محله سعدآباد - صفحه 5

محله

سعدآباد

محله سعدآباد در میان اهالی به‌واسطه خیابان معروفش، به نام سناباد نیز شناخته می‌شود. اما خیابان سناباد امروزی در زمین‌های روستای سناباد قدیم قرار ندارد و فقط در مسیر رسیدن به قنات آن بوده است. مزرعه سعدآباد از قدیمی‌ترین مزارع وقفی خراسان و شهر مشهد است. بنا بر وقف‌نامه گوهرشاد تمامی مزرعه سعد‎آباد وقف مسجد گوهرشاد شده است.

محله سعدآباد
حمیدرضا گیلانی‌فر بیش از آنکه معلم عکاسی باشد، معلم «چگونه زندگی کردن» است.
در ابتدای کوچه آبکوه یک، باغ بزرگی معروف به «مش ممدلی» قرار داشت؛ او مشهدی محمد علیانی بود و در گویش عامیانه مردم «مش‌ممدلی» خطاب می‌شد
محمد اخوان‌مهدوی و دوازده نفر از هم‌دور‌ه‌ای‌هایش از مشهد به‌عنوان بنیان‌گذاران دوره راهنمایی در سال ۱۳۵۱ در مقام مشاور راهنمایی تحصیلی در اداره فرهنگ مشغول به کار می‌شوند.
سناباد نه‌تنها برای مردم مشهد که برای ایرانیان نامی شناخته‌شده است؛ چنان‌که برخی نام قدیم مشهد را سناباد می‌گویند.
خیابان شهید مطهری‌جنوبی ۲۴ به نام «شهید غلامحسین ناصری‌محجوب» مزین و در محله سعدآباد واقع است. به گفته قدیمی‌های محله، این معبر مدت کوتاهی «کوی لعل» نام داشت.
مامان زری سناباد یکی از همان هاست که 35سال هر روز روی یک صندلی جلوی در خانه اش نشست و منتظر ماند. گواه این قصه هم اهالی سناباد هستند که 12هزار و‌775 روز چشم انتظاری او را تماشا کرده اند. روایت این صفحه، سطر به سطرش حکایت او و دلتنگی ناتمامش است که در آستانه سالروز وفات حضرت ام البنین(س) و روز تکریم مادران و همسران شهدا در گفت وگو با اصغر مجربی دیگر پسر مامان زری و دخترش مرضیه شکل گرفته است.
کمتر مشهد‌پژوهی است که برای دانستن درباره گذشته این شهر، سراغی از احمد ماهوان و کتاب‌ها و مقالاتش نگرفته باشد؛ کسی که گنجینه‌ای وزین از نادانسته‌ها درباره مشهدالرضاست. گواه این ادعا هم وجود کتاب‌‌های مصور از تاریخچه مشهد قدیم و آثار و متونی است که در طول بیش‌از نیم‌قرن گردآوری کرده و به چاپ رسانده‌است؛ آثاری چون «عکس‌های قدیم مشهد»، «تاریخ مشهد‌الرضا»، «بازار، در فرهنگ و ادب ایران زمین» و... تهیه نخستین نقشه شهر رو‌به‌توسعه مشهد‌ هم کاری از او و برادرکوچک‌ترش، مرحوم محمود، است که در سال60 به چاپ رسید.
کوچه شهید اسدالله زاده6/1یا مسعود‌غربی در منطقه‌یک و در محله سعدآباد واقع شده ‌است. خیابان مسعود‌غربی به معابری مهم مانند ابن‌سینا، اسدالله زاده و همچنین پاستور راه دارد. کوچه‌های یک سمت خیابان مسعود‌غربی به خیابان سناباد منتهی می‌شود. در انتهای کوچه به بوستان محلی کوچکی می‌رسیم که در حاشیه خیابان ابن‌سینا قرار دارد.
