قصه شهادت راننده اتوبوس در مسیر خدمت به مسافران در جنگ ۱۲ روزه
گاهی بعضی آدمها آنقدر با شغلشان یکی میشوند که این موضوع، بخش مهمی از هویتشان را شکل میدهد. علیمحمد صانعی، ساکن محله هدایت، یکی از همین آدمها بود؛ مردی که بیشاز ۲۲ سال، روزهایش را با صدای موتور اتوبوسش شروع میکرد و جاده را نهفقط محل کار، که امتداد زندگی خود میدانست.
اتوبوسش فقط وسیله نبود، بخشی از وجودش شده بود. این دلبستگی، ریشه در تعهد عمیقش به مسافران داشت. او همیشه به خانوادهاش میگفت: «مردم روی قول من برای رسیدن به مقصدشان حساب میکنند.»
او سرانجام ۲۵خرداد امسال، در بحبوبه جنگ دوازدهروزه رژیم صهیونیستی علیه ایران، در همان مسیری شهید شد که سالها بیصدا در آن خدمت کرده بود.
زندگی روی خط ممتد جاده
علیمحمد صانعی متولد۱۳۵۶، مردی آرام، کمحرف و مسئولیتپذیر بود که زندگیاش از جوانی با کار گره خورده بود. زندگی مشترک او و همسرش، معصومه حکیمی، از روستای مارَش آغاز شد. آنها که با هم فامیل بودند، پس از ازدواج به مشهد آمدند، اما ریشههایشان در زادگاهشان باقی ماند؛ جاییکه امروز محل آرامگرفتن پیکر شهید است.
معصومهخانم میگوید: همسرم از همان سال اول ازدواج، اتوبوس داشت و شغلش همین بود. نمیتوانست کارش را کنار بگذارد. برای علیمحمد، رانندگی فقط یک منبع درآمد نبود. رانندهای نبود که فقط پشت فرمان بنشیند و مقصد را طی کند. برای او، مسافر امانت بود. آنچه برایش اهمیت داشت، اعتماد مسافرانش بود؛ اعتمادی که به هیچ وجه نباید خدشهدار میشد.
همسرش با یادآوری روحیه مسئولیتپذیری او میافزاید: همیشه تأکید میکرد: مردم به من اعتماد دارند. اگر من سر قرارم برای سفر حاضر نشوم، برنامههای آنها به هم میریزد. خدا را خوش نمیآید که با بدقولی باعث آزار دیگران شوم.
خطر همیشه همسفرش بود
رانندگی بینشهری یعنی جاده، شب، خستگی، تصادف و خطر؛ چیزهایی که این خانواده سالها با آن زندگی کرده بودند. شغل شهید طوری بود که نگرانی همیشه وجود داشت، اما به گفته همسرش در همه این سالها حتی یکبار تصادف نکرد. خانوادهاش به این آرامش عادت کرده بودند، هرچند دلنگرانی همیشه گوشه دلشان بود.
معصومهخانم میگوید: تابستانها، وقتی فرصت بیشتری برای باهمبودن فراهم میشد، خانوادگی همراهش به سفر میرفتیم. سفرهایی که هم کار بود و هم فرصتی برای کنارهمبودن.
او تعریف میکند: علیمحمد دلبستگی خاصی به دخترمان ساجده داشت. وقتی وارد خانه میشد، با همه خستگیهایش برای ساجده وقت میگذاشت و میگفت از او انرژی میگیرد.

خانواده دوست و مهربان
عرفان، پسر بیستویکساله خانواده، از پدری میگوید که بیشتر عمرش را در سفر گذراند، اما دلش همیشه در خانه بود؛ «پدرم عاشق کارش بود و سختکوش. خیلی هم خانوادهدوست بود.»
برای علیمحمد، رانندگی فقط یک منبع درآمد نبود، بلکه مسافر امانت بود. آنچه برایش اهمیت داشت، اعتماد مسافرانش بود
ایام اربعین، در مسیر مهران حضور مییافت. عرفان کمتر همراه پدر به سفر میرفت؛ چون علاقه چندانی به این حرفه نداشت. حالا دانشجوی رشته حقوق است و در مسیری که پدر همیشه به پیگیری آن تشویقش میکرد. تعریف میکند: پدرم همیشه میگفت شغل من پر از خطر و دوری از خانواده است. برو درست را بخوان.
