ما با اعتقادمان جلو رفتیم و هنوز بر سر اعتقاداتمان هستیم. در گردان 741لشکر قدس بودیم و هرجا لازم بود، گردان ما را میفرستادند. 26فروردین1367 هنگام غروب بود که با 4نفر از بچهها برای آوردن جیره غذایی رفته بودیم. لحظه انفجار کنارم بودند. دیدم که خمپاره از روبهرو میآید. خدا کمک کرد و در همان لحظه به فکرم رسید که به پشت خاکریز معلق بزنم. خمپاره120 یکمتری پشت پایم به زمین خورد و ترکش آن به پاهایم گرفت. همانجا متوجه شدم که پاهایم قطع شد. البته من در آن لحظه به فکر خودم نبودم. نگران آن 4نفر بودم که هیچ صدایی از آنها شنیده نمیشد. وقتی سینهخیز بالای سرشان رسیدم، دیدم همه شهید شدهاند.
وقتی تصمیم گرفتم به این مسجد بیایم، با 100میلیون تومان اعتباری که به خانه عالم تعلق میگرفت و با همت مردم دو طبقه ساختیم و مسجد سروسامان نسبی گرفت. قبل از آن مسجد هیچ کمک درخور توجهی دریافت نکرده بود و حتی دیوارها طوری بود که از کوههای مجاور آب به داخل مسجد جاری میشد. یکبار پنکه روی سر خانمهای نمازگزار افتاد. باید اوضاع را درست میکردیم تا جوانها و نوجوانها را جذب کنیم. به همین دلیل آستین بالا زدم و از مردهای محل هم کمک گرفتم. با هر مقدار اعتباری که جمع میشد بخشی از فضا را درست میکردیم. اینها بخشی از روایت غلامرضا غلامی روحانی جوان مسجد است.
سال 1337 بود که قدیمیترهای محله کوی دکتری خواستند مسجدی داشته باشند تا در آن بتوانند در کنار عبادت همبستگی بین همسایهها را بیشتر و مشکلات اهالی را رتق و فتق کنند. آن سالها یکی از مهمترین کاربریهای مسجد رفع مشکلات اهالی محله و ایجاد دوستی بین آنها بود. این شد که زمینی را خریدند و چند نفر از بزرگترهای محله مانند حسنخسرومنش، محمدنیا، محمدی، غفوریان و مسلمدوست هزینههای کلان ساخت را دادند و بقیه اهالی هر چه در چنته داشتند گذاشتند تا دیوار مسجد بالا برود و سقفی بر سر دوستیهای محله نبش خیابان ابومسلم20 شکل بگیرد.
محمدرضا نوری، عضو هیئت امنای مسجد سید الشهدا(ع) میگوید: آپارتمانهای زیادی در محله حجاب وجود دارند که جمعیت فراوانی را در خود جا دادهاند. از ابتدای شیوع کرونا با اجرای طرح «مسجد، سنگر سلامت» که به مناسبت اولین سالگرد شهادت سردار شهید قاسم سلیمانی در ایام کرونا شروع شد، به شناسایی بیماران کرونایی پرداختیم. نیروهای بسیجی مسجد در این طرح، افراد یا خانوادههای کرونایی را شناسایی میکنند تا بتوانند خدمات درمانی و بهداشتی را در اختیار آنها قرار دهند.
اتفاق دیگری که در روزهای اسارت آرامش را در وجود حاج امیرفرخ فرحمند قرار داد و تحمل روزهای سخت اسارت را ممکن کرد، ملاقات مادربزرگ و مادرش بود که خود را به عراق رسانده بودند: از کودکی ارتباط عاطفی ویژهای با مادربزرگم داشتم، دست نوازش او را همیشه و تا زمانی که در قید حیات بود به خاطر دارم، این لطف او در دوران اسارت هم شامل حال من شد و همراه مادرم عازم سفر عتبات عالیات و از آنجا به عیادت من آمده بودند. البته اینطور که خودشان بعدها گفتند برای این ملاقات افراد زیادی را دیده و هزینه زیادی صرف کرده بودند.
غلامرضا محمدزاده، فرمانده سابق پایگاه بسیج شهیدمحقق مسجد فقیه سبزواری، از روزهای ابتدایی جنگ در جبهه حضور داشته است. به گفته خودش بهدلیل شیطنتها و بازیگوشیهای او و دوستانش، یک محله روز اعزامشان نفس راحت کشید. محمدزاده از خرداد سال1360 تا 70روز بعد از امضای قطعنامه در جبهههای جنوب بود و امروز روایتگر و سند زنده روزهای آتش و خون است.
