شیعه و سنی عاشق شهید خواک بودند
روز تشییع، زهرا را که آوردند تا به بابایش نشان دهند، او فقط ۹ ماه داشت. تازه یاد گرفته بود بابا بگوید و ۲ دندان کوچک از لثه پایینیاش جوانه زده بود و مثل ۲ دانه برنج نیمه بین لبهای شــیرین کودک بود. فرمانده نگران زهرا شد. گفت شاید با دیدن جنازه پدرش بین آن همه اشک و آه، روحش آزرده شــود.
همه دیدند که چشمهای رجبعلی باز شد. انگار خیلی انتظار زهرا را کشیده بود. وقتی دیدند چشمهای شهید باز شده اســت، زهرا را روی سینه شهید گذاشتند. نوزاد نُه ماهه دست نوازشــش بر روی صورت پدر بود. چشمهای رجبعلی بسته شد. بابا چشمهایش را بســته بود. تعبیر طفل نُه ماهه این بود که بابایش خوابیده است. چند برش از روایت زندگی شهید از زبان مادر مهربانش که همسایه ما در محله رضاشهر است، بس شنیدنی است که در ادامه میخوانید.
۲۱ سالگی به شهادت رسید
سال ۴۵ متولد شد و ۳۱ /۱/ ۶۶ به شهادت رسید. یک ماه مانده بود که بیستویکساله شود. فرزند اول بود. مادرش زهرا رضایی ۳۵ سالش بود که مادر شهید شد و یک نوه نُهماهه هم داشت. میگوید: «۱۴ سالش بود که از طریق بسیج به جبهه رفت.
آن زمان محل زندگیمان در روستای نرک از توابع فریمان بود. بار اول که رفت، ۳ ماه آموزشیاش طول کشید. بار دوم ۷ ماه ماندگار بود. بعد از آنکه آمد، رفت در سپاه. برای عروسیاش ۱۶ روز مرخصی آمد که زنش را عقد کردیم؛ اما همان زمان مرخصی را هم اینجا نماند و باز برای رفتن، بیقراری کرد و ۳ روز بعد رفت».
به درد همه مردم میخورد
قبل از چهاردهسالگی مدرسه میرفت. در کار خانه کمک میکرد و اگر پدرش کمکی میخواست، انجام میداد. مادر شهید میگوید: «انگار اینها را خدا برای شهادت آفریده بود. به درد همه مردم میخورد. با همه بود. مسنترهای روستا همه از خوبیهایش میگفتند. یکی میگفت این بچه چقدر عجیب است».
هنگام بازی با بچهها در کوچههای روستا وقتی میدید پیرزن یا پیرمردی ظرف آبی دستش است و از قنات میآید، میدوید و آن را از دستش میگرفت و کمک میکرد. همان زمانها بنده خدایی در همسایگیمان در روستا فلج و تنها بود. روستا فقط یک حمام عمومی داشت. هفتهای یکبار با همان کوچکیاش او را سوار فرغون میکرد و میبرد حمام و ریشهایش را اصلاح میکرد و ناخنهایش را میگرفت. خیلی از روزها برای او غذا هم درست میکرد و از او مراقبت میکرد».
خواهرش در توضیح صحبتهای مادر میگوید: «این کارها را جزو وظایفش میدانست». مادر توضیح میدهد: «همان مرد بیمار میگفت هر وقت دیدی رجبعلی در خانه نیست، بدان پیش من است».
مردم روستا میگفتند هر وقت آن همسایه کاری نداشته باشد، به مسنترهای دیگر میرسید و در بین مردم روستا محبوب همه شده بود. مادر شهید خاطرهای دیگر را اینگونه تعریف میکند: «یکبار هم یکی از سپاهیان آمده بودند روستای ما. میگفت نمیدانیم این رجبعلی چه کرده است که وقتی برای سرزدن به روستا با او همراه شدیم، از زن و مرد هر کسی که از راه میرسید، سروصورتش را میبوسید. انگار همه با او فامیل بودند».
نماز جماعتش برقرار بود
نماز جماعتش همیشه برقرار بود. از همان کودکی بچهها را در مسجد جمع میکرد دوروبرش و آنها را تشویق به نماز و قرآن میکرد. حاجخانم رضایی میگوید: «یکبار خانمی آمد خانهمان. میگفت آمدم شکیات نمازم را از رجبعلی بپرسم. پدرش محمداسحاق خواک، خیلی حساس بود که فرزندانش نماز و قرآن را کامل بلد باشند. رجبعلی رساله امام را هم داشت.
بسیار به اسلام و مسائل قرآنی علاقهمند بود و نمازش را بسیار روی اصول میخواند. این را از پدر و پدربزرگش به ارث برده بود. آنها هم روی خط کتابهای دینی زندگیشان را استوار کرده بودند و زندگی خوبی داشتند.»
نامش را با خودش آورد
مادر شهید همنام نوهاش زهراست. میگوید: «سیزدهسالگی عروس شدم. چهاردهسالگی خدا رجبعلی را به من و حاجآقا داد. بعد از ۳ روز دردکشیدن در روز تولد مولا امیرالمؤمنین (ع) رجبعلی متولد شد. پدربزرگ پدریاش میگفت اسمش را با خودش آورده است».
لای خاطرات مادرش کودکیهای یک زن و یک مادر پیداست. میگوید: «اینقدر بیتجربه بودم که اصلا حواسم به این نبود که بچه بعد از بهدنیاآمدن لباس میخواهد. رجبعلی وقتی به دنیا آمد، هیچ لباسی نداشت. بین همسایهها گشتند تا لباسی پیدا کنند که او بیلباس نماند».
نشان شده
حسابی با بچههای دیگر فرق داشت. مادر شهید میگوید: «همه میگفتند اینقدر خوب است که از خوبی به فرشته و ملائکه میماند. برای من هم خواهر بود، هم مادر. هم برادر بود و هم پدر. بابایش که نبود، به