بعد از چهار سال اسارت معدهام از غذا خوردن تعجب کرد!
۶ فروردین ۶۵، روزهای پایانی عملیات والفجر ۹ است و درگیریهای پراکنده. ۷ نفر از جاماندگان عقبنشینی روی یک تپه در چوارته عراق هستند، غافل از اینکه عملیات لو رفته است و حلقه محاصره تا صبح تنگ و تنگتر خواهد شد و به اسارت خواهد انجامید. دمدمای صبح از گلولههایی که از مسلسلها و ژسههای این ۷ نفر شلیک شده است، نعش خیلی از افسران عراقی نقش بر زمین است، اما راهی جز انداختن سلاح بر زمین و تسلیم شدن نیست. تیری نیست.
تجهیزاتی نیست و ارتباط با گردان کاملا از بین رفته است، اما هنوز هم عراقیها از نزدیک شدن به این ۷ نفر بیمناکاند.صدایی از دور میآید: انتم تعال... و قدمی مردد برداشته میشود. همین قدم، میشود اولین قدم ناصر بهلولیکاریزنو ۲۰ ساله به سوی اسارتی ۴ ساله.
اسارتی که شکنجههای جسمیاش سبب میشود او در اولین روز بازگشتش با خوردن سهقلیه جگر ناقابل روانه بیمارستان شود. خودش میگوید: «معدهام تعجب کرده بود، شاخ درآورده بود و هضم نمیکرد که این چه غذایی است؟ پزشکان نگران ترکیدن معدهام بودند. ۴ سال بود از این چیزها نخورده بودیم، حق داشت معده بیچاره!»
شهادت یا اسارت
هنوز کوچک بود برای رفتن به جبهه و جنگ. قوارهاش زیاد به این چیزها قد نمیداد که رفته بود پایگاه بسیج محل و خواسته بود برود جبهه. بار اول گفتند؛ «تو شرایط رفتن را نداری.»، ولی نوجوان ۱۶، ۱۷ ساله آن روزهای کوچه حاجآقاجان از اصرارهایش دست نکشید تا به ۱۸ سالگی و زمان سربازی رسید. بهترین راه، ورود به سپاه بود. بیبروبرگرد آدم را تا خود خط مقدم میبرد. این شد که لباس سپاه را بر تنش کرد و چند ماه بعد رزمنده شد.
یکسال گذشت تا به عملیات والفجر ۹ و درگیریهای روزهای آخرش رسید. ناصر بهلولینوکاریز آن لحظه که در محاصره عراقیها، مانده بود که بین شهادت و اسارت کدام را انتخاب کند، به این چیزها فکر میکرد.
هوا که گرگومیش شد و گلولههای ژسهاش کمکم تمام شدند، کودکیها و مقطعی درس خواندن هایش را، آن ۶، ۵ ماه شاگرد نجار شدن، مدتی در بسیج بودن و حتی دخترخالهاش را خوب به یاد میآورد. گرگومیش هوا روبهرو را پنهان کرده بود؛ شهادت یا اسارت؟ دودوتا چهارتایش در آن لحظهها میگفت با اسارت باز هم میشود به وطن خدمت کرد، اما شهادت در آن لحظه دردی از کسی دوا نمیکرد.
چند نفر گفتند شاید بشود فرار کرد. این شد که به دل شیاری زدند که از کنار تپه پایین میرفت، اما احاطه نیروهای عراقی به تمام نقاط تپه اجازه این کار را نمیداد. آن چندنفر شهید شدند و بقیه اسیر.
عراقیها باز هم ترس داشتند که نزدیک شوند. گفتند: انتم تعال. رزمندهها چند قدمی که جلو رفتند، دیدند دستهایشان خالی است. آنجا بود که اولین شکنجهها آغاز شد؛ «ما را میبردند بالای سر جنازههایی که شب گذشته با سلاح ما کشته شده بودند. چند افسر بینشان بود. میگفتند این کار شماست و هی ما را میزدند. آن روز کمدردترین شکنجههای دوران اسارتمان را میچشیدیم.»
