سماورساز محله عبادی، کارش را از کودکی شروع کرده است
نخستین سؤالی که با دیدن مغازه سیدابوالقاسم به ذهنم میرسد این است که چطور این همه سال در محله عبادی این مغازه نرسیده به چهارراه خواجهربیع بوده و من حتی چشمم هم به آن نخورده است؟ همانجا پشت شیشه مغازه چنددقیقهای میایستم و به حرکتهای دست سید نگاه میکنم. حسابی مشغول کار است. خم شده و با سماوری نقرهای رنگ کلنجار میرود. کلاه سبزی به سر دارد و چهرهاش مهربان است. داخل مغازه که میشوم بوی نفت همهجا را فراگرفته، کف زمین خاکی است و چند میله که تکیهگاهی محوری دارد در زمین کوبیده شده است. تا چشمش به من میافتد که در آستانه در ایستادهام، میگوید: سماورتان کدام است؟ وقتی متوجه میشود برای مصاحبه به سراغش رفتهام بلند میخندد و میگوید: یعنی میخواهید عکس من را در شهرآرا چاپ کنید؟
دورو برش را نگاه میکنم و سروگوشی در پستوی مغازهاش آب میدهم. پر است از سماورهای جور واجور و مدلبهمدل. یک سماور نقرهای، یکی نفتی و دیگری مسی است. آن یکی کوچک است و دیگری بیش از حد تصور بزرگ. سیدابوالقاسم ذبیحی از پشت عینکش هر از گاهی نگاهم میکند و با حوصله به سوالاتم جواب میدهد.
۷۵ساله است و فروردین سال آینده وارد ۷۶سال میشود. پدرش روحانی بوده و سماورساز. سوالهایم او را به دوران کودکیاش میبرد: از ۷سالگی با پدرم به سماورسازی میرفتم. مغازه پدرم نزدیکحرم مطهر بود. یک سال بیشتر به مدرسه نرفتم و پایم را در یک کفش کردم که الّاوبلّا به مدرسه نمیروم.
روزهای سخت مدرسه
علت را که جویا میشوم ابروهایش را در هم گره میکند و میگوید: از معلمم میترسیدم. شلاقی داشت که با آن بچهها را تنبیه میکرد. فقط کافی بود که یکی از بچهها تکان میخورد آن وقت شلاق را دور گردن او حلقه میکرد، چشمتان روز بد نبیند دانشآموز خطاکار کتک مفصلی میخورد، چون خندیده بود یا حواسش پرت شده بود و... به اینجای ماجرا که میرسد بلندبلند میخندد و ادامه میدهد: این کارش که شلاق را با ضربهای دور گردن دانشآموز حلقه میکرد شبیه کار زورو بود. نمیدانم از کجا این حرکت را یاد گرفته بود که با یک ضربه، شلاق دور گردن بچه طفل معصوم حلقه میشد. در هر حال همین رفتار باعث شد حسابی از درس و مدرسه فراری شوم.
آقاسید سماور نقرهای رنگی را دستش میگیرد و در حالی که شیرش را بررسی میکند، میگوید: پدرم روحانی بود و من را به مدرسهای که مخصوص فرزندان طلاب بود، فرستاد. دروس سختی به ما تدریس میشد که بیشباهت به دروس دانشگاهی الان نبود. همان کلاس اول گلستان سعدی را میخواندیم.
تنبیهاتگاه وبیگاه معلم از یکطرف و سختی دروس هم از سوی دیگر من را از درس و مدرسه بیزار کرده بود. همین باعث شد که با روی باز کار در کنار پدر را به رفتن به مدرسه ترجیح دادم و تا چشم به هم زدم کاروبارم شد سمارسازی و تعمیر سماور.
سرمای مغازه را کاملا میشود احساس کرد. دست و پایم یخ زده و انگشتانم حس حرکت روی کاغذ را ندارد، اما سید با یک بلوز و یک ژاکت نازک به صندلیاش تکیه زده و با آرامش از گذشته صحبت میکند.
چند سالی در مغازه پدرم مشغول بهکار بودم و وقتی کار را یادگرفتم نزد اوستای دیگری شاگردی کردم و بعد به این مغازه آمدم. مغازه مال برادرم بود و وقتی او برای کسبوکار به تهران رفت مغازه را داد به من و گفت تو متأهلی و بهتر است برای خودت کار کنی.
بیعلاقگی و هزار دردسر
از سیدابوالقاسم میپرسم که آیا به کارش علاقه دارد یا خیر، میخندد و به دوروبرش اشاره میکند و میگوید: اگر علاقه داشتم که وضع کسبوکارم این نمیشد. بعد از این همه سال تغییری در مغازهام ندادم و از نظر کاری پیشرفتی نکردم، همین نشان میدهد که علاقهای در کار نبوده است. باور کنید اگر جرئتش را داشتم همین الان در این سن وسال هم کارم را تغییر میدادم. تا حالا بارها چنین قصدی داشتم، اما هربار ترسیدم در کار دیگر موفق نشوم.
او از زندگی خصوصیاش بیشتر حرف میزند. ۴دختر و ۴پسر را با همین سماورسازی بزرگ کرده، همهشان اهل و صالحند و تحصیلکرده و برای خودشان بروبیایی دارند. از فرزندانش راضی است و با افتخار از آنها یاد میکند.

۲۰سال سماور میساختم
نزدیک به ۷۰سال است که سیدابوالقاسم در کار ساخت و تعمیر سماور است که ۲۰سالش را صرف ساخت سماور کرده است. او اینطور ادامه میدهد: بعد از انقلاب چندسالی در این مغازه سماور میساختم، اما بعد از اینکه سهمیهای که به ما برای ساخت میدادند قطع شد فقط کار تعمیر سماور را در پیش گرفتم. مشغله ساخت سماور زیاد و پردردسر است.
چای دمکشیده در سماور بیشتر میچسبد
قبول دارم که چای دمکشیده در سماور بیشتر میچسبد
از او در مورد این باور مردم که میگویند چای دمکشیده در سماور بیشتر از چای دمکشیده در کتری میچسبد میپرسم و میگوید: واقعا همین طور است اگر اینطور نبود که مغازههای تعمیرات و ساخت سماور تعطیل میشد، میبینید که در همین مغازه کوچک کلی سماور برای تعمیر وجود دارد. ذبیحی وقتی در خانهاش میهمان دارد بندوبساط سماور را راه میاندازد و در روزهای عادی با کتری چای میخورد: «با کتری زودتر چای دم میکشد، اما طعم چای در سماور بهتر است.»
محله عبادی محله خوبی است
آدمهای خوبی دارد این محله، آنقدر خوب که بعد از ۵۰سال دلم نمیآید جای دیگری بروم. مشتریهایم مثل خودم هستند. کلی مشتری ثابت دارم. محله قدیمی است و همه همدیگر را میشناسند البته غیر از آدمهایی که از محله رفتهاند و آدمهایی که به محله آمدهاند. او از قدیم میگوید، از آن وقتها که خیلی از خیابانهای اطراف خاکی بود و مغازه به ندرت وجود داشت، از روزهای تظاهرات و انقلاب میگوید.
وقتی مردم بسیج شدند
او از آن دوران خاطره بسیاری دارد. روزهایی که از میدانشهدا صدای تیراندازی میآمد. مدام مغازهها به خاطر تظاهرات خیابانی تعطیل میشدندو او هم به مردم میپیوست. سیدابوالقاسم اینطور ادامه میدهد: با وجود شلوغی و تظاهرات، امنیت در شهر حاکم بود. مردم با هم کاری نداشتند و حتی همکاری هم میکردند و بهنوعی بسیج شده بودند. مردم خودشان را به مساجد معرفی میکردند و بدون هیچ چشمداشتی شبها برای حفظ امنیت در محلهها نگهبانی میدادند. او بارها شاهد تظاهرات در مسیر میدانشهدا بود. به قول خودش مردم آن روزها حقشان را فریاد میزدند.
این گزارش شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ در شماره ۴۱ شهرآرامحله منطقه دو منتشر شده است.