کل بازماندگان مشاغل قدیمی مشهد مانند نمدبافی، گلیمفروشی، نختابی، دلوسازی، زنجیربافی، علافی و عصاری در خیابان سرخس جمع هستند.
محله
مصلی
محله مصلی به دلیل قرارداشتن بنای تاریخی مصلی در آن، به این نام خوانده میشود. این بنای ۴۰۰ ساله در دوره صفویه و وقتی ازبکها مدام به مشهد حمله میکردند و اقامه نماز در مصلی طرق سخت شده بود، ساخته شد و تا مدتها نمازهای جمعه و اعیاد مردم مشهد در آن اقامه میشد. این بنا در ۱۵ دی ۱۳۱۰ به ثبت ملی رسید.
مکتب پیروان حضرت زهرا (س) که روزی با ۳۰نفر آغاز به کار کرده، حال بیشاز ۲۰۰ عضو ثابت و فعال دارد که برای نوعروسان نیازمند جهیزیه تهیه میکند، ازدواج سر میدهد، آشپزی میآموزد، طلبه پرورش میدهد و...
طبیب سنتی محله مصلی که مدرک دکترای طب سنتی دارد عضو اصلی کمیته علمی گیاهان دارویی جهاد کشاورزی خراسانرضوی است و کشاورزان را درزمینه کاشت سالانه انواع گیاهان دارویی استان راهنمایی میکند.
روزگاری به جای این چهارچرخهای آهنی، گاریهای چوبی ساخت دست حاج ماشاءالله و حاج غلامرضا آهنگر در خیابانهای مشهد جولان میداده است.
کمال رافعیپور دارای مقامهای زیادی در رشتههای مختلف ورزشی و بهویژه رشته بدنسازی است؛ سمیه، خواهرش هم ۱۵ سال در همین رشته به صورت حرفهای در میادین ورزشی حضور دارد.
حادثه تاریخی مسجد گوهرشاد هنوز هم کم و بیش در حافظه تاریخی مردم مشهد جای دارد، اما تغییر نام میدان ظاهرا چندان در گوش مردم آشنا و جا افتاده نیست.
انگشترسازها بهترین راویان سنگها و انگشترها هستند؛ اینکه هر سنگی از کجا آمده است و چه خواصی دارد. در این میان عقیق زرد یمانی شاید پررمزورازترین سنگ دنیای انگشترسازی این خطه باشد.
درست در تقاطع بزرگراه غدیر و بولوار مصلی نصب شدهاند، در یکی از شلوغترین و پررفتوآمدترین نقاط منطقه. دختری با لباس محلی با یک کیسه پر از گل ایستاده؛ آنسوتر پسری با آبپاش مشغول آبدادن به این گلهاست
اولین مدال زندگیاش را که سال۱۳۹۷ کسب میکند، مدال نقره هاپکیدو در سطح استان است. بعداز آن مقام سوم استان را نیز در همین رشته به دست میآورد، اما در همان مرحله متوقف میشود و چندسال بعد به مدال طلا میرسد.
طبقاتشان پر شده است از پلاستیکجات، پتو، حوله، ظرف و ظروف، دکوریجات و لوازم جورواجور. اینگونه بودنشان گواهی تاریخ و پیشینهای است که وجود داشته است. این بناهای فرتوت و پوسیده، روزی روزگاری کاروانسراهای قدیمی معروف زمان خود بودند اما حالا از نفس افتادهاند. بیشترشان آنطور که باید و شاید بازسازی و مرمت نشدهاند و هر لحظه خطر فروریختن آنها هست. آتشسوزی پلاسکو، فروریختن متروپل و... اتفاقهای ناگواری بودند که مجابمان میکنند پیش از وقوع حادثه باید چارهای اندیشید و ما را به سمت تهیه این گزارش سوق میدهند.
طاهره اکبرزاده متولد سال1342 یکی از زنان انقلابی است. یکی از هزاران زن شیردل که در آن دوره نمیتوانست یک جا بنشیند. طفل خود را به آغوش میکشد، اعلامیه پخش میکند و در راهپیماییها شرکت میکند. او حالا هم پس از گذشت سالها با فعالیت در بسیج، تهیه جهیزیه نوعروسان، آبادانی روستاها و حرکتهای جهادی انساندوستانه و... به حفظ و پاسداری از ارزشهای انقلاب اسلامی میپردازد. برای گفتوگو با او پا به خانهاش میگذاریم، خانهای قدیمی در انتهای مصلی. او هم با شور و حرارت از خاطرات گذشته و پیروزی انقلاب اسلامی برایمان میگوید.
