خانواده شهید مرتضوی، نوروز سال ۹۵ میزبان رهبری بودند
هفتم فروردین سال۹۵ برای خانواده شهید سیدمرتضی مرتضویلراسکویی تاریخ مبارکی است؛ روزی که مقام معظم رهبری قدمهایشان را بر فرش خانه «سیدآقا» گذاشتند و چشم اعضای این خانواده را به دیدارشان روشن کردند. انگار این دیدار، قسمت این خانواده بود.
دست تقدیر وقتی این رویداد زیبا را برای آنها نوشت که دو نفر ازسوی رهبر معظم انقلاب راهی خانه همسایه که دو شهید در خانواده داشتند، شده بودند و سربسته وعده دیدار را داده و پرسیده بودند در نزدیکی خانه شما منزل شهید دیگری هم هست و آنها نشانی خانه همسایه را داده بودند و اینگونه بود که نام پدر شهید مرتضوی همانجا در فهرست دیدارهای آقا، ثبت و زمینههای این دیدار فراهم شد.
سربازی بهانه عزیمت به جبهه
۶۳ سال است که خانواده شهید مرتضوی ساکن خیابان فارابی هستند؛ شهیدی که در ۹اردیبهشت ۱۳۶۲ زمانی که شش ماه بیشتر از خدمت سربازیاش نمیگذشت، به شهادت رسید.
سیدمرتضی میتوانست بهدلیل خواندن درس طلبگی از معافیت سربازی استفاده کند
سیدمرتضی میتوانست بهدلیل خواندن درس طلبگی از معافیت سربازی استفاده کند، اما حرف امام برای او بسیار حرمت داشت و باید اطاعت میکرد.
دوره عزیمت او به جبهه، همان زمانی بود که امام تاکید به رزمندگی جوانان داشتند و ازسویی مادر، وابستگی و علاقه شدیدی به این فرزندش داشت و اجازه نمیداد از او خیلی دور شود. سیدمرتضی مانده بود بین عشق مادری و فرمان امام چه کند که سرانجام تصمیم گرفت برای اینکه دل مادرش نرنجد، به بهانه خدمت سربازی عازم جبهه شود.
شهادت در عملیات پاکسازی
۲۹ فروردین۶۲، آخرین روز از آخرین مرخصی سیدمرتضی بود. همان روز بود که او بار دیگر به کردستان بازگشت و چند روز بعد به قصد آزادسازی این منطقه، عازم روستای باینچوب سنندج شد که در آن محل با ضدانقلابیهای کومله درگیر شدند.
برادر شهید برپایه شنیدههایش از همرزمان برادرش، درباره چگونگی شهادت او در آن روز اینگونه تعریف میکند: برادرم درشتهیکل و قوی بود. گویا وقتی دشمن در دوربین تفنگ سیمونوف گروه پاکسازی را زیر نظر داشته، بهدلیل درشتهیکل بودن برادرم تصور میکند او فرمانده گروه است، بنابراین او را نشانه میگیرد و با شلیک یک گلوله به پیشانی، به شهادتش میرساند.
سیدمرتضی؛ عزیزِ خانواده
شهید سیدمرتضی مرتضوی در سال۱۳۳۸ بهدنیا آمد و شد فرزند هفتم از یک خانواده متدین یازدهنفری. او از همان دوران کودکی و نوجوانی، ویژگیهایی داشت که او را از خواهر و برادرهایش متمایز میکرد.
برادر شهید با اشاره به اینکه پدر صدساله شده و کمی کسالت دارد و حافظهاش برای دادن اطلاعاتی درباره شهید یاری نمیکند، تعریفهای پدر و مادرش را که ۱۴ سال پیش به رحمت خدا رفته است، در وصف شهید برای ما بازگو میکند.
آنطور که ابراهیم مرتضوی، برادر کوچکتر شهید، برایمان از کودکی و نوجوانی او تعریف میکند، سیدمرتضی زمان انقلاب بسیار فعال بوده و اعلامیههای امام و انقلاب را به خانه میآورده است. میگوید: با وجود اینکه شهید فرزند هفتم خانوادهمان بود، بیشتر از سن شناسنامهایاش میفهمید و همه روی او حساب دیگری میکردند.