زهره دوره‌های خیاطی‌اش را که تمام می‌کند با همان دوخت‌ودوز سرش را گرم می‌کند تا اینکه در سال1378کارگاه کوچکی را در منزل پدری‌اش به راه می‌اندازد؛ در این دوره بیشتر وقتم به دوخت لباس، چادر و جانماز برای آشناها و همسایه‌ها می‌گذشت. سال1380 با همسرم که او هم خیاط بود، آشنا شدم و بعد از مدتی با همدیگر ازدواج کردیم. چون همکار بودیم کارمان را توسعه دادیم. درجریان حضور و رفت‌وآمدم در محله متوجه شدم که زنان سرپرست خانوار بسیاری در آنجا ساکن هستند که نیازمند درآمد و کار هستند اما چون مهارتی ندارند مجبور به انجام کارهای خلاف مثل فروش مواد هستند.
تختی که پیش از پیروزی انقلاب اسلامی «سعدآباد» نامیده می‌شد، امروز کهنه ورزشگاه شهر است که قامت خمیده و شمایلش به پیر فرتوتی می‌ماند که جان از تنش به در شده و غرور تاریخ پا بر جایش داشته است. بیست‌و‌ششمین روز از مهر‌ پاییزی به نام روز تربیت‌بدنی نام‌گذاری شده و در این میان مرور خاطرات و جست‌وجو در هویت تاریخی قدیمی‌ترین بنای سخت‌افزاری ورزش شهر خالی از لطف نیست.
کوچه دانشسرای جنوبی یا سناباد35 ‌در محله سعدآباد یکی از معدود کوچه‌های شهرمان است که مسکونی نیست. سمت چپ کوچه سرتاسر مراکز آموزشی و سمت راست آن دیوار باغ است. این کوچه که نزدیک به یک قرن قدمت دارد، در گذشته سرتاسر باغ‌های میوه و پر از دار و درخت بوده‌ است.
کسب مقام سومی مسابقات آسیایی شیرین‌ترین خاطره نوروزیان از سه سال حضور در میدان رقابت‌های ورزش‌های رزمی است. اما او ‌شیرینی کسب این ‌مقام را در سربلندی پدرش می‌داند که همیشه و همه جا در کنارش بوده است؛ «گرفتن لوح سپاس و هدیه از دست دو نفر از مدیران ارشد شهرداری منطقه یک، آن هم در حضور پدرم برایم واقعا باعث غرور و افتخار بود.»
هشت سال است پا در رکاب عاشقی گذاشته‌اند تا به قد ارادتشان به شاه خراسان در بیابان‌های جاده منتهی به مشهد الرضا(ع) مشقِ عشق ‌‌کنند. خادمان بی‌نام‌ و نشان و بی‌ادعای علی‌بن‌موسی‌الرضا‌(ع) که در روزهای آخر صفر، دل از شهر و دیار کنده و در مسیر جاده‌ها به خوش‌آمدگویی زائران حضرتش آمده‌اند. آمده‌اند ‌تا با استکانی چای خوش‌عطر و نانی گرم، خستگی‌ از تن زائر پیاده امام‌هشتم(ع) بزدایند و رسم میزبانی را به بهترین شکل به جای آورند. روایت، روایت خدمتگزاران مسجد سناباد محله سعدآباد است که از چهل روز مانده به روز موعود، در سه‌راهی دلبران‌ در تدارک میزبانی درخور میهمانان حضرتش هستند.
تاریخچه کوچه سناباد33 یا همان تربیت به‌ بیش از نیم‌قرن قبل بازمی‌گردد. این کوچه ‌ باغ بزرگی بوده است با دیوارهای کاهگی کوتاه .این کوچه به‌خاطر درختان سرسبز باغ یکی از زیباترین بخش‌های محله سعدآباد به‌شمار می‌رود. کوچه تربیت در اوایل دهه40 و قبل از تفکیک و چند تکه‌شدن‌فقط چهار ملک مسکونی داشت و مابقی متعلق به استخر سرپوشیده سعدآباد و اداره‌ها و مجموعه‌های وابسته به موقوفه گوهرشاد مشهور به باغی به همین نام بود.
خیابان طاهری در محله قدیمی سعدآباد قرار دارد. به گفته ساکنان قدیمی، قنات سعدآباد از این کوچه و رو به روی مسجد طاهری عبور می کرد. آب قنات به صورت جوی های پرآب، علاوه بر کوچه از میان خانه های بزرگ عبور می کرده است. کوچه طاهری از یک سو به خیابان سناباد و از طرف دیگر به خیابان های گلستان و اسدالله زاده راه دارد.
