حمام ولی عصر(عج) هنوز سرپاست
دمدمای عید که میشد حمام سرکوچه غلغله بود. باید از یک ماه پیش نوبت میگرفتی تا بتوانی شب قبل از عید به حمام بروی. این حرفها مال امروز و دیروز نیست. مثل این سالها در هر خانهای یک حمام با وان وجود نداشت.
آن سالهایی که اگر بدشانس بودی و به قول معروف خروسخوان نوبتت میشد. آنزمانی که گرمابه داشتن و گرمابهداری یک شغل و حرفه بود. گرمابهداران افرادی بودند که در هر کوی و برزن ارج و قرب خاصی داشتند و جزو صنوف پردرآمد جامعه به حساب میآمدند.
یادش بهخیر، پدربزرگم یکی از ریشسفیدان محل بود، هر ساعتی که میخواستیم به حمام میرفتیم و لازم نبود برای حمام رفتن نوبت بگیریم. همیشه بهترین نمرهها مال ما بود، همان نمرههایی که وان داشتند و هیچ وقت آبشان سرد نمیشد.
نزدیک عید که میشد وقتی هوا گرگومیش بود با چشمهای خوابآلود میرفتیم حمام عمومی سر کوچه، فقط همین خوشحالم میکرد که قرار نیست ساعتها روی صندلیهای پلاستیکی سرد سالن حمام بنشینم.
خوردن نوشابههای تگری، میوههای آبخورده و صبحانه در نمره بخارگرفته و... خاطراتی است که شاید خیلی از شماها هم داشته باشید. ما هم در منطقهمان یک حمام عمومی داریم؛ حمام ولی عصر (عج) در محله لشکر مشهد. حمامی که از سال ۷۵ ساخته شده و از همان سالهای دور حتی یک روز هم درش بسته نبوده است.
این حمام جزو اندک حمامهای شهر است که تا به حال خراب یا بدون استفاده نبوده و هنوز هم مشتریهای خاص خود را دارد. نزدیک شدن عید نوروز بهانهای بود تا هم گریزی به خاطرات کودکیمان بزنیم و هم با صاحب حمام ولی عصر (عج) که به نوعی آخرین بازمانده از نسل گرمابهداران شهر است گپوگفتی داشته باشیم.
بچه پايينخيابانم!
خیلی ساده و خودمانی حرف میزند. خودم را آماده تشریفات معمول کرده بودم، اما صمیمیت او آن تشریفات را از یادم میبرد. تا درِ شیشهای قهوهایرنگ را باز میکنم صدای قناریها توجهم را جلب میکند و چشمم را گلدانهای سبز و هرسشده میگیرد. چند ثانیه ابتدای ورودم مبهوت پیرامونم میشوم.
با صدای داوود شاکریپور، صاحب حمام به خودم میآیم و لبخند را روی صورتم پهن میکنم. از ظاهرم پیدا بود که برای گرفتن نمره نیامدهام، از پشت پیشخوانش بلند میشود و میگوید: چه کاری از دستم برمیآید؟ میگویم برای تهیه گزارش از حمام آمدهام که لبانش به خنده باز میشود.
از او درباره خودش و گذشتهاش میپرسم، میگوید: متولد۱۳۳۶ هستم. بچه پایینخیابانم. در یک خانواده پرجمعیت به دنیا آمدهام و ۱۰خواهر و برادر دارم. پدرم کشاورز بود، اما ماشینی سنگین خرید و از آن به بعد هر ماه به بیابان میرفت. من هم راه پدر را ادامه دادم. بیابان را دوست داشتم. اما قسمت یک چیز دیگری بود.
آب را بيشتر از بيابان دوست داشتم
وقتی حرف میزند نمیتوانم فکرم را جمعوجور کنم. قناریهای زیبایش یا برایم میخوانند یا از این سو به آن سو پرواز میکنند. از او میپرسم شما که بیایان را دوست داشتید چطور حمامدار شدید؟! فکر میکند و میگوید: من سال۵۷ ازدواج کردم. پدر همسرم حمامدار بود.
از آن حمامدارهای قدیمی. هنوز هم حمام عمومی قدیمیاش را دارد. وقتی ازدواج کردم همزمان با اینکه با ماشین در جاده کار میکردم حمام هم داشتم. اما از وقتی که مخارج ماشین زیاد شد دیگر کار نمیکنم. درباره فضای غیرمعمول حمامش میپرسم، میگوید: حمام زیر نظر همسرم اداره میشود. او به گل و گیاه و پرنده علاقه دارد. برای همین فضای اینجا با دیگر حمامها فرق دارد.
روزی ۲، ۳ نفر به حمام میآیند
گرم گفتوگو هستیم که جوانی میآید و میگوید: عمو، حساب ما چقدر شد؟ پولش را میدهد، یک ژل میخرد و موهایش را در آینه راهرو درست میکند و میرود. از شاکریپور درباره تعداد مشتریهایش میپرسم.