مادری ۳۲ ساله و از اهالی انتهای خیابان مصلی ۲۸ است که در چند نمایشگاه گروهی شرکت کرده، در هر سبکی که فکرش را بکنید قلم زده، تا به حال تصویرگری چند کتاب و مجله را هم برعهده داشته است و سرانجام این روزها در فکر برگزاری یک نمایشگاه انفرادی هم هست. نمایشگاهی که وقتی اسم عنوانش را میپرسم میخندد و پس از چند ثانیه مکث پاسخ میدهد: «از کنج مطبخ» و بعد اضافه میکند که میخواهد انگیزهای باشد برای خانمهای خانهدار که برای رسیدن به اهدافشان تلاش کنند.
برعکس برخی که تحمل بوی خاص کله پاچه را هم ندارند، عدهای هستند که رابطهشان با کلهپزی، رابطه شیرین است با فرهاد، همان قدر دراماتیک و عاشقانه. شب را به امید کله پاچه سر بر بالین میگذارند، صبحها سپیده نزده ماشین را آتش میکنند، به سمت طباخی میتازند تا گوشه دنج بهشت موعودشان بنشینند، چشم و زبان و گوشت کله پاچه را بزنند بر بدن و بعد تمام روز، بشاش و پرانرژی باشند. این عشق و علاقه به کله پاچه را وقتی عمیقا درک کردم که صبح زود گذرم به کله پزی قدیمی محله کارمندان اول افتاد. مدیر این طباخی علی دلخوش است. کلهپز قدیمی شهر که وردست پدرش کلهپزی را یاد گرفته است.
قدسیه صمدی از پدر چیز زیادی به یاد نمیآورد و هرچه میداند بعدها از زبان مادر و خواهر بزرگترش میشنود زیرا وقتی دوساله میشود، پدرش از دنیا میرود و صمدی از زمانی که دست راست و چپ خود را میشناسد، میخواهد به همه نشان دهد دختران هم میتوانند نام پدر خود را زنده نگه دارند. او برای این هدف سالها زحمت میکشد. از همان روزهایی که با یک کندوی عسل در پشتبام خانه خود شروع به کار میکند تاکنون که علاوه بر اعضای خانواده خود، برای 100 نفر دیگر به صورت مستقیم و غیرمستقیم شغل ایجاد کرده است.
داستان درباره دختر١٩سالهای است که از دوران کودکی بیماری آسم دارد و هر بویی او را آزاد میدهد. این دختر با پشتکار و علاقهای که دارد کارگاه کوچک عطرسازی در آشپزخانه خانهاش راه میاندازد و حالا عطرهایی تولید میکند که دیگر برای بیماران آسمی و...آزار دهنده نیست. مونس قنبرباغی از این شغل کمترشناخته شده برایمان میگوید.
١۶روز فاصله واقعا زمان کمی بود. نه با عقل و محاسبات نظامی جور درمیآمد نه با منطق چرتکه و حسابوکتاب سنجش توان نیروهایی که خسته بودند و خیلیهاشان رفقای خود را در کربلای۴ جا گذاشته بودند. عملیات کربلای۵ در شرایطی انجام شد که رزمندگان ما هنوز خستگی عملیات چند روز قبل در ساق پایشان مانده بود و بوی خون و باروت ریههایشان را پُر کرده و زخمهایشان تازه تازه بود.
خیابان سرخس یکی از خیابانهای قدیمی و هویتی مشهد است. این خیابان مرز منطقه5و6 قرار گرفته و از پنجراه پایین خیابان به صورت اُریب جدا میشود و خودش را تا چهارراه قهوهخانه عرب میرساند. پیرمردهای با تجربهای در این خیابان به چشم میخورند که هر کدام در حُجره زهوار در رفتهای شغلی را سر پا نگه داشتهاند و لقمه نان حلالی را در میآورند. اگر نام این خیابان به گوشتان خورده و اطلاعی از مشاغل این خیابان ندارید؛ این گزارش را از دست ندهید.
اقدام پسندیده ابراهیم صفایی در این روزهای شیوع ویروس کرونا و خانهنشینشدن مردم همان کاغذی است که روی آن نوشته شده مردم میتوانند در این شرایط به صورت حساب دفتری از مغازه خرید کنند. میپرسم که چطور این تصمیم را گرفته و پاسخ میدهد: حالا که بیشتر مردم خانهنشین شدهاند خانوادهها بیشتر دور هم توی خانه جمع میشوند و خورد و خوراکشان هم بیشتر میشود. خودم را گذاشتم جای آن پدر خانهنشینی که شرمنده زن و بچهاش میشود، کارگر روزمزدی که جیبش خالی است و حالا در این شرایط سخت میتواند نان حلال سر سفره ببرد. کاسبها باید توی این شرایط هوای مردم را بیشتر داشته باشند تا بتوانیم این بحران را با کمک هم پشت سر بگذاریم.