خاطرات جانباز مشهدی از سرداران جنگ
امیرحسین خانی| ۱۴ سالش بود که تصمیم میگیرد وارد جنگ شود. هرچه به این در و آن در میزند، بهدلیل جثۀ کوچکش او را قبول نمیکنند. اما بعد از دستکاری شناسنامهاش، بالاخره تلاشها نتیجه میدهد و وحید ضیافتی در سال۶۱ عازم جبهه میشود.
شاید کسانیکه او را میشناسند، از اینکه پسر حاج حسین ضیافتی، مبارز قدیمی و انقلابی مشهد در این سن و سال کم به جبهه رفته است، تعجب نکنند. او راه پدر مبارز و دایی شهیدش را ادامه داده است. خاطرات نوجوانِ آن سالها و مغازهدار صاحبنام این روزهای محله شریف مشهد شنیدنی است.
حتی یک مسجد هم نبود
ما بهاصطلاح در بالاشهر بودیم، اما زندگی سادهای داشتیم. منطقه وکیلآباد محل ویلاها و خانههای افراد ثروتمند شهر بود. بافت اجتماعی باعث شده بود که مثلاً در منطقه سجاد کنونی، حتی یک مسجد هم نباشد.
من و چند نفر از دوستانم که ۱۵ نفر میشدیم، در آن منطقه فعالیت میکردیم. چون مسجد نبود، در مدارس آن منطقه پایگاه بسیج راه انداخته بودیم. مسجد ولیعصر در میدان راهنمایی کنونی هم یکی دیگر از پاتوقهای ما بود.
پدرم میخواست جایی در حاشیه بولوار وکیلآباد تأسیس کند به نام «بیتالفلسطین»، اما رژیم نگذاشت. شبانه دیوارش را ریختند و تابلو و نشانههایش را مخدوش کردند.
میگفتند کنار شما خانههای ویلایی است و وجود مؤسسه مذهبی باعث مزاحمت آنها میشود!
بهروی خودشان نیاوردند
شور و حال خاصی در بین جوانان آن زمان بود. واقعاً بیانشدنی نیست. فقط کسانیکه آن زمان را درک کردهاند، میفهمند چه میگویم. بارها تلاش کردم که اعزام شوم.
اولش به جثهام ایراد میگرفتند و ردم میکردند، اما من کوتاه نمیآمدم. بارها رفتم و آمدم. برای اعزام، اصل شناسنامه را نمیخواستند. با امکانات آن زمان فتوکپی شناسنامهام را دستکاری کردم. وقتی کپی را بردم، دیگر مانعم نشدند، هرچند حالا که فکر میکنم میبینم به احتمال زیاد فهمیدهاند و به روی خودشان نیاوردهاند!
در پادگان، هیچ شلوار و پیراهن و پوتینی اندازه من نبود. مسئول تدارکات آنقدر گشت که خسته شد. گفت: این تو و این انبار تدارکات. حدود یک ساعتونیم گشتم و لباسی اندازه من پیدا نشد. کوچکترین لباس را انتخاب کردم و بردم خیاطی تا اندازهام کند. دور پایم را در قسمت پنجه پارچه میگذاشتم تا پوتینها اندازهام شود.
جشن بدرقه
روزیکه میخواستم به جبهه اعزام شوم، با لباس نظامی به مدرسه آمدم. معلمی داشتیم به نام خانم رحمانی.
برای من جشن زیبایی در کلاس برپا کرد. بچهها و بعضی اولیای مدرسه از اینکه من میخواهم به جنگ بروم خیلی تعجب کرده بودند. اولین نفری بودم که از آن مدرسه اعزام میشدم. درواقع تلنگری بود به بقیه بچهها. بعدها متوجه شدم چند نفر دیگر هم عازم شدند.

زیر سایه پدری انقلابی
ساواک در سال۵۵ پدرم را درحالیکه میخواست به چابهار، محل تبعید آقای خامنهای برود، دستگیر کرد و مدتها در زندان بود. در همان اوایل انقلاب، پدرم مسجدالاقصی و مدرسه راهنمایی فلسطین را ساخت و وقف آموزشوپرورش کرد. در زمان جنگ نیز فرزندان خانوادههای جنگزده در آنجا درس میخواندند.