ما را میبردند بالای سر جنازههایی که شب گذشته با سلاح ما کشته شده بودند و شکنجه آغاز شد
چرخ و فلک پنکهای با چاشنی پلنگ
نخستین بازجویی از بهلولی در استخبارات شهر سلیمانیه است؛ «آنجا منافقان، مترجمان اعترافگیرندگان بودند و جنس بازجوییها به صورتی بود که بسیار وارد جزئیات میشدند و به این دلیل که از ایران و جنگ ما اطلاعاتی داشتند، زیاد نمیشد با دروغ و فریب آنها را گول زد. هر چیزی را باور نمیکردند و مدام ما را شکنجه میدادند.
آن یکهفته اول شاید بدترین دوران اسارتم بود. تنها خوبی آن روزها این بود که میدانستیم تعداد اسرای عراقی در عملیات آخر، پنج برابر ماست و به همین دلیل آنها نمیتوانند ما را در اسارت، شهید کنند، چون برای باز پسگرفتن ۴۰، ۵۰ هزار اسیر خودشان که در ایران بودند، به ما نیاز داشتند.»
همه اسرا میدانستند که عراقیها بهشدت به دنبال پیدا کردن پاسداران هستند؛ «از ما متنفر بودند. اطلاعات جنگ ما، نوع سلاحها و تاکتیکهایمان برای آنها بسیار مهم بود. آن روزها دونفر از بچهها زیر شکنجهها تاب نیاوردند و من و چند نفر دیگر را که پاسدار بودیم، لو دادند.»
از لحظهای که بهلولی و پاسداران دیگر لو میروند، شکنجهها سخت و سختتر میشود؛ «وارونه از پنکه سقفی آویزانمان میکردند و پنکه را روشن میکردند. در حالی که بهشدت میچرخیدیم، با شلنگهای ضخیم بر سر و بدنمان میزدند. پایان این شکنجه، زمان از هوش رفتنمان بود. زمانی که به هوش میآمدیم، دوباره روز از نو بود و روزی از نو. گاه چهار یا پنجباردر روزاین شکنجه تکرار میشد.»
ریتمی برای آزار روح
بعد از استخبارات سلیمانیه، نوبت بازجویی در استخبارات بغداد است؛ «اینجا سراغ اطلاعاتی را میگرفتند که به درد ارتش عراق در طرحریزی تاکتیکهایش میخورد. در این مرحله نوع شکنجهها تغییر میکرد. ریتمی آرام و یکهفتهای بود برای آزار روح. ما هم البته راهبلد شده بودیم. برای بازجویی که میآمدند، من خیلیوقتها خودم پیشقدم میشدم. فرمولی برای بازجوییهای آنجا داشتم که خیلی کمک میکرد؛ دروغ بگو، اما تندتند و بدون لکنت و لحظهای درنگ.»
البته همه شکنجهها جسمی نیست، عراقیها خوب میدانستند چطور با روان یک رزمنده مسلمان ایرانی بازی کنند؛ «بین شکنجههای روحی که در این بازه زمانی انجام میشد، شکنجههای جسمی گم بود. تعدادی از معارضان زن عراقی را آورده بودند و در مقابل ما شکنجه میدادند. تحملش خیلی دشوار بود. یا چندنفری میفرستادند داخل سرویس بهداشتی برای قضای حاجت و گاهی هم تا چندین روز از دستشویی رفتن خبری نبود.»
مسافران رمادیه
پس از هفته دوم حضور بهلولی در استخبارات بغداد، نوبت به دژبان مرکز عراق میرسد؛ «یکهفتهای هم باید شکنجههای آنجا را تحمل میکردیم. اطلاعات نظامی، وضعیت نیروها، تجهیزات نظامی ایران و تعداد نیروها در بازجوییهای این دژبانی بسیار اهمیت داشت که خوشبختانه نتوانستند اطلاعاتی از کسی بگیرند. یک هفته حضورمان در این محل پیشدرآمدی بود برای ورود به تونل مرگ در اردوگاه اسرای شهر رمادیه.
بدون اینکه حتی گوشهای از آسمان را ببینیم، با اتوبوسهایی به اردوگاه رفتیم و بعد نوبت به عبور از تونل مرگ رسید. در این تونل عراقیها در دوصف میایستادند و راهی برای عبور ما باز میکردند. پیاده که شدیم، کتک خوردن شروع شد. با کابلهای برق فشار قوی آنقدر کتکمان زدند که حتی بعضیهایمان از حال رفتیم.»