او طرز رفتار با همه بهویژه پدر و مادر را خیلی خوب میدانست و از همان کودکی با همه بسیار گرم و گیرا رفتار میکرد که بهدلیل همین ویژگیهایش، مادر در زمان جوانیاش در میان همه فرزندان دیگرش، علاقه خاصی به او داشت و اجازه عزیمت به جبهه را به او نمیداد.
شهید تا پیش از عزیمت به جبهه، از سال۵۵ نیمی از روز، وردست پدر چرم فروشی میکرد و نیم دیگر روز را به تحصیل درس طلبگی در مدرسه حاجآقا موسوینژاد میپرداخت و از طلبههای ممتاز بود.
ازآنجاییکه خانواده مذهبی و متدینی بودیم، شهید حتی در زمان کودکی هم تحصیلات ابتدایی را در مدرسه مذهبی حاجی عابدزاده (مدرسه باقریه) گذرانده بود.
خاطرم هست همان زمانهایی که هنوز درس حوزوی را تمام نکرده بود و تصمیم گرفته بود به بهانه خدمت سربازی راهی جبهه شود، مادر بسیار اصرار داشت که دامادش کند، اما او میگفت صبر کنید تا به سربازی بروم و بازگردم. بعد هرچه شما بگویید، انجام میدهم.
پای ثابت راهپیماییهای انقلابی
شهید سیدمرتضی از دو سال پیش از پیروزی انقلاب، فعالیتهای انقلابی اش را شروع کرده بود. آن زمان آقای صفایی که خودش هم از فعالان و تاثیرگذاران انقلاب مشهد بود، مجموعه جلسات هفتگی سیاسی را برگزار میکرد که سیدمرتضی در تمام آنها شرکت میکرد.
آنطور که برادر شهید میگوید، این جلسات بهگونهای بود که بهدلیل امنیتی، مکان جلسه هفته بعد اعلام نمیشد و در زمان نزدیک به برگزاری هرجلسه بهصورت سِری به اعضا اطلاعرسانی میشد تا امکان نفوذ دشمنان به این جلسات، کمتر باشد.
سیدابراهیم درباره نخستین تظاهرات مشهد که سیدمرتضی هم در آن حضور داشت، توضیح میدهد: آقای صفایی آن روز من و یکی دیگر از بچههای محله را که پسر خواهر آیتا... نوقانی بود، مامور کرده بودند که تا رسیدن گروه تظاهرکننده که حدود ۲۵ نفری میشدند، مراقب چوبهایی باشیم که برای تظاهرات در زورخانه نزدیک مسجد، مخفی کرده بودند.
قرار بود چوبها را بردارند و برای اولینبار به تظاهرات بپردازند. نخستین تظاهرات آن روزها را آقای صفایی معروف، رهبری کرد.
او این گروه بیستوپنجنفره را از مسجد فاضل بازارچه سراب دورهم جمع کرد و هرکدام آنها به نشان اعتراض به حاکمیت موجود، یک چوب به دست گرفتند و در طول بازارچه، به راه افتادند. حدود ۱۰ دقیقهای گذشت که گروه به انتهای بازارچه رسید و همانجا بود که ماموران شهربانی متفرقشان کردند.
شهید پس از این تظاهرات در راهپیماییهای دیگر مشهد هم که آقای صفایی رهبری میکرد، شرکت کرد. صفایی در تلاش برای پیروزی انقلاب تا حدی پیش رفت که پس از انقلاب نیز با فعالسازی و رهبری کمیتههای انقلابی و مبارزه با شیوع موادمخدر، در بین مردم مشهد و بسیجیان به ژنرال صفایی معروف شد.
جوانها سرشان را ماشین کنند
برادر شهید در بیان خاطرهای دیگر از زمان اوج فعالیتهای انقلابی در مشهد میگوید: خاطرم هست در دی ۱۳۵۷ حضرت امام امر کرده بودند همه سربازها از پادگانها خارج شوند و به خیابانها بیایند و برای اینکه رژیم شاهنشاهی نتواند زیاد آنها را اذیت کند، از همه جوانها خواسته بودند که سرهایشان را ماشین کنند و به خیابانها بیایند که برادرم و پسرخالهام نیز که فعال انقلابی بودند.
