کودک - صفحه 10

خیابان امامت49 را که وارد می‌شویم نقاشی‌های روی دیوار حکایت از نزدیک‌شدن به فضایی مادرانه و کودکانه دارد. چندصد متر جلوتر، درب ورودی پارک مادر و کودک است. کسی اجازه بردن زیرانداز ندارد چراکه فلسفه ایجاد این پارک نشستن نیست. قرار است مادرانی که به‌دلیل داشتن فرزند امکان ورزش کردن ندارند، به اینجا بیایند و در کنار هم در محیطی امن، به ورزش و فعالیت‌های حرکتی بپردازند. پس از ورود، اولین چیزی که چشم‌نوازی می‌کند رنگ‌آمیزی‌های زیبا و متنوع است.
وقتی تصمیم گرفتم به این مسجد بیایم، با 100میلیون تومان اعتباری که به خانه عالم تعلق می‌گرفت و با همت مردم دو طبقه ساختیم و مسجد سروسامان نسبی گرفت. قبل از آن مسجد هیچ کمک درخور توجهی دریافت نکرده بود و حتی دیوارها طوری بود که از کوه‌های مجاور آب به داخل مسجد جاری می‌شد. یک‌بار پنکه روی سر خانم‌های نمازگزار افتاد. باید اوضاع را درست می‌کردیم تا جوان‌ها و نوجوان‌ها را جذب کنیم. به همین دلیل آستین بالا زدم و از مردهای محل هم کمک گرفتم. با هر مقدار اعتباری که جمع می‌شد بخشی از فضا را درست می‌کردیم. این‌ها بخشی از روایت غلامرضا غلامی روحانی جوان مسجد است.
کودکانی با وضعیت توان‌خواه و مددجویان شرایطی را دارند که خیلی در جامعه دیده نمی‌شوند، به این معنی که با وجود بالا رفتن سطح آگاهی در جامعه هنوز هم این کودکان از سطح یکسان خدمات آموزشی و توان‌بخشی بهره‌مند نمی‌شوند، بعضا خانواده‌ها این آگاهی را ندارند که فرزندانشان در چنین مراکزی می‌توانند رشد کنند و بعضا هم فضای آموزشی کم است و نکته اصلی دیگر هم این است که جامعه باید به این افراد به چشم یک انسان عادی نگاه کند و آن‌‎ها را بپذیرد.
بهمن گرگیج، شهروند ساکن شاهنامه18، درباره مشکلات بهداشتی می‌گوید: این زمین در مجاورت یک قبرستان قدیمی واقع شده است و فرزندان ما در چنین شرایط مشغول مسابقه و بازی می‌شوند که به لحاظ روحی و روانی مناسب سن آن‌ها نیست اما چون فضای جایگزینی برای آن‌ها نداریم نمی‌توانیم مانعشان شویم. به‌جز بهداشت روان، بهداشت محیط هم در این فضا وضعیت خوبی ندارد. در فصل گرما پشه‌هایی از جمله سالک در این زمینِ رهاشده فراوان هستند.
مرحوم دکتر محمدتقی صراف سال ۱۳۰۷ در خانواده‌ای مذهبی در شهر یزد متولد شد. او می‌گفت: «اولین جرقه‌های پزشک‌شدنم در همان دوران کودکی زده شد. کودک بودم که برادرم به دلیل ابتلا به بیماری دیفتری فوت کرد. آن‌زمان هنوز علم پزشکی این قدر پیشرفت نکرده بود تا بیماری‌ها به کمک واکسن درمان شوند. فوت برادرم تأثیر بسیاری روی اعضای خانواده از جمله پدرم گذاشت. او همواره به من تأکید می‌کرد؛ درست را بخوان و دکتر بشو تا کودکی به خاطر بیماری فوت نکند.
زینب آلبوبیری، ساکن محله کوی کارگران است که عشق برایش خلاصه می‌شود در دو چیز؛ مامایی و حضرت امیرالمؤمنین! دو وجه متفاوت شخصیت او به هم پیوند می‌خورد تا دلبستگی‌اش به حضرت امیر را در قالب رشته‌اش نشان بدهد. زینب حدود ۳ سال در هر ماه ۱۰ روز، زیر سایه حضرت پدر زندگی کرده است. اتاقش رو به گنبد مولا بوده و هر صبح با سلام به حضرت به مطب رفته و مشغول ویزیت رایگان بیماران در درمانگاه آستان مقدس علوی شده است.
روزی روزگاری قابله‌ها جایگاه مهمی در میان مردم داشتند. در هر محله و روستایی حتما یکی دو تا از آن‌ها پیدا می‌شد تا بی‌درنگ خودشان را به خانه زائو برسانند و بچه را صحیح و سالم به دنیا بیاورند. آن‌ها ناجی بودند و میان اهالی ارج و قرب خاصی داشتند و گاهی بدون هیچ چشمداشتی در تولد نوزادان نقش داشتند اما حالا مدت‌هاست تمام این مناسبات تغییر کرده است. با بازشدن بیمارستان‌ها نقش قابله‌ها روز به روز کمرنگ‌تر شد تا جایی که حالا می‌توان گفت قابلگی تقریبا فراموش شده است. ننه شیرین یکی از همین قابله‌هاست. پیرزنی باتجربه و همه فن حریف که کنار پسر و عروسش در خانه‌ای کوچک در خیابان ذاکری در محله شهید باهنر زندگی می‌کند.
فخرالنظاره رضوی، دختر ارشد میرزای ناظر که به فامیلی شوهرش «صفوی»شهرت دارد، تصمیم می‌گیرد عمارت چندهزارمتری مسکونی‌اش را به محلی برای نگهداری دختران یتیم 7تا12سال تبدیل کند.
بعد از گذشت مدتی استعداد مهرانه در دوخت لباس‌های عروسکی آشکار شد و مهرانه از مادرش خواست که خیاطی را به او بیاموزد. برای مادرش باورکردنی نبود چون مهرانه سن و سالی نداشت و کار با چرخ خیاطی صنعتی و برقی بسیار سخت بود. مادر با هماهنگی پدر، بخش‌های آسان و ساده خیاطی را به او آموخت و مهرانه نیز با علاقه و جدیت پیگیری می‌کرد.
ماهان هفت ساله که در اولین حضورش در مسابقات استانی موفق به کسب رتبه سوم شده، فقط یک سال است که در رشته ورزشی شنا آموزش را آغاز کرده است.می‌گوید: قهرمانی من در رشته پروانه بود که توانستم نفر سوم بشوم، اما دو نفر دیگر از من خیلی بزرگ‌تر بودند. چون رده سنی ما از 7 تا 9 سال بود و من کوچک‌ترین پسر گروه بودم. در روزهای اولی که به استخر می‌رفتم حتی لباس پوشیدن و بستن بند کفش‌هایم به‌تنهایی برایم کار سختی بود اما با کمک مربی توانستم خیلی زود این کارهای شخصی را یاد بگیرم. وقتی دلم می‌خواهد استراحت کنم کرال پشت را انتخاب می‌کنم.
علیرضا رسولی پور متولد سال1391 است و ساکن و بزرگ‌شده محله طلاب؛ پسری بانمک و دل‌نشین که امسال پایه سوم تحصیلی را شروع می‌کند. هم نقاش سیاه‌قلم است، هم خط خوبی دارد و هم عاشق دنیای ادبیات است. به قول مادرش در وقت‌های فراغتش روایت ضحاک را نقالی و یا در مسجد فقیه سبزواری مکبری می‌کند.
اینجا زندگی به رویتان لبخند می‌زند. یاد سیزده به‌درها می‌افتم. چنین جمع‌هایی را آخرین بار سیزده به‌در سالی دیده بودم که هنوز خبری از کرونا نبود ولی حالا فضای باز این زمین‌ها انگار شهروندان را قانع کرده است که می توانند ساعتی بی‌دغدغه کرونا، کاغذبادهایشان را به باد بسپارند و لبخند به لب بیاورند. بیشتر جمعیت حاضر ماسک دارند و این زمین‌ها آن‌قدر وسیع هستند که به آن‌ها اجازه دهد فاصله اجتماعی را رعایت کنند. از کنار هر جمعی که رد می‌شوم صدای خنده‌شان را می‌شنوم. گل می‌گویند و گل می‌شنوند.
جزئیات در نقاشی‌های محمدطاها سیدی آن‌گونه دیده می‌شود که در سایر هم‌سن و سال‌هایش کمتر به چشم می‌خورد. او با سن کمش، داستان‌گوی خوبی هم هست، ‌قصه‌هایی که ذهن کودکانه خلاقش آن را خلق می‌کند. این‌ها نشان از توجه پدر و مادرش به استعدادهای او دارد، به‌ویژه مادرش الهه زاهدی که خودش هم در نقاشی دستی در آتش دارد و فرزند 6ساله‌اش را در این زمینه به خوبی حمایت می‌کند. محمدطاها و خانواده‌اش ساکن محله امام‌خمینی(ره) هستند.