شکنجههای پنج وحبی
اردوگاه ۱۰، شهر رمادیه. اردوگاهی که ۴ قاطع یا ساختمان دارد؛ «محل استقرار ما آسایشگاه ۶ از قاطع ۲ بود. جایی که ۶۰ اسیر را در آن مکان جا میدادند و طبق محاسبات ما کل مساحتی که به هر اسیر داده میشد، چیزی حدود چهار یا پنجوجب جای خواب بود.
سرویس بهداشتی، جای خواب، بستر مریضیهایمان و هر امری که داشتیم، در همان پنجوجب جا خلاصه میشد. خوبیاش، اما اعتقاد اسرا بود. اعتقادی که نمیگذاشت هیچ اطلاعاتی لو برود. شاید بحثهای ایدئولوژی و معنوی که رزمندههای ما داشتند، سبب میشد به سختیها زیاد فکر نکنند و زیر بار شکنجهها تاب بیاورند و تازه در مقابل بعثیها بایستند و گاهی هم حتی آنها را مسخره کنند.»
بهلولی باز برمیگردد به آن روزها: «بودند تعدادی از بچهها که به مشکل برخوردند و خودکشی کردند، ولی این اتفاق برای کسانی افتاد که اعتقاد و صبرشان تمام شده بود و به ته خط رسیده بودند؛ البته حق هم داشتند. در اردوگاه غذا شکنجه، آب شکنجه، روزه شکنجه، راه رفتن هم شکنجه بود و هر کسی نمیتوانست تاب بیاورد. فقط کسانی میتوانستند همه این چیزها را طاقت بیاورند که هرروز برای تقویت اعتقاداتشان تمرین میکردند و ناامید نمیشدند.»
قرآنخوانی و خواندن دعاهای کتاب مفاتیح و انجام اعمال مذهبی تنها تفریحات بهلولی و هماردوگاهیهایش است که البته همیشه هم بهسادگی برگزار نمیشده است؛ «یکبار به خاطر دعایی که دستهجمعی در یکی از مناسبتها در آسایشگاه خواندیم، آب و تاید و غذا را مخلوط کردند و گذاشتند جلویمان، برای یکهفته هم ما را حبس کردند.
خاطرم هست بعد از یکهفته که فرمانده اردوگاه در آسایشگاه را باز کرد، شروع کرد به حرف زدن و اینکه چرا این کارها را میکنید؟ یکی از بچهها بلند شد و گفت:، چون شما به ما تلویزیون نمیدهید و ما ناچاریم دعا بخوانیم. برای همین حرف، فرمانده اردوگاه حتی چندنفر را توبیخ کرد که چرا به اینها تلویزیون نمیدهید؟ غافل از اینکه ما خودمان داخل تلویزیون آب میریختیم و میسوزاندیمش تا برنامههای منافقان و مبتذلات تلویزیون عراق را نبینیم.»
رحلت امام و چلچراغ تلخ
بدترین خبر در دوران اسارت برای بهلولی خبر رحلت امام است؛ «آن روز بلندگوی هر ۴ قاطع همزمان اخبار ایران را پخش کرد. خبر، مربوط به رحلت امام بود. عراقیها بعد از اعلام این خبر همه سربازهایشان را از اردوگاه بیرون کشیدند. دوسه روزی هیچ کاری با اسرا نداشتند. میدانستند این قضیه واقعا برای ما حساس است. میدانستند اگر درگیری رخ دهد، باید همه ۲ هزار نفری را که در اردوگاه بودند، بکشند. تا دو روز عزاداری کردیم.»
تلخترین خبرها بعد از خبر رحلت امام، خبرهای مربوط به شکست عملیاتهاست؛ «بدتر از همه، عملیات چلچراغ بود که عراق در آن هزار و ۵۰۰ زن، کودک و سالمند را اسیر کرده و به اردوگاههای خانوادگی برده بود. این خیلی برای ما دردناک بود. آنها ناموس ما بودند و این بدترین شکنجه روحی آن واقعه به حساب میآمد و فکر اسرا را بسیار درگیر میکرد.»
پیامی که تن عراقیها را لرزاند
در درگیری که در یکی از اردوگاههای ایرانی پیش میآید، چند اسیر عراقی کشته میشوند. در همین زمان عراق به فکر تلافی میافتد و احتمال کشته شدن اسرای زیادی میرود؛ «عراقیها میخواستند برخی از اسرا را بکشند که آیتا... رفسنجانی به عراق پیغام دادند به ازای هر اسیری که شما بکشید، ما ۱۰ جنازه تحویل شما میدهیم. عراقیها بهشدت از ایشان میترسیدند و مطمئن بودند اگر حرفی از زبان ایشان بیان شود، حتما به آن عمل میکنند، برای همین با توجه به اینکه تعداد اسرای آنها در ایران پنجبرابر ما بود، ما را نکشتند.»
عراقیها میخواستند برخی از اسرا را بکشند ایران پیغام داد به ازای هر اسیری که بکشید، ما ۱۰ جنازه تحویل میدهیم
عراق برای اینکه دست پیش را در سالهای آینده بگیرد، آمار واقعی اسرا را اعلام نمیکرد؛ «یک سال اول، نام بسیاری از ما را به صلیبسرخ اعلام نکردند. پس از یکسال بود که ماموران صلیبسرخ برای نامنویسی به اردوگاه آمدند. صلیب که نبود؛ خود آمریکا بود. اسممان که وارد لیست آنها شد، وضعیتمان هم بدتر شد. آنها هیچ فایدهای برای اسرا نداشتند.
این قضیه آنقدر مشهود بود که هربار که آنها به اردوگاه میآمدند و ما از مشکلاتمان میگفتیم، با رفتنشان شکنجههای ما چندبرابر میشد. آب و برق را قطع میکردند و از غذا هم تا مدتی خبری نبود. تصور ما این بود که تمام اطلاعات را به عراقیها و منافقان تحویل میدهند.»
حسرت چهارساله آسمان
۲۶ مرداد ۶۹؛ بلندگوها خبر آزادی اسرا را میدهند. گویا ایران اعلام آمادگی نکرده است، اما وضعیت عراق بحرانی است. نیروی انسانی کم دارد. کویت وضعیت آشفتهای دارد.
جنگ دوم خلیج هم عراق را پرتلاطمتر از هر زمان دیگری کرده. از سوی دیگر دست آمریکا نیز به عراق دراز شده و بدترین حالت بحران برای عراق، درگیری مجدد با ایران است که هیچ از عراق باقی نخواهد گذاشت: «چندروزی که از خبر گذشت، به سراغ ما آمدند.
چند اتوبوس سوارمان کردند و ما را به سمت مرز آوردند. باورمان نمیشد. یکبار برخی اسرا را با این روش شکنجه کرده بودند؛ برده بودندشان تا مرز ایران و برگشته بودند. ما روز دوم وارد ایران شدیم. ساعت ۲ بعدازظهر از مرز خسروی گذشتیم. رفتیم به قرنطینه.
از قرنطینه که آمدیم، به سمت کردستان برده شدیم. این کردستان با کردستانی که من ۴ سال پیش میشناختم، اصلا مقایسهشدنی نبود. استقبالشان از ما خیلی پرشور بود. حتی یکی از کردها بچهاش را جلوی اتوبوس گذاشته بود و میگفت میخواهم او را برای شما قربانی کنم. بعد هم از باختران با هواپیما آمدیم مشهد. مردم چنان استقبال گرمی کردند که هنوز در ذهنم مانده است.»
شاخ معده
بهلولی زمانی که به مشهد میرسد، یک جوان تکیده و ۳۵ کیلویی است. موجگرفتگی عملیات والفجر ۹ و حضور در منطقه شیمیایی او را خیلی ضعیف کرده است: مادرم که دید چیزی جز پوست و استخوان برایم نمانده است، بنا را بر این گذاشت که من را تقویت کند و دوروزه چاقم کند. روز اول برایم جگر درست کرد. نمیتوانستم بخورم.
به اصرار سه قلیه جگر به من دادند. چشمتان روز بد نبیند. جگر خوردن همان و باد کردن شکمم همان. آنقدر شکمم باد کرده بود که زمانی که نزد پزشک رسیدیم، او گفت اگر چندساعت دیرتر او را میآوردید، امکان ترکیدن معدهاش قطعی بود. معدهام بدجور تعجب کرده بود!
*این گزارش پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳ در شماره ۱۰۹ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.