حتی پیش از حادثه، تصمیم داشتند با هم مغازهای راه بیندازند؛ قدمی برای کمکردن سفرها و ماندن بیشتر کنار خانواده. تصمیمی که دیگر فرصت تحقق پیدا نکرد.
به مسافرانش قول داده بود
درپی حمله رژیم صهیونیستی به کشور، اوضاع جادهها ناامن شده بود. هرروز خبری از انفجار و حمله به گوش میرسید. این اخبار، دلهرهای عمیق در دل معصومهخانم انداخته بود و او بیوقفه اصرار میکرد که آقاعلیمحمد به جاده نرود. میخواست شوهرش در خانه بماند، درامان باشد. اما آقامحمدعلی با همان لبخند همیشگی و آرامش به او میگفت «جای نگرانی نیست. مسافرانم را میبرم و برمیگردم. من در جاده هستم؛ به ما کاری ندارند.»
او سعی میکرد خانواده را آرام کند، غافل از آنکه چه سرنوشتی در کمینش نشسته است.
در همان روزهای جنگ، یک شب تازه از سفر به قم بازگشته بود و خانواده خوشحال بودند که پدر در جمعشان است. اما این خوشحالی دوام چندانی نداشت. آقاعلیمحمد همان شب گفت فردا صبح دوباره عازم قم است. همه ناراحت شدند؛ میدانستند نمیتوانند او را از رفتن منصرف کنند. به مسافرانش قول داده بود. باز هم تلاش کردند، ولی پدر اگرچه دوستدار خانواده بود، تعهد کاریاش برایش مهم بود.

روزی که مسیر ناتمام ماند
۲۵خرداد، علیمحمد، مسافرانش را به قم برده و قرار بود به سمت مشهد برگردد. در اتوبان قم-تهران، حدود چهلکیلومتری تهران، ترافیک سنگینی شکل گرفته بود. انگار حادثهای رخ داده بود و خودروها متوقف شده بودند. آقاعلیمحمد، مثل همیشه، برای کمک جلو رفت.
همان لحظه تریلی حامل سوخت در اتوبان هدف پهپاد قرار گرفت و علیمحمد صانعی همانجا به شهادت رسید؛ درست در مسیری که سالها آن را در امنیت طی کرده بود.
پسر در جستوجوی پدر
راننده کمکی پدر که شاهد حادثه بود، با عرفان، تنها پسر خانواده، تماس گرفت و ماجرا را برایش تعریف کرد؛ اما خبری از شهادتش نداد. فقط گفت: «بیا تهران؛ پدرت مجروح شده است.» خانواده بهسرعت راهی تهران شدند، به سبزوار که رسیدند، به آنها گفتند «نیایید؛ خطرناک است.»
طوری بود که خستگی جاده را پشت در میگذاشت و شادیاش را برای ما میآورد
عرفان از مادر و عمویش خواست به مشهد برگردند و خودش راهی تهران شد. آنقدر جستوجو کرد تا بالاخره پیکر پدر را در یکی از بیمارستانهای رباطکریم پیدا کرد. بعد از آن، پیکر شهید را با آمبولانس به مشهد آوردند؛ شهری که سالها خانهاش بود.
همه میدانستند، جز من
ساجده، دختر چهاردهساله خانواده، آخرین فردی بود که از شهادت پدر باخبر شد. در همه مدت مصاحبه، آرام و بیصدا روی صندلی کنار ما نشسته است و با چشمانی خیره به مادرش که روبهرویش بود نگاه میکند؛ انگار تمام تلاشش این است که اشکهایش را از نگاه مادر پنهان کند.
وقتی از او میخواهیم از پدرش بگوید، دیگر تاب نمیآورد و اشکهایش سرازیر میشود. لحظهای مکث میکند تا بغضش فرو بنشیند. بعداز پاککردن اشکها میگوید: وقتی مادر و برادرم رفته بودند، من طبقه پایین در خانه همسایه بودم؛ بیخبر از همهچیز. مادرم میدانست چقدر به بابایم وابستهام. برای همین سعی میکرد تا از خبر مطمئن نشده، چیزی به من نگویند.