این قصه‌گوی موفق با تأکید بر اینکه 7سال اول زندگی، دوران طلایی زندگی انسان محسوب می‌شود می‌گوید: کسب مهارت‌های زندگی و مدیریت هوش هیجانی از مهم‌ترین مسائلی است که هر انسانی باید آن‌ها را بلد باشد و اگر کسی در فرآیند رشد این مهارت‌ها را کسب نکند، در بزرگسالی قادر نیست ارتباط خوبی با خانواده، دوستان، همکاران و محیط اجتماع داشته باشد.
ابتدای حضورم حس می‌کنم این فضای شاد و کودکانه تفاوتی با مهدکودک ندارد. بچه‌ها از این سو به آن سو می‌روند و آزادانه مشغول بازی هستند. کمی که بیشتر می‌گذرد و با مربی وارد گفت‌وگو می‌شوم همه چیز برایم تغییر می‌کند. جایی که به آن پا گذاشته‌ام تنها خانه بازی برای کودکان 3 تا 6سال در منطقه است. طرحی که به‌تازگی اجرایی شده است و زمین تا آسمان با رویکرد مهدکودک‌ها توفیر دارد.
وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شوند برایشان کار پیدا می‌کنم. ضمانت آن‌ها را هم خودم به عهده می‌گیرم. اکنون بچه‌هایی که تحصیلات عالیه دارند مشغول به کار شده‌اند. افتخارم این است که تاکنون برای هیچ یک از آن‌ها به کلانتری نرفته‌ام. به طور تقریبی طبق نظر روان‌شناسان افرادی که در فقر زندگی می‌کنند باهوش هستند. فقر مالی آن‌ها به‌دلیل فوت پدرانشان است. زمانی که فردی پدرش را از دست می‌دهد کسی را ندارد که به او رسیدگی کند. با این حال دست فرزندانم را گرفته‌ام و برایشان پدری می‌کنم. خوشحالم که اکنون آن‌ها را موفق می‌بینم.
ساخت بیش از ۱۵۰ عروسک خلاق از مواد بازیافتی برای نمایشنامه‌ها، نوشتن ۴۰۰ نمایشنامه، بازی در ۲۰ تئاتر، نویسندگی و کارگردانی بیش از ۳۰۰ مجموعه عروسکی نمایش تئاتر و... این‌ها بخشی از رزومه محترم رضایی، هنرمند ساکن محله آب و برق، است. او اولین نمایشگاه سه بعدی در زمینه حرکت امام رضا (ع) از مرو تا نیشابور را طراحی و اجرا کرده همچنین در سال ۸۹ اولین پینت‌بال زیر ۱۳ سال را طراحی و راه‌اندازی کرده است. کار‌های بسیاری از او در گروه کودک شبکه‌های خراسان رضوی، جنوبی، شمالی و کیش پخش شده است.
روزی ‌بعد از سخنرانی ‌در مراسم دعای ندبه، یکی از میهمانان، به میزبان گفته بود این آقازاده را صدا کنید بیاید. او جناب آقای حکیم‌باشی‌، از مدرسان و نیکان ساکن مشهد است که عمرش دراز باد. او من را کنار ‌‌کشید و درباره عبارتی عربی در سخنرانی‌ام از من پرسید. مانده بودم چه بگویم. تا آن روز همه هنرم اجرا و حفظ بود؛ بدون هیچ تفکر و اندیشه‌ای. اگر‌چه آنجا پدرم که کنارم بود، ماجرا را با توضیحاتی‌ جمع کرد، اما‌ تصمیم گرفتم از آن به بعد خودم متن‌ها‌ را جمع‌آوری و روی آن‌ها مفصل ‌تحقیق ‌کنم.
ماریاسادات حسینی می‌گوید: کودکان کار بچه‌های پاک و ساده‌ای هستند و به تحصیل علاقه دارند. با توجه به شرایطشان مجبور به کارکردن هستند. در کنار درس به آن‌ها قرآن و داستان‌های قرآنی می‌آموزیم. حتی نمایشنامه‌ای در این زمینه هم برایشان اجرا کرده‌ایم.
با کتاب می‌خوابیدم و با کتاب بلند می‌شدم. بوی کتاب را دوست داشتم. یکی بوی کتاب را دوست دارم و یکی بوی چرم. چون همه دوران کودکی‌ام با چسب و چرم بوده. همیشه عروسک‌های چینی یا کارهای چرمی درست می‌کردیم تا اینکه پدرم وارد کار پرورش پرنده شد و گفت دیگر نمی‌خواهد پشت من باشید. این اواخر که داشت پیشرفت می‌کرد، درگیر مریضی شد و آخر هم از سرطان کبد مرد. دکترها گفتند به خاطر اینکه مدت زیادی در محیط آلوده به میکروب بوده مریض شده است.