اینکه در روز چند مشتری دارد و بیشتر چه گروه سنی به حمامش میآیند، میگوید: الان دیگر همه در خانهشان حمام دارند. حمامداری و حمامعمومیرفتن یک زمانی بیاوبرویی داشت. الان روزی ۲ یا ۳نفر مشتری دارم. البته بعضی وقتها هم شاید ۵ نفر.
الان روزی ۲ یا ۳نفر مشتری دارم. البته بعضی وقتها هم شاید ۵ نفر
میدانید مکان این حمام کمی پرت است برای همین زیاد مشتری ندارم. خدا شهرداری منطقه را هم خیر بدهد که اجازه نمیدهد ما یک تابلو در ابتدای کوچه نصب کنیم. بیشتر افرادی که به این حمام میآیند گذری هستند و پرسانپرسان اینجا را پیدا میکنند.
جوانها کمتر، اما افرادی که هم سن و سال خودم هستند بیشتر به حمام عمومی میآیند. جوانها به این کارها عادت ندارند. میپرسم زوارها هم میآیند، کمی فکر میکند و میگوید: میآیند، اما خیلی کم. بیشتر شمالیها گاهی هم اردبیلیها میآیند.
ياد عيدهاي آن زمان بهخير...
از شاکریپور میپرسم الان دم عید است، حتما مشتری زیادی دارد. میگوید: عیدهای الان که صفایی ندارد. یک زمانی اینجا نزدیک عید که میشد روزی ۶۰۰، ۷۰۰ نفر مشتری داشتم. از صبح ساعت۵ تا آخر شب مشتری داشتم. جای سوزن انداختن نبود. چون فضای اینجا کمی با حمامهای دیگر شهر فرق داشت بیشتر شلوغ میشد.
میخواهم از حال و هوای آن روزها بیشتر برایم بگوید. از شبهای عید و شاید پارتیبازیهای دوستانه. سؤالم که تمام میشود با صدای بلند میخندد و میگوید: تا دلتان بخواهد از این مسائل بود. بالاخره من هم دوستانی داشتم که توقعاتی از من داشتند.
وقتی میآمدند دوست داشتند که بهترین نمره را به آنها بدهم. دیگران از این کار ناراحت میشدند، اما سعی میکردم که همیشه همه راضی باشند و کسی ناراضی از این در بیرون نرود.
نگاهی به اطرافم میاندازم. با خودم مجسم میکنم بچههایی که وسط راهرو به دنبال پرندهها میدوند و صدای همهمهای که از هر سو به گوش میرسد. نگاهی میکنم به ۲۸نمرهای که امروز ۱۴نمره آن بسته و از ۱۴نمره دیگر فقط ۵ یا ۶نمره آن استفاده میشود.
حرفهایش را با این جمله ادامه میدهد: آن زمانها نزدیک عید که میشد ساعت ۴صبح بیدار میشدم و میآمدم حمام. البته شاگرد داشتم، اما دوست داشتم خودم هم باشم. باید حمام را گرم میکردم. گاهی وقتها که میآمدم میدیدم افرادی زودتر از من پشت در نشستهاند و منتظر هستند که حمام باز شود.
۲ و ۳ روز نزدیک عید بازار کار ما گرم بوداز او درباره وضع کار و کاسبی آن روزها میپرسم، میگوید: هر شغلی روزهایی خاص دارد که میگویند فصل کاری آن شغل است. فصل کار ما هم همین روزهاست.
نگاه نکنید به الان که سوتوکور است، یک هفته مانده به عید و دو، سه روز بعد از عید اینجا غلغله بود. فصل کاری ما همین چند روز بود. بعد از این روزها مشتریمان کمتر بود. اما الان دیگر دخل و خرج با هم جور در نمیآید، خرجمان خیلی بیشتر از دخلمان است و موقع عید را هم که میبینید اوضاع اینچنین است. فقط پرندههایم اینجا پرواز میکنند!
به زودي نسل حمامداران از بين ميرود!
شاكريپور راجع به هزينهها و مشكلات اين حرفه ميگويد: الان دورهاي شده كه حتي هزينه قبضهايم را از جيبم ميپردازم. چند وقت قبل كه پول گاز زياد آمده بود مجبور شدم ماشينم را بفروشم تا هزينهها را پرداخت كنم. نميخواستم در حمام بسته شود، اگر نه اين كار در حال حاضر هيچ سودي براي من ندارد.
ما پنج نفر هستيم كه در مشهد حمام داريم. دو حمام شبانهروزي هستند اما آنها هم از همين وضع شاكي هستند. وقتي دولت و مسئولان از ما حمايت نميكنند و حتي يك اتحاديه نداريم نسل امثال من هم به زودي از بين ميرود.
* این گزارش چهارشنبه، ۲۳ اسفند ۹۱ در شماره ۴۷ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