همین کار را کردند و وقتی ماموران، آنها را با سربازها اشتباه گرفته بودند و قصد بازداشتشان را داشتند، برادرم توانسته بود از آن محل فرار کند، اما پسرخالهام، حاجهادی رحمانی را دو ماه زندانی کردند.
خواب آرام مادر و شهادت پسر
پس از اینکه سیدمرتضی به جبهه رفت، شوری عجیب بر دل مادرش افتاده بود و شبها موقع خواب آرامش نداشت، اما شب شهادت انگار معجزه شده بود که صدیقه اتابکیشریعتی بیآنکه از شهادت فرزندش اطلاع داشته باشد، بسیار آرام خوابید. چند روز بعد، خبر آوردند که سیدمرتضی همان روز به شهادت رسیده است.
درددلهایمان را با آرامش، گوش دادند
هفتم فروردین امسال برای خانواده شهید مرتضوی روزی بهیادماندنی است؛ «آن روزِ خوب که فرش خانهمان به قدمهای آقا متبرک شد، یک روز باورنکردنی بود. وعده دیدار را داده بودند، اما باورش برای ما سخت بود؛ برای همین کل خانواده را که ۷۰، ۸۰ نفر میشوند، هماهنگ کردیم، اما فقط ۱۰، ۱۵ نفر از بستگان که بزرگترهای خانواده بودند، توانستند آقا را زیارت کنند و افتخار میزبانی ایشان را داشته باشند.»
برادر شهید با اشاره به آن روز میگوید: در ابتدا آقا چنددقیقهای با پدرم به زبان ترکی صحبت کردند. پدرم شکستهوبسته خاطراتی از شهید تعریف کرد و بعد آقا از ایشان پرسیدند چرا مجرد هستید که پدر گفته بودند فرزندانم، مراقبم هستند.
بعد از تمام شدن صحبتهایشان، خواهر و برادرها به آقا معرفی شدند و هرکدام شرح حال کوتاهی از زندگی خود گفتند و اینکه چطور روزگار میگذرانند، اما من خودم اینقدر از حضور ایشان خوشحال بودم که نخواستم وقتی از این دیدار بگیرم.
در ابتدا آقا چنددقیقهای با پدرم به زبان ترکی صحبت کردند. پدرم شکستهوبسته خاطراتی از شهید تعریف کرد
هرچه تعارف کردیم، آقا برای شام نماندند و گفتند تعدادمان زیاد است و به زحمت میافتید. در پایان این دیدار هم چفیهشان را به برادر بزرگترم دادند و یک جلد کلاما... مجید که چند خطی با دستخط خودشان در آن نوشتهاند، به ما هدیه کردند و یک هدیه ارزشمند دیگر از حرم مطهر نیز به ما بهعنوان یادگاری و تبرک دادند که تکهای کوچک از سنگ مضجع شریف امامرضا (ع) است.
یک گمشده
ازآنجاییکه خانواده شهید مرتضوی اصالتا مذهبی و متدین بودند، روایت «سیدآقا» شدن نام پدر شهید هم خواندنی است و شنیدنی؛ «زمان رضاشاه پهلوی که پدربزرگم برای گرفتن سجل پدرم به ثبت احوال رفته بود، چون آن زمان مذهبزدایی حاکم بود، گفته بودند اسم جعفر ثبت نمیشود و سید را هم نمیشود پیشوند آن کنی که پدربزرگم برای اینکه نام پدرم متبرک و زیبا باشد، نام پدرم را «سیدآقا» گذاشته بود و حتی خواهر ایشان را هم، چون نام مذهبی را آن زمان قبول نمیکردند، به نام «سیدخانم» در شناسنامه به ثبت رسانده بودند.
حرف آخر سیدابراهیم درباره عموی بزرگش است که در گذشته سر مسائلی که بین خانواده و او پیش میآید، از خانواده جدا میشود و تاکنون هنوز کسی از او خبر ندارد. خیلی دلش میخواهد چند سطری از سیدرضا مرتضویلراسکویی، عموی بزرگش بنویسیم تا شاید این مطلب بهانهای باشد برای پیدا شدن ردی یا نشانی از عموی بزرگ خانواده یا نوهها و نتیجههایش.
* این گزارش سه شنبه، ۷ اردیبهشت ۹۵ در شماره ۱۹۰ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