کمکم فامیل آمدند خانه، اما باز هم چیزی نگفتند. مادرم برگشته بود، اما برادرم نه... باز هم نگذاشتند من بفهمم. ساعت ۱۱ شب بود. داشتم در فضای مجازی میگشتم که استوری دوست پدرم همهچیز را درهم ریخت؛ عکس پدرم با یک پیام تسلیت. انگار همه میدانستند، جز من.
اشک دوباره روی گونههای ساجده مینشیند و سکوتی سنگین بر فضای اتاق حاکم میشود؛ خانهای که همیشه با صدای بازشدن در و آمدن پدر، جان میگرفت، حالا در سکوت فرو رفته است.
ساجده از پدری میگوید که حتی در سختترین روزهایش هم سهمی برای خانواده کنار میگذاشت. او تعریف میکند: حتی وقتی خسته به خانه میآمد، با من وقت میگذراند. با هم فیلم میدیدیم، بازی میکردیم. او طوری بود که خستگی جاده را پشت در میگذاشت و شادیاش را برای ما میآورد.

فقط همسری مهربان نبود
-اگر بخواهید همسرتان را به کسی که اصلا نمیشناسد معرفی کنید، چه میگویید؟
همسرم انسانی شریف، دلسوز و بسیار مسئولیتپذیر بود؛ فردی که وقتی پای تعهد و وجدان کاریاش درمیان بود، جانش را فدا کرد.
-اولین تصویری که با شنیدن نام او به ذهنتان میآید، چیست؟
کسی که بار مسئولیت خانواده را در سختترین شرایط، با صبوری به دوش میکشید. با چشمانی خسته، اما همیشه امیدوار.
برایش کمککردن کاری طبیعی و بیآلایش بود، بدون هیچ نمایشی
-بیشتر به کدام ویژگی اخلاقیاش افتخار میکنید؟
پایبندی به خانواده، حتی در روزهایی که جاده بین ما فاصله میانداخت.
-با خستگیهای کار چطور کنار میآمد؟
با وجود خستگی کار، رفتارش همیشه آرام و همراه با شوخطبعی بود. وقتی خسته به خانه میآمد، مهربانیاش کم نمیشد.
-چه چیزهایی برایش در زندگی خط قرمز بود؟
خط قرمز او نان حلال بود، طوری که شب با آرامش وجدان سر روی بالش میگذاشت. به هیچوجه اهل دورویی و پنهانکاری نبود.
-تا حالا پیش آمده بود تعریف کند به کسی در مسیر کمک کرده است؟
معمولا آنطور نبود که کمکهایش به دیگران را بر زبان بیاورد. برایش کمککردن کاری طبیعی و بیآلایش بود، بدون هیچ نمایشی.
-وقتی نگرانش بودید به شما چه میگفت؟
میگفت: نگران من نباش، خیالت راحت. خودم مراقب هستم. همین چند کلمه، پر از آرامش و دلگرمی بود.
-آخرین گفتوگوی شما چه بود؟
آخرین بار که تلفنی با هم صحبت کردیم، گفت «مراقب خودت و بچهها باش.» گفتم «شما هم مواظب خودت باش.» با همان خنده همیشگی جواب داد «من حواسم هست؛ نگران من نباش.»
-وقتی خبر را شنیدید، اولین فکری که به ذهنتان رسید چه بود؟
خیلی نگران بودم و دلشوره داشتم. با خودم گفتم چطور بدون او میتوانم زندگی کنم. ذهنم درگیر بود و همه ترسها و نگرانیها یکباره سراغم آمد.
-بعد از شهادت، چه تصویری از او بیشتر به چشمتان میآید؟
لحن و رفتارو لبخند و شوخطبعیاش. صدای آرامشبخش و حتی نگاه مهربانش. گاهی یک خاطره یا یک شیء از او، ناگهان همهجای خانه را از حس او برایم پر میکند و دلم را میلرزاند.
-دلتان میخواهد مردم چه چیزی را از زندگی او یاد بگیرند؟
دلم میخواهد او را به عنوان شهیدی در راه خدمت و انسانیت به یاد بیاورند؛ نه فقط همسری مهربان، بلکه نماینده تمام انسانهایی که بینام و نشان، در راه خدمت به مردم و رضای خدا، جانشان را از دست دادند.
* این گزارش شنبه ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۳ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.