بعد از ترور نافرجام آیتالله خامنهای، راهی تهران شد و چند سالی در تشریفات و حفاظت دفتر ریاست جمهوری فعالیت میکرد. الان هم جزو اعضای هیئت مدیره بهزیستی است و برای کودکان بیسرپرست مکانهایی را احداث کرده و میکند. رفتوآمدهای او بود که من و برادرم را با مساجد کرامت و امامحسن مجتبی که آقای خامنهای در آنها فعالیت میکرد، آشنا کرد.
پدرم بعد از ترور نافرجام آیتالله خامنهای، راهی تهران شد و چند سالی در حفاظت دفتر ریاست جمهوری فعالیت میکرد
خاطرههای ماندگار از فرماندهان خراسان
- در کردستان وارد سنگر شهید کاوه شدم. سرمای شدیدی خورده بود. برایش ظرف سوپی آوردند. چون میدانست من ناهار نخوردهام، همان سوپ کم را با من نصف کرد.
- در مسابقات قرائت قرآن شرکت کردم. در آن منطقه اول شدم و برای مرحله بعد به لشکر ویژه شهدای ارومیه رفتیم. محمود کاوه هم در مسابقات بود. او اول و من هم دوم شدم، اما با توجه به سن و سال کم من و اینکه باعث انگیزه دادن به من شود، انصراف داد و اول شدم.
- از خط برمیگشتیم. در قرارگاه آب نبود. بچهها میگفتند برویم اهواز برای استراحت و استحمام. عدهای مخالف بودند. کمکم داشت بین بچهها جروبحث میشد که شهید برونسی از خط برگشت و به ما اضافه شد. اصلاً به او نمیخورد که فرمانده تیپ باشد. با قیافهای خاکآلود و بدون تشریفات خاصی از خط برگشته بود. با همه خوش و بشی کرد و گفت هرکس بخواهد، برگه مرخصیاش را امضا میکنم تا برود. این اولین باری بود که شهید برونسی را میدیدم.
- عملیات والفجر یک، لو رفته بود. داشتیم پیش میرفتیم که شهید ولیالله چراغچی پیش ما آمد. با اینکه فرمانده بود، خودش در بین خطوط رفتوآمد و سرکشی میکرد. انگار اصلاً از مرگ ترس نداشت. باک موتورش تیر خورده بود. گفت دارند دورتان میزنند، تا محاصره نشدهاید، برگردید. این را گفت و بلافاصله به جایی دیگر رفت.
مبارزه، صبر و ارادهای محکم میخواهد
همان زمان هم با اینکه از جانمان مایه میگذاشتیم، عدهای بودند که ما را مسخره میکردند یا برخوردهای بدی داشتند؛ اما مأیوس نمیشدیم چون هدفمان تعریف و تمجید شنیدن از کسی نبود. اوج نابسامانی تهران و ترورهای سازمان مجاهدین خلق بود.
یادم هست در تهران جلسهای با آیتالله خامنهای داشتیم. اتفاقاً در آن جلسه قرائتی هم برای ایشان داشتم. بعد از آن برنامه، در خیابان پاستور وقتی میخواستم از جوی آبی رد شوم، پایم سر خورد و داخل آن جوی پهن افتادم.
چند زن بدحجاب که در همانجا بودند، زدند زیر خنده و شروع کردند به مسخرهکردن من. لباس خاکی و چفیهام کاملاً کثیف شده بود. بالاخره با کمک مغازهدارها توانستم از جوی بیرون بیایم اما آنها همچنان توهین میکردند.
جبههها میدان عبادت بود
در زمان غروب، ظرفی را آب میکردم تا برای نماز صبح راحت باشم. تانکر خیلی دور بود و در تاریکی شب، رسیدن به آن و وضو گرفتن واقعاً سخت بود. بارها پیش آمد که صبح وقتی بیدار میشدم، میدیدم بیشتر ظرف آب خالی شده است، چون بچهها برای نماز شب از آن استفاده میکردند.

یادی که همیشه زنده است
رزمندهها خیلی به من کمک میکردند. اگر نبودم، حتماً غذایم را نگه میداشتند. در دوره آموزشی یا عملیاتها که در ستون حرکت میکردیم، همه هوایم را داشتند تا جا نمانم یا کم نیاورم.
