کم نیاورد و جلو رفت. البته بماند که برخی از مقامات در آن زمان بیلیاقتیهایی داشتند و بخشهایی از کشور را از دست دادیم.
از زمان انقلاب و ایام جنگ در هشت سال دفاع مقدس میگوید، اینکه مردم با تمام وجود سعی در برقراری آرامش برای یکدیگر داشتند و یکرنگ و همدل، با یکصدا، پیش رفتند و در آخر هم به نتیجهای که باید رسیدند. پیروزی انقلاب هدفی بود که ایران را به استقلال رساند و حالا نیز نتایج آن را میبینیم، استقلالی که باعث پیشرفت و بالندگیمان شده است.
حاجآقا میگوید: ایام جنگ پسرانش نیز راهی جبهه و جنگ شدند و یک پسرش شهید شد. وی ادامه میدهد: امیدوارم جوانان و نسلهای بعدمان بتوانند راه ایمان و عدالت را در کشور ادامه دهند. حاجآقا نیکرو آرام و شمرده حرف میزند و تمام تصاویر قدیمی مانند فیلمی از جلوی چشمانش عبور میکند. از حافظهای قوی برخوردار است و همه همسایهها او را بهعنوان امین و معتمد محل میشناسند و برای رفع مشکلاتشان به او مراجعه میکنند.
همه همسایهها او را بهعنوان امین و معتمد محل میشناسند و برای رفع مشکلاتشان به او مراجعه میکنند
بیتکلفی قدیمیها
از رابطههای محکم بین همسایهها میگوید، اینکه همه هوای یکدیگر را داشتند و رفتوآمد با فامیل و همسایه زیاد بود و با وجود نبود امکانات هر روز از حال هم باخبر بودند. در مهمانیها مردم تجملاتی نبودند و هر چه بود با همان پذیرایی میکردند. در ماه رمضان آن موقع، همیشه برای رفتن به مهمانی، با فرستادن یکی از اهل خانه، صاحبخانه را باخبر از حضور مهمان در هنگام افطار میکردند. ماه رمضانهایی که مردم روی پشت بامشان با صدای بلند دعای سحر میخواندند و با زدن به حلب و ایجاد صدا، سعی در بیدار کردن همسایهها میکردند.
حاجآقا نیکرو از عید نوروز و عیدیهای گذشته میگوید، اینکه عیدی بچهها ۱۰ شاهی، یک قرانی، تخممرغ رنگی و... بود و خلاصه سعی میکردند بچهها را با دست پر از مهمانی بدرقه کنند. گرچه امروزهم هیچ بچهای بدون گرفتن عیدی از خانه او بیرون نمیرود و بچهها با لب خندان از او خداحافظی میکنند.
پیرمرد خوش روی محله میگوید: آن روزها، چند روز مانده به عید نوروز، چند مدل نان و شیرینی در خانههایشان میپختند و نانهایشان را سر سفرهها به مهمانان تعارف میکردند. سال۱۳۲۰ بود (۷۱سال پیش) که با یکی از دوستانش ماشین شورلت ۶تن، مدل ۱۹۴۱میلادی، خریدند و با آن کار میکردند، زمانیکه کمتر کسی ماشین داشت.
از همه کسانی که او را میشناسند شنیدم که میگفتند: حاجآقا نیکرو را هیچوقت بیکار ندیدیم و امیدواریم که همیشه سایهاش بر سر ما باشد، زیرا امروز حضور این بزرگان است که سنتها را برایمان زنده نگه داشته است. توصیهاش به جوانان این است که کار را جدی بگیرند و هدفی که دارند را دنبال کنند و بدانند که انسان نان زحمتکشیاش را بهدست میآورد و بدون زحمتکشی به هیچچیز نمیرسد و در آخر میگوید: هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.
*این گزارش شنبه ۵ اسفند۹۱ در شماره ۴۵ شهرآرامحله منطقه دو منتشر شده است.