کد خبر: ۱۲۸۹۰
۰۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
نورمحمد که عاشق زیارت عاشورا بود اربعین شهید شد

نورمحمد که عاشق زیارت عاشورا بود اربعین شهید شد

نورمحمد محمدی، شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) است که در ۲۹ سالگی برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) به سوریه رفت و پس‌از دوماه مبارزه و مقابله‌با تروریست‌ها در روز اربعین به شهادت رسید.

نجمه امینی| نورمحمد محمدی، شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) است که در ۲۹ سالگی برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) به سوریه رفت و پس‌از دوماه مبارزه و مقابله‌با تروریست‌ها در روز اربعین به شهادت رسید. نورمحمد که ساکن شهرک شهیدرجایی بود، به‌گفته همسرش، جزو کسانی بوده که وقتی حرف از شهید و شهادت می‌شده نسبت‌به اینکه چرا این افراد خانواده‌شان را تنها گذاشتند و رفتند، تردید داشته است. اما تجاوز تروریست‌ها به سوریه و جنایات آنان، تحول بزرگی در روحیه‌اش ایجاد می‌کند و آن‌وقت است که دیدگاهش درباره رزمندگان اسلام و اینکه چرا خانواده‌شان را می‌گذارند و برای اسلام مبارزه می‌کنند، تغییر می‌کند.

نورمحمد و همسرش اصالتا افغانی هستند. آن‌طورکه همسر شهید می‌گوید، خودش حدود ۳۰ سال در ایران زندگی کرده و تبعه ایران محسوب می‌شود ولی شهیدمحمدی در ایران اقامت رسمی نداشته و درست کمی پیش‌از رفتن به سوریه، موضوع تابعیتش حل می‌شود.

اکنون خانواده چهارنفره شهیدمحمدی در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کنند، ماهیانه ۲۰۰ هزار تومان اجاره می‌دهند و با حقوقی که پس‌از شهادت همسرش دریافت می‌کنند، زندگی می‌گذرانند؛ «خدا را شکر زندگی را با قناعت می‌گذرانیم.»

 

زیارت عاشورا عاشقش کرد

خاطرات شهید نورمحمد محمدی از زبان همسرش- عاشق زیارت عاشورا بود. محرم و صفر درمراسم عزاداری امام حسین (ع) شرکت می‌کرد. آخرین‌باری هم که با هم در مراسم عزاداری امام حسین (ع) شرکت کردیم، درباره ارادت خاصش به امام حسین (ع) برایم حرف زد؛ «زیارت عاشورا حالم را خوب می‌کند.» او همیشه منتظر محرم و صفر می‌ماند تا به نحوی ارادتش به امام حسین (ع) را نشان دهد.

 

درباره «شهید نورمحمد»؛ شهیدی اربعین شهید شد

 

شوق رفتن در نگاهش پیدا بود

از دوستانش شنیده بود در محل زندگی‌مان برای دفاع از حرم داوطلب ثبت‌نام می‌کنند. در‌این‌باره خیلی با هم صحبت کردیم. هرقدر مخالفت کردم، فایده‌ای نداشت. به‌خاطر ارادت به ائمه (ع) نمی‌توانست طاقت بیاورد، می‌گفت؛ «ان‌شاءا.. برمی‌گردم. برای حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) می‌روم؛ هم زیارت است و هم جهاد.»

به دلش افتاده بود باید برود. شوق رفتن در نگاهش پیدا بود. نمی‌دانم چه شد که من هم بالاخره راضی شدم. مرگ، حق است، اما اینکه برای هدفی مقدس پیش‌قدم شوی، ارزش والایی دارد. با همه کمبود‌هایی که در نبودش احساس می‌کنم، خدا را شاکرم.

 

به‌خاطر ارادت به ائمه نمی‌توانست طاقت بیاورد، می‌گفت؛ برای حضرت زینب (س) می‌روم؛ هم زیارت است و هم جهاد

زندگی با نورمحمد همه‌اش برکت بود

بسیار خانواده‌دوست بود. وقتی هوای رفتن به سوریه به سرش زد، به او گفتم این بچه‌ها پدر می‌خواهند؛ من چه باید بکنم؟ او با آرامش تمام پاسخ داد: «بچه‌ها خدا را دارند؛ خدا خودش حواسش به همه‌چیز است.»

