شهیدبرونسی؛ فرمانده موتورسوار
حمید جهانگیرفیضآبادی از نویسندگان و رزمندگان دفاع مقدس است. او که در محله عنصری سکونت دارد، در دهه ۶۰ جوانی پرشور و انقلابی بوده است و خاطراتی زنده و شیرین از آن دوران دارد. این راوی دفاع مقدس با لحنی گرم و صمیمی از اولین دیدارش با شهیدبرونسی میگوید، دیداری که بعد از سالها هنوز در ذهنش رنگ نباخته است.
شوق حضور
هنگام پیروزی انقلاب اسلامی نوجوان بود و در همان سن به عضویت پایگاه بسیج محلهشان در چهارراه لشکر درآمد. در یکی از روزهای سال ۶۰ ݢݢݢاطلاعیهای به دست او و سایر بسیجیها در سطح شهر رسید که شهیدبرونسی قرار است در خیابان امامرضا ۶۰ در مسجد موسیبنجعفر (ع) سخنرانی کند.
او شنیده بود که شهیدبرونسی در جبهه، یک بار توسط دشمن محاصره شده، اما توانسته نیروهایش را با کمترین تلفات از محاصره خارج کند. همچنین شنیده بود که عراقیها از این کار او بهشدت عصبانی شده و در رادیو بارها به این موضوع اشاره کردهاند.
همین توصیفها سبب شده بود فیضآبادی و دوستانش برای دیدن این فرمانده بزرگ لحظهشماری کنند. شب موعود به اتفاق چندین بسیجی راهی این مسجد شد تا این فرمانده شجاع را از نزدیک ببیند و پای صحبتهایش بنشیند.

حمیدآقا میگوید: قرار بود بعد از نماز مغرب و عشا شهیدبرونسی برایمان از عملیاتهایی که در آنها شرکت کرده بود، بگوید. به گمان خودمان زود رفتیم، اما فضای داخل، حیاط و حتی بیرون مسجد، پر از بسیجیان مشتاق بود. بیرون در ایستادیم تا اولین نفراتی باشیم که فرمانده را میبینیم و او را برای رسیدن به داخل همراهی کنیم.
تصور نمیکردیم فرماندهای به این بزرگی چنین خاکی و افتاده باشد. تصورمان این بود که او باید با ماشین ضدگلوله بیاید
او ادامه میدهد: آن زمان ترور فرماندهان به دست عوامل خودفروخته منافقان بسیار انجام میشد. به همین دلیل فرماندهان با ماشینهای ضدگلوله و با محافظت ویژه برای حضور در جمع همراهی میشدند. ازاینرو تصور میکردیم شهیدبرونسی هم باید با ماشین ضدگلوله و چند نفر همراه وارد حوزه شود.
حمید درحال صحبت با دوستانش بود که متوجه شد بسیجیای قصد دارد موتورش را مقابل حوزه به ستون زنجیر کند. چون آنها این فضا را برای پارک ماشین فرمانده لازم داشتند، به صاحب موتور گفتند که آن را جای دیگر پارک کند. آن بسیجی هم با اینکه اصرار داشت برای کار مهمی به این مکان آمده است، درنهایت پذیرفت موتورش را کمی جلوتر به ستون دیگری زنجیر کند.
فرمانده بیادعا
نویسنده کتاب «جنون مجنون» میگوید: یکی از بسیجیان ما را صدا کرد که فرمانده آمده است و سخنرانی دارد شروع میشود. با هم که صحبت میکردیم، گفتیم احتمالا برای حفاظت، او را از در پشت مسجد به داخل آوردهاند، زیرا ما ماشینی ندیده بودیم که به داخل کوچه بیاید. انتهای مسجد جا برای نشستن پیدا کردیم. پشت سرمان هم همان بسیجی نشسته بود. وقتی از فرمانده دعوت کردند که برای صحبت برود، دیدیم آن بسیجی از بین جمعیت رد شد و رفت. به هم نگاه کردیم و گفتیم مگر او را صدا کردهاند!
آن بسیجی پشت میکروفون که قرار گرفت، با لهجه شیرین مشهدی خودش را اینطور معرفی کرد: «سلام. عبدالحسین برونسی هستم.» حمیدآقا میگوید: تصور نمیکردیم فرماندهای به این بزرگی چنین خاکی و افتاده باشد. تصورمان این بود که او باید با ماشین ضدگلوله بیاید و مجزا از ما بنشیند. اما او ساده و صمیمی بود. فرماندهای بیادعا که حتی به رویمان نیاورد نگذاشتهایم موتورش را مقابل مسجد پارک کند.
* این گزارش سهشنبه ۲۶ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۳ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.