دو سالی از ورودم به جبهه گذشت که قد و قوارهام تازه نزدیک به دیگر رزمندهها شد و کمکم کارهای سختتر را برعهده میگرفتم. نوجوانیام با جنگ گره خورده بود. عملیات رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر۳، کربلای۵ و... . دوستان زیادی دارم که شهید شدهاند و خاطرات آنها همیشه در برابر من است. در یکی از عملیاتها با تیپ تکاور ذوالفقار ادغام شدیم.
یکی از بچههای ارتش، جوانی به نام محمد تبار بود که قد خیلی بلندی داشت. قبل از عملیات به همه ما عطر زد و حلالیت طلبید.
در والفجر یک، به همان دلیل لو رفتن که قبلاً هم گفتم، منطقه خیلی متشنج بود. ما در کانالها عبور میکردیم. چند نفر از بچهها تشنه شدند و او رفت تا برایشان آب بیاورد، اما فکر میکنم بهدلیل همان قد بلندش، دیدهبان عراقی متوجه او شد و محمد را پای تانکر زدند.
هنوز صدای شهید ابوالقاسم حیدری، فرمانده گردانمان در گوشم هست که در عملیات، بین دو ستون راه میرفت و ماجرای کربلا را روایت میکرد. او در همان عملیات هم شهید شد. گاهی افسوس میخورم که آن روزهای پر از معنویت دیگر تکرار نخواهد شد.
افتخار جانبازی
سال ۶۵ ذاغه مهمات را بمباران کردند و هر دو دست و پای راست من سوخت، اما در این ۲۷سال بنیاد جانبازان نرفتم
هر دو دست و پای راست من هم سوخت. بهدلیل آن سوختگی، درصدی جانبازی برایم درنظر گرفتند، اما من در این ۲۷سال حتی یک بار هم سراغ بنیاد شهید نرفته بودم.
تا اینکه دو ماه پیش برای اینکه بتوانم خودم و خانوادهام را بیمه کنم، مراجعهای داشتم.
الان بیشتر مردم از پوشش بیمه برخوردار هستند، اما با اینکه همه پروندهها کامل بود، بعد از چند بار برووبیا، جواب مشخصی ندادند و به زمانهای بعدی موکول میکردند. من هم قید بیمه را زدم و تصمیم گرفتم مثل همان آن ۲۷سال به زندگی ادامه دهم.
تسهیل ازدواج؛ بهترین کار برای جوانان
مهمترین کار برای جوانان این است که ازدواج آنها آسان گرفته شود. خودم در ۱۹ سالگی ازدواج کردم. پسرم ۱۷ ساله بود که به او پیشنهاد دادم ازدواج کند. او هم خوشبختانه قبول کرد.
تا جایی که توانستم به او کمک کردم تا بتواند زندگیاش را آغاز کند. او الان دانشجو است و احساس میکنم در مقایسه با همسن و سالانش آرامش بیشتری دارد. وقتی مسیر زندگی مشخص باشد، در برابر آسیبهای اجتماعی، مصونیت بیشتری هم خواهی داشت.
ثمره بچه مسجدی بودن
توصیه من این است که خانوادهها از کودکی فرزندانشان را با مسجد آشنا کنند. هرآنچه از هویت مذهبی برای من مانده، از کلاسهای مسجد کرامت است.
در زمانیکه آیتالله خامنهای پیشنماز آنجا بود، برنامههای قرآنی خوبی هم برگزار میشد. آقایان مرتضی و مجتبی سادات فاطمی که از اساتید برجسته قرآن در مشهد هستند، در آنجا کلاس داشتند.
همین رابطهها باعث شد تا هر زمان که از منطقه میآمدم، همیشه سری به تکیه خیاطهای مشهد بزنم. آنجا پاتوق بیشتر قاریان مشهد بود.
یک خرازی تمام عیار
بیش از یک دهه از حضور آقای ضیافتی در خیابان شریف میگذرد. قبلاً تراشکار بوده است، اما دیگر سن و سال و بدنش اجازه این فعالیت را به او نمیدهد.
این میشود که حالا اهالی محل برای خرید محصولات بهداشتی و آرایشی و دانشآموزان برای تهیه لوازمالتحریر، مغازه او را میشناسند، البته دکمهجات و کتاب داستان و خیلی چیزهای دیگر هم در مغازه او هست. این یعنی یک خرازی تمام عیار.
* این گزارش پنج شنبه، ۱۱ مهر ۹۲ در شماره ۷۲ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.