از هیچ تلاش و کوششی برای فراهم‌کردن خرج و مخارج زندگی دریغ نمی‌کرد. شغل اصلی‌اش بنّایی بود، اما از عهده هر کار دیگری از نقاشی و گچ‌کاری گرفته تا تعمیرات و ساخت‌وساز خانه بر‌می‌آمد. برای همین است که می‌گویم زندگی با نورمحمد همه‌اش برکت بود و هست. حالا خودش نیست، اما برکت وجودش همچنان در زندگی ما جاری است.

 

اربعین امام حسین (ع) به مرادش رسید

اربعین که فرابرسد، یک‌سال از شهادتش می‌گذرد. دوماه پیش‌از اربعین سال گذشته برای اولین‌بار به حلب رفت. دو روز قبل‌از شهادتش با من تماس گرفت. احوال بچه‌ها را پرسید و مرا که نگران حالش بودم، آرام کرد. درباره تربیت بچه‌ها و آینده‌شان سفارش‌هایی کرد و گفت: «وصیت‌نامه‌ام را به دست یکی از دوستانم سپردم که برایت بیاورد، شاید برنگردم.» انگار به او الهام شده بود که شهادتش نزدیک است.

درباره «شهید نورمحمد»؛ شهیدی اربعین شهید شد

کفش عزاداران حسینی را جفت می‌کرد

با اینکه درآمد چندانی نداشت، در بیشتر نذر و نذورات حسینی شرکت می‌کرد. می‌گفت شرکت در این نذر‌ها خودش برکت به زندگی می‌آورد. آن‌قدر به امام حسین (ع) علاقه داشت که برای رسیدن زمان عزاداری، لحظه‌شماری می‌کرد. در مراسم عزاداری امام حسین (ع) بار‌ها شاهد بودم که کفش عزاداران را جفت می‌کرد.

 

کار مردم را راه می‌انداخت

زمستان سردی بود. همسایه‌ای برای تعمیرات به‌سراغش آمده بود. گفتم به آنها بگوید بگذارند برای وقت مناسب‌تر که هوا بهتر باشد؛ چون کار در آن هوای سرد مشکل بود، اما به خرجش نرفت؛ می‌گفت کار مردم را باید راه انداخت. در هوای سرد، مشکلاتشان دوچندان می‌شود.

می‌خواهم راه پدر را ادامه دهم

مجتبی، فرزند بزرگ شهید محمدی است. او که اکنون در کلاس پنجم تحصیل می‌کند، برای به‌دوش‌کشیدن بار مسئولیت خانواده بسیار کوچک است و باید سال‌های بیشتری تجربه کند؛ با‌این‌حال او پس‌از نورمحمد، مرد خانواده است. می‌گوید: «می‌خواهم راه پدرم را ادامه دهم.» مجتبی خوب یادش هست که پدر در آخرین لحظات رفتن در گوشش چه گفته است: «تو دیگر مرد این خانه‌ای. باید مراقب مادر، خواهر و برادر کوچک‌ترت باشی.»

 

سکوت زهرا

زهرا تنها دختر شهید محمدی است. او کلاس سوم ابتدایی است. با اینکه سن و سال زیادی ندارد، حجابش کامل است؛ طوری‌که آدم فکر می‌کند این حجاب از سرِ معرفت به راه پدرش است. زهرا حالا افتخار می‌کند که فرزند شهید است، اما در پاسخ به نگاهش به آینده و اینکه چه شغلی خواهد داشت، سکوت می‌کند. او که سال گذشته منتظر بازگشت پدرش بوده، هنوز در غم بازنگشتن او در سکوت به سر می‌برد.

 

فقط ۶ ماه زیر سایه پدر

پسر کوچک خانواده امیرعباس، اکنون یک‌سال‌ونیمه است. وقتی پدرش شهید شد، او فقط شش‌ماه داشت. امیرعباس از ناحیه پا‌ها با مشکل جسمانی خاصی دست‌به‌گریبان است؛ طوری‌که پاهایش بسیار کوتاه است و برای رفع مشکل راه رفتنش، باید تحت درمان باشد. این مشکل مادرزادی امیرعباس همان مسئله‌ای است که همسر شهید هم دچارش بوده. مشکلی که اگر در کودکی به آن توجه می‌شد، حالا وضعیت جسمانی همسر شهید بهتر بود. برای همین امیدوار است درصورت پیگیری و انجام مراحل درمانی، امیرعباس، قدش کوتاه نماند؛ امیدی که البته به‌خاطر هزینه‌های سنگین درمان بی‌نتیجه مانده است. به‌خاطر سنگین‌بودن هزینه‌هاست که آنها مدتی است موفق نشده‌اند برای مشکل امیرعباس به پزشک مراجعه کنند.

* این گزارش در شماره ۱۷۶ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۹ آذرماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام