کد خبر: ۷۵۸۳
۱۴ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۰
نقش اشعار مذهبی بر روی دیوارهای خیابان نسترن

نقش اشعار مذهبی بر روی دیوارهای خیابان نسترن

«محمد حسن‌زادۀحقیقی»، جانباز مشهدی، بعد از جنگ، سنگر را رها نکرده و در عرصه‌های مختلف به مبارزه با ناملایمات فرهنگی رفته است. گاه با برپایی کلاس قرآن، گاه با تفسیر، گاه با قرائت زیبای کلام خدا و گاه با خطاطی.

اینجا نسترن ۲۸ است. دیوار کوچه مزین به صلوات است. قلم‌مویی میان رنگ‌ها غلتیده و دست هنرمندی قطره‌های رنگ را تبدیل به ذکری کرده که هر عابری چشمش بیفتد، ناخودآگاه زیر لب زمزمه می‌کند: «اللهم‌صل‌علی‌محمدوآل‌محمد».

روبه‌رویش آیه‌ای از قرآن، ختم به طرح مسجد می‌شود. اینجا مهربانی زندگی می‌کند که در عصر بی‌تفاوتی آدم‌ها، از دیوار‌های سادۀ محله‌اش قاب‌هایی از یاد خدا می‌سازد تا هر که می‌بیند، دلش از زمین به‌سمت آسمان مایل شود و لحظه‌اش نورانیتِ ذکر خدا را بگیرد.

«محمد حسن‌زادۀحقیقی»، جانباز مشهدی، بعد از جنگ، سنگر را رها نکرده و در عرصه‌های مختلف به مبارزه با ناملایمات فرهنگی رفته است. او می‌خواهد به‌قدر توان، کار کند و ازپا ننشیند. گاه با برپایی کلاس قرآن، گاه با تفسیر، گاه با قرائت زیبای کلام خدا و گاه با خطاطی.


قوطی‌های رنگ آماده‌اند

وارد که می‌شوی، درختی خوشامد می‌گوید که شاخه‌های درهم‌تنیدۀ نازکش، راهروی ورودی حیاط را محفوظ می‌کند. سمت چپ، قوطی‌های رنگ و چند قلم‌مو منتظر استادِ کاربلدی هستند تا آن‌ها را به خط تبدیل کند. روی در خانه‌اش با خط خوش نوشته است: «در را آهسته ببندید.» و زیرش با خط  نستعلیق، ذکر صلوات نصب است.

انگار می‌خواهد اهالی خانه‌اش قبل از بیرون رفتن، یادشان بماند که روزشان را با یاد خدا شروع کنند. دالان ورودی، نوید وارد شدن به خانۀ مرد هنرمندِ باذوقی را می‌دهد که اگر از دستش کاری بربیاید، منتظر نمی‌ماند. خودش مشغول می‌شود و کار را سامان می‌دهد.

 

اینجا بهشتی کوچک است

حکایت پا گذاشتن به حیاط، به افسانه‌ای می‌ماند که تو را از دشت به باغی سبز دعوت می‌کند که هر میوه‌ای می‌خواهی، فراهم است؛ حالا چه گلابی بخواهی، چه سیب، چه انگور شیرین و چه انجیر سیاه. انگار قرار است شبیه کِشتی نوح از هر نمونه یکی اینجا حاضر باشد.

دو باغچۀ مربعی وسط حیاط وسیعِ خانۀ محمد به‌طور قرینه قرار گرفته‌اند. گلدان‌های بزرگ و کوچک، سبز و باطراوتند. چه آن جفت درختچه‌های اهوازی، چه آن پتوس‌های دنباله‌دار که استوانه‌ای بالا رفته‌اند. گلدان‌های کوچک هم‌مرز میان موزائیک‌ها و باغچه‌اند.

درخت کاج خانه، خودش را از دیوار‌ها بالا کشیده است تا مزاحم رشد رفقایش نشود. درخت‌های رونده میان آفتاب و حیاط حائلی ساخته‌اند. سقفی از شاخه‌های سبز آن‌قدر با آسمان آمیخته‌اند که فقط از لابه‌لای شاخه‌ها و برگ‌ها می‌شود آسمان را به تماشا نشست.

آرامش خانه، گنجشکان را هم به میهمانی دعوت می‌کند. آفتاب تکه‌تکه خودش را به زمین رسانده است تا حیاط از لطف نور خالی نباشد. کنار دیوار، فرشی و کناره‌ای آمادۀ پذیرایی از مهمان است. اینجا خانۀ باغبانی است که روحی لطیف دارد. به‌قول خودش، به مادرش رفته که سال‌ها پیش حیاط کودکی‌اش را برایش ماندگار کرده است. می‌گوید: «باید دستت سبک باشد تا گیاه با تو اُنس بگیرد.».

 

شروع دیوارنویسی

کودکی‌اش را به کودکستان شاهدخت می‌رود. بعد هم شش سال به مدرسۀ همت و سه سال به مدرسۀ فردوسی و سه سال به هنرستان اسدآبادی تا دیپلمش را در رشتۀ برق بگیرد، اما آنچه نوجوانی‌اش را متفاوت می‌کند، این است که به‌سراغ حوزه می‌رود تا در حجره‌های مدرسۀ سلیمانیۀ، علوم دینی را فرابگیرد.

۱۰ سال طلبگی می‌کند تا ملبس شود. در آستانۀ انقلاب، طلبۀ پرشوری است که آرام‌وقرار ندارد. در جریانات انقلاب مشارکت می‌کند و سرسپردۀ امام‌خمینی است؛ امامی که قلب تمام مردم ایران را با خودش همراه کرده. دیوارنویسی می‌کند و روی دیوار‌ها «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» می‌نویسد.

در همۀ راهپیمایی‌ها حضور فعال دارد تا آنکه خبر کارهایش به ساواک می‌رسد و به‌سراغش می‌روند. می‌گوید: «پدرم بلد بود چطور با ساواکی‌ها حرف بزند تا خطر از بیخ گوش من بگذرد!».

 

از تلاوت تا تدریس قرآن

تلاوت محزون عبدالباسط را که می‌شنود، مجذوب صدای زیبای او می‌شود. انگار قدرت حنجره‌اش سِحر می‌کند تا در نوجوانی به‌دنبال نوار‌های عبدالباسط باشد. کاست را که داخل ضبط می‌گذارد، با فرازوفرود‌های آیه‌های قرآن همراه می‌شود و دلش می‌خواهد بفهمد معنی این نوا‌های سحرانگیز چیست که عبدالباسط با شور و اشتیاق و احساس می‌خواند.

همین می‌شود که پایش به حوزه باز می‌شود. می‌خواهد عربی یاد بگیرد. علوم اسلامی و قرآنی را بفهمد و معنای آیات قرآن را درک کند، پس به‌سراغ تفسیر‌های تازه‌منتشرشدۀ آیت‌ا... مکارم می‌رود. تلاش می‌کند کمی معانی قرآن را بفهمد و حالا از آن گنج نهفتۀ سال‌های نوجوانی بهره می‌برد. حدود ۴۰ سال است معلم قرآن است و شاگردان زیادی پای درس معلمشان از تلاوت‌های زیبا و احساسی‌اش بهره‌مند می‌شوند.

صبح‌ها در مسجد حقیقی نمازجماعت بر‌پا می‌کند و بعد از نماز، قرآن می‌خواند و تفسیر می‌گوید. هر روز هم سعی می‌کند چند آیه را  مطالعه کند و تفسیرش را بخواند تا برای شنوندگان، حرف‌های تازه‌ای داشته باشد.

 

تمام طول جنگ...

سال ۵۸ که جنگ شروع می‌شود، معطل نمی‌کند، فرمان امام است. همان سال ازدواج می‌کند. آموزش نظامی می‌بیند و راهی جبهه می‌شود. پابه‌پای سایر رزمندگان در عملیات طریق‌القدس برای آزادی بُستان تلاش می‌کند.

می‌گوید: «درگیری جوری بود که آن‌طرف خیابان، عراقی‌ها بودند و این‌طرف ما بودیم.». کار به جایی رسیده بود که نارنجک به‌سمت یکدیگر پرتاب می‌کردیم. رزمندگان زیادی هدف اصابت ترکش قرار می‌گیرند و شهید می‌شوند.

از آن ترکش‌ها یکی توی دستش جامی‌ماند تا جانبازیِ ۶ درصد را از جبهه یادگار بگیرد. مجبور می‌شود بیاید مشهد تا بهبود پیدا کند، اما همین که بهتر می‌شود، باز هوای جبهه به سرش می‌زند و برمی‌گردد. رفت‌وبرگشت‌هایش به جبهه پی‌در‌پی است.