شاید برایتان جالب باشد که جلبک هم برای این مهندسان ارزش خاصی دارد. رضا رضوی مدیر کانون بسیج مهندسین شهید شریفالحسینی در اینباره میگوید: با تحقیقاتی که انجام شد متوجه شدیم جلبک اسپیرولینا خواص دارویی دارد و قرص آن در کشورهای آفریقایی تولید میشود که به برطرف کردن نیاز بدن به ویتامینها کمک میکند. بنابراین از سال گذشته به تولید جلبک اسپیرولینا اقدام کردهایم. گرچه هنوز موفق به گرفتن مجوزهای لازم برای تولید قرص آن نشدهایم اما جلبک در حال تولید است.
پایگاه بسیج شهید همت (حوزه یک حضرت رقیه ناحیه حر) واقع در طبرسی شمالی 4 یکی از مراکز پیشتاز حوزه جوانگرایی است. این پایگاه که بیش از 100 عضو نوجوان و جوان دارد، با بهرهمندی از ایدههای ابتکاری آنان، تاکنون رتبههای متعدد استانی و کشوری را از آن خودکرده است؛ از جمله رتبه دوم کشوری جودو، مقام ممتاز ایده پردازی و تجربه نگاری دهه فجر در کشور، منتخب پایگاههای الگویی کشور که به جشنواره اسوه راه مییابند، 6 رتبه برتر در جشنواره شب یاس، رتبه سوم تئاتر و نیز مجری نوجوان در استان و...
علیمردانی14 را همه به نام کوچه مسجد میشناسند. بهخلاف خیلی از مساجد این حوالی، در مسجد هدایت کوچک است با ساختمانی بهنسبت بزرگ که از همان ورودی، پلکانی راه به بالا میبرد. گفته میشود طبقه زیرزمین کارگاه تولیدی است که اجاره داده شده و بیشتر درآمد مسجد از همین منبع است. طبقه دوم مخصوص نمازگزاران و طبقه سوم مخصوص فعالیتهای فرهنگی است. کار سخت بالارفتن از پلههای نفسگیر را آسانسور راحت کرده است. این هم از قلم نیفتد که مسجد هدایت و فقیهسبزواری فاصله مسافتی چندانی ندارند و هردو همسایه بازار بزرگ ایثارند.
عدهای کمر همت بستهاند و این مشکل را از جلو پای بیماران و خانوادههایشان برداشتهاند. الهه جان قلی، فرمانده پایگاه بسیج خواهران مسجد المهدی، به همراه سایر مسجدیها، روزانه بیش از 200کیلو سیب را از باغهای آستان قدس رضوی تحویل میگیرند و برای بیماران آب سیب تهیه میکنند.
مسجد 14معصوم(ع) مهرآباد از آن مسجدهایی است که پویاست و جوانها در آن رفت و آمد زیادی دارند. این مسجد در موقعیت مناسب و در خیابان عبادت مهرآباد است. هیئت امنای این مسجد مدتی است که پایگاه بسیج آن راهم دائر کردند. حالا مسجد و پایگاه بیش از پیش فعال هستند.
خدیجه مؤمنی، عضو گروه جهادی مدرسه علمیه رضویه مشهد و جزو نیروهای بسیجی گردان الزهرا(س) تیپ امام صادق(ع) است و از طریق این پایگاه به عنوان نیروی جهادی به بسیج دانشگاه علوم پزشکی معرفی شده است. او از ابتدای شیوع کرونا با کادر پزشکی همکاری دارد و با گذراندن دورهی آموزشی همیار سلامت دانشگاه علوم پزشکی توانسته در این مدت کمکهای زیادی به کادر درمان در بیمارستانهای شریعتی و امام رضا(ع) کند.
شکل گیری گروه جهادی منطقه ۴ به سال1384 برمیگردد و رفتهرفته پررنگتر شده است. این گروه کار را با مؤسسه خیریه «نسیم رحمت توس» شروع می کند. نقطه هدفشان روستاها و حاشیه شهر بود و کمکرسانی به افراد ساکن در این محدوده جغرافیایی، آن هم بیشتر در زمینه فرهنگی و تبلیغی و گاهی هم پروژههای عمرانی، اما از سال1397 نام گروه به نام شهید ابراهیم هادی تغییر کرد.
این روزها با شیوع کرونا تمام تلاششان را به کار گرفته اند تا با ارائه خدمات رایگان، بیماران در منزلشان درمان شوند.
کمی آن طرفتر از میدان نمایشگاه، تابلوی شهرک ارمغان به چشم میخورد. محلهای که شاید تعداد کمی از ما آن را بشناسیم یا گذرمان به این محدوده شهری افتاده باشد چراکه این شهرک هیچ راه ارتباطی با محلههای اطرافش ندارد و برای رسیدن به نزدیکترین خیابانهای اصلی اطراف باید مسافتی طولانی طی شود. نداشتن پل ارتباطی با دیگر محلهها باعث شده که شهرک ارمغان همچون جزیرهای جدا، در بافت منطقه ۱۱ قرار گیرد و برخلاف اینکه این منطقه را به عنوان بافتی برخوردار میشناسند، شهرک ارمغان همچون حاشیه شهر، با فقر و مشکلات متعدد بهداشتی و اجتماعی دست و پنجه نرم کند.
حمیدرضا صدوقی میگوید: قصه آدمهای جنگ، حکایت عروج دگرباره انسان است از خاک به افلاک و از فرش به عرش. صیاد از جنس همین آدمهاست. در میان همه حکایتهایی که از جنگ و آدمهایش شنیدهایم، خواندن قصه صیاد، مسافر صبح، لذت دیگری دارد. مگر میشود او را، خاطراتش را، حماسههایش را، نمازهای اول وقتش را، صفای باطنش و دوستی و رفاقتش با مردم کوچه و بازار را از یاد برد.
حدود ۳۰ سال است که در حوزه قرآن و مداحی فعالیت میکنم؛ تفسیر، تدبر در قرآن، تلاوت، تجوید، قرائت، روخوانی و حفظ (سورههای کاربردی نظیر: یس، الرحمن، تبارک، واقعه، جمعه و...) فعالیتهایی هستند که در طول این سالها به آنها پرداختهام. آن اوایل در یک مجموعهای با نام مکتب حضرت سکینه (س) در بولوار ابوطالب مشغول شدم. انواع فعالیتهای فرهنگی، آموزش قرآن و... را در آن برگزار میکردیم. مدتی که گذشت، مکتب جمع شد و من ادامه کلاسها و دورهها را در منزل شخصی خود برگزار کردم.
وکیلآباد، محلهای قدیمی با بافت سنتی است. افراد بومی این محله به طور سنتی شغلی را که پدرانشان داشتهاند ادامه میدادهاند. خادمی مسجد محله یکی از این شغلهاست که دارای اهمیت و قداست خاصی بوده است. خانواده جاویدی، از خانوادههای قدیمی محله وکیلآباد هستند که سه نسل خادمی مسجد محله را برعهده داشتهاند.
مسجد المهدی(عج) با اطلاعرسانی به اهالی فلسطین از پیشرفت بیماری کرونا در محله پیشگیری میکند.
رئیس شورای اجتماعی محله فلسطین در اینباره به شهرآرامحله بیان کرد: به منظور کنترل بیماری کرونا در محله گروهی اینترنتی توسط مسجد راهاندازی کردیم که ساکنان در آن عضو هستند و از این طریق مشاورههای پزشکی لازم به آنها ارائه میشود.
همه چیز اینجا نام و نشانی از «حمیدرضا» دارد. از درخت تنومند توت داخل حیاط که پدر پس از شهادت «حمیدرضا» کاشته بگیرید تا انبوه قاب عکسهای او که در جای جای این خانه کوچک به چشم میخورد. روحش هنوز توی این خانه نفس میکشد... در کنار پدر و مادری که هنوز پس از گذشت ٣٧سال داغ فرزند برایشان تازه است و به دوری او عادت نکردهاند. «حمیدرضا آزادی» متولد سال ١٣٤٦ شهید دفاع مقدس است که در دوازدهم اسفند سال١٣٦٢ در شانزدهسالگی در جزیره مجنون به شهادت میرسد. خبر شهادت او اما ١٣سال دیرتر به گوش مادر و پدر میرسد.
زن جوانی کنارم نشسته بود که شال روی سرش حدود 10 سانت عرض داشت و موهایش از قسمت جلو و پشت سر بیرون بود. به او گفتم: لطفا موهای زیبایت را بپوشان. رو به من کرد و گفت: به شما ربطی ندارد. لبخندی زدم و پاسخ دادم: همه ما در یک جامعه هستیم، و وقتی شما هم در این جامعه هستی، به همه مربوط است که چگونه پوشش داشته باشی! بحث ما از همانجا آغاز شد و طوری گل گرفت که متوجه گذر زمان نشدیم. آنقدر غرق صحبت بودیم که چندین ایستگاه از مقصدمان را رد کردیم.