آن‌طور که ذوالفقار ذوالفقاری نقل می‌کند در مسابقه‌ای یکی از مربی‌ها هم‌دوره‌ای تختی بود و او را به‌خوبی می‌شناخت. او تعریف می‌کرد در محله‌ای که این پهلوان زندگی می‌کرد پسری دانشگاه قبول شده بود و توان پرداخت شهریه‌اش را نداشت. دکه‌دار روزنامه‌فروشی سرکوچه متوجه ماجرا شده بود و به این جوان پیشنهاد داد که شهریه‌اش را به عنوان قرض به عهده بگیرد تا هر وقت او به جایی رسید بدهی‌اش را پس بدهد. همین‌طور هم شد. آن جوان پزشک شد و بعد از تمام‌شدن درسش به‌سراغ دکه‌دار رفت. به او گفت دستش به دهنش می‌رسد و می‌خواهد بدهی‌اش را پرداخت کند. این ماجرا زمانی اتفاق افتاد که جهان پهلوان تختی از دنیا رفته بود.
کوچه شهید قرنی16 یا کوچه شهید جواد اکبری‌ در محله سعدآباد واقع شده است. آن‌طور که در خاطر قدیمی‌های کوچه ماندگار است این معبر پیش از دهه60 به کوچه «خوش» و سپس به «کوی سوزنچی» معروف بود. بعد از انقلاب بولواری که کوچه در آن قرار دارد به نام شهید سپهبد قرنی نام‌گذاری شد و این کوچه نیز به نام شهید قرنی16 پلاک شد. سپس با شهادت سرباز وظیفه جواد اکبری نام این شهید نیز زینت‌بخش کوچه شد.
تلخ‌ترین خاطره اسارت در نگاه او همان ‌آغازین دقایق اسارت ‌است؛ حس تلخ اسیری‌: بعد محاصره از سوی دشمن سربازی تیر‌بار را گذاشت رو به روی‌ ما و فریاد زد:‌ کدامتان شیعه هستید. اشهدتان را بخوانید؟‌ اشهدمان را خوانده و منتظر شلیک بودیم. به‌وضوح مرگ را در مقابل چشمانمان می‌دیدیم که ناگهان متوجه صدای خودرویی شدیم که به سمت ما می‌آمد و مدام چراغ می‌داد. خودرو که ‌‌ایستاد ‌سرباز به‌ سرگرد داخل خودرو احترام نظامی گذاشت. ‌حرف‌هایشان را ‌خوب متوجه نمی‌شدیم؛ اما فهمیدیم که سرگرد می‌گفت ما به دست این‌ها اسیر داریم و نباید کشته شوند. اما سرباز اصرار داشت حداقل دو نفر اول صف را بزند و من نفر اول بودم.
مادر شهید ضابطی از عیدغدیرهایی که خانه پدرهمسرش کلی برو بیا داشت؛ از همان سال اولی که عروس ضابطی‌ها شدم، روز عیدغدیر از 9صبح تا 11شب منزلشان پر از میهمان بود. من و سه جاری دیگرم و خواهرهای همسرم از صبح تا شب سر پا بودیم. پدرشوهرم سینی بزرگی را روی کرسی می‌گذاشت و آن را پر از دوزاری می‌کرد. آن‌قدر میهمان داشتند که وقتی شب می‌شد، ظرف عیدی خالی شده بود. من سر از پا نمی‌شناختم؛ از ته دل خوشحال بودم که به یکی از فرزندان نسل حضرت فاطمه(س) خدمت می‌کنم.
وقتی مادر عروس و داماد همدیگر را می‌بینند فوری هم را می‌شناسند. آن‌ها دوستان دوره کودکیِ هم بوده‌اند و هر دو در روستای بقمچ در اطراف چناران همسایه بوده‌اند و اقوام همدیگر را خوب می‌شناختند. مهدی بقایی می‌گوید :کل خواستگاری ما به خاطره تعریف کردن مرحوم مادرزهره و مادرم گذشت. نکته جالب خواستگاری ما این بود که شب‌ها با هم در مجلس خواستگاری از هر دری حرف می‌زدیم و روزها در دانشگاه در واحد بسیج کاملا جدی در جلسات حاضر می‌شدیم.