دخترش سال ۵۹ به‌دنیا می‌آید، ولی مهر پدرانه هم، مانعش نمی‌شود. دختر، بهانۀ پدر را می‌گیرد و هرچه بزرگ‌تر می‌شود، بیشتر بابا را بغل می‌کند تا او را توی خانه نگه‌دارد، اما بابا اهل ماندن نیست و می‌رود. فرزند بعدی‌اش سال ۶۰ متولد می‌شود.

بعدی ۶۳ و آخری ۶۵. بچه‌ها همه توی یک خاطره مشترکند؛ آن‌ها در کودکی‌شان به‌جای آغوش پرمهر پدر، سایۀ مادری صبور را بر سر دارند تا بابا جبهه باشد و بالاخره جنگ تمام می‌شود.

 

زنده ماندیم تا

عکس‌های جبهه را می‌گذارد جلویش و شروع می‌کند به توضیح دادن؛ این یکی نمازجمعۀ تهران است. آموزشی بودم. این یکی جلسۀ قرآن است. اینجا قرآن درس می‌دادیم. اینجا هم امام‌جماعت هستم. توی عکس به بسم‌ا... روی تخته اشاره می‌کند و می‌گوید: «این را هم من نوشته‌ام.».

او بیشتر وقتش را در جنگ به کار‌های فرهنگی مشغول بوده است. کلاس قرآن می‌گذاشته و بچه‌ها را در جلسۀ قرآن دور هم جمع می‌کرده. سخنرانی می‌کرده و به حفظ روحیۀ هم‌رزمانش در جبهه کمک می‌کرده یا نمازجماعت را برقرار می‌کرده.

او مُبلّغ بوده و از سازمان تبلیغات مشهد به بیشتر جبهه‌های جنگ راه پیدا کرده است؛ از کردستان گرفته تا خلیج‌فارس، از عرشۀ ناو‌ها و نیروی دریایی گرفته تا جبهۀ جنوب و پشت خاکریز. می‌گوید: «جنگ، سخت و طاقت‌فرسا بود.باید جبهۀ فرهنگی را گرم نگه می‌داشتیم و به بچه‌ها برنامه می‌دادیم تا خسته نشوند.».

دلش می‌خواسته شهید شود، ولی حالا سال‌هاست که جنگ تمام شده و زندگی ادامه دارد. می‌گوید: «اینکه زنده مانده‌ایم، شاید دلیلش رسالتی باشد که باید انجام دهیم؛ شاید باید خاطرات جنگ را روایت کنیم.».

 

جنگ، سخت و طاقت‌فرسا بود.باید جبهۀ فرهنگی را گرم نگه می‌داشتیم و به بچه‌ها برنامه می‌دادیم

سرمشق از کارت عروسی

محمد از آن خطاط‌هایی است که از استاد درس نگرفته است. از وقتی یادش می‌آید، خطش آن‌قدر بد نبوده که به‌قول قدیمی‌ها توی آفتاب بگذارند، راه برود! می‌گوید: «معلم‌ها هم کمکم می‌کردند.». اما استعدادی که از سرانگشتان و قلم او روی کاغذ می‌آید و تبدیل به خط خوش می‌شود، چیزی نیست که به‌سادگی به‌دست آمده باشد؛ اگر زمانی نوشته‌ای به دستش می‌رسید که خطش به چشم محمد زیبا بود، همان می‌شد سرمشقش برای نوشتن.

آن‌قدر آن را تکرار می‌کرده و می‌نوشته تا بتواند شبیه آن بنویسد. حالا هم کارت‌های عروسی را خیلی دوست دارد و آن‌قدر از رویشان می‌نویسد تا دستش روان شود. علاقه‌اش به زیبا نوشتن، بر خستگی انگشتانش چیره می‌شود تا قِلِق کار دستش بیاید و خوشنویس شود. بعد‌ها شش جلسه پیش استاد می‌رود تا ایراد‌های خطش را بگیرد.

 

حکایت بسم‌الله

 یادش می‌آید که دایی‌اش کاغذی به او می‌دهد که رویش بسم‌ا... زیبایی دارد. آن‌قدر از آن خوشش می‌آید که پنجاه‌بار از رویش می‌نویسد تا یاد بگیرد. همان «بسم‌ا...»‌ای که بعد‌ها سرآغاز تدریس می‌شود توی کلاس‌هایی که در جبهه می‌گذارند.

«بسم‌ا...»‌هایی که می‌رود روی تخته‌های جعبۀ مهمات تا رزمنده‌ها با اره‌مویی و ابزار آن را دربیاورند و برجسته‌اش کنند. هنوز هم با همان شیوه بسم‌ا... را بالای تخته می‌نویسد. «بسم‌ا...»‌ای که بار خاطرات زیادی را به دوش می‌کشد.

خط خوش محمد می‌شود ذکر «یاحسین» و «یا اباالفضل» روی کاغذ‌های سفید دفتر خاطرات بچه‌های جنگ. خیلی‌ها وقتی محمد را می‌بینند، می‌گویند که هنوز آن دفتر و خط را دارند.

 

هنرم در خدمت دینم است

سابقۀ دیوارنویسی‌اش مال امروز و دیروز نیست. شاید به تعداد سال‌های انقلاب، سال‌های عمر محمد با نوشتن شعار‌های مذهبی روی دیوار همراه شده است. از همان زمان که شعارهایشان مشت می‌شد و بر سر رژیم فرود می‌آمد، به‌سراغ دیوارنویسی رفت تا هنرش را در مسیری قرار بدهد که او را به هدفش نزدیک‌تر کند. اعتقاد دارد که دیوارنوشته‌ها باعث می‌شود معارف اسلامی در معرض دید مردم قرار بگیرد.

این علاقه به هنر را ذاتی می‌داند و می‌گوید: «خانوادۀ مادری‌ام اهل هنرند.» و خلاقیت و ذوق هنری‌ای را که از آن‌ها به ارث رسیده است، می‌خواهد در مسیر پیشرفت دین و انقلاب قرار دهد.‌ می‌گوید: «هنری که در دفاع از دین به‌کار گرفته شود، ماندگار می‌شود. هنر سرمایه‌ای است که باید در راه قرآن به‌کار بگیریم.».

حالا که انعطاف حرکت قلم محمد روی دیوار می‌تواند نقش‌های زیبا تولید کند، آن را روی دیوار کوچه‌های محل تبدیل به دعا و صلوات و آیات قرآن می‌کند تا آدم‌ها را برای لحظاتی کوتاه هم که شده از مشغولیت ذهنشان بیرون بکشد و به خدا متوجه کند.

 

هرجا بروم، می‌نویسم

زمانی شعار‌های انقلابی را می‌نوشت و حالا سال‌هاست هر جا می‌رود، چند قوطی رنگ و چند قلم‌مو با خودش می‌برد تا یادگاری بکشد. او به روستا‌های زیادی رفته، مدرسه‌های مختلف و محله‌های دیگر و هرکجا رفته، از خود نشانه‌ای به‌جا گذاشته است.

مردم محل از کارش استقبال می‌کنند. می‌گوید: «گاهی از خطم تعریف می‌کنند و گاهی دعایم می‌کنند.». به‌تازگی یکی از همسایه‌ها از او خواسته است که ذکر صلوات را روی دیوارش بنویسد.‌ می‌گوید: «روی دیوارها، یا تبلیغاتِ تجاری می‌نویسند یا شعار‌های مذهبی، اما جالب اینجاست که مردم، روی تبلیغات تجاری را رنگ می‌کنند، ولی شعار‌های مذهبی را حفظ می‌کنند؛ یعنی آن‌ها احساس می‌کنند که این شعار‌ها باید باشد.».

 

خاطراتی ماندگار

خاطرات جالبی هم از دیوارنویسی‌هایش دارد. خیال کن بعد از ۱۵ سال از محلی رد بشوی و خط خودت را بشناسی. به برادرت بگویی که این را من نوشتم یا بروی جایی که محل قماربازی است. حدیثی از امام‌صادق (ع) در مذمت قمار و سورۀ حمد بنویسی.

بعد‌ها بروی ببینی که دیگر کسی آنجا قمار نمی‌کند. او بیشتر درمورد مسائلی می‌نویسد که فکر می‌کند جامعه به آن دچار است. یکی از چیز‌هایی که زیاد درباره‌اش می‌نویسد، نماز و دعوت به اول وقت خواندن آن است. یا نام خدا که معتقد است اگر جایی نوشته شود، به آن محیط برکت می‌دهد یا صلوات که گناهان را پاک می‌کند.

او طلبه، معلم، خوشنویس و باغبانی مهربان است که به سهم خودش و به روشی که بلد است، می‌خواهد یادآور ذکر خدا باشد تا دل‌های عابران کوچه را از غفلت دور کند.




* این گزارش سه شنبه ۱۱ مهر سال ۱۳۹۶ در شماره ۲۵۶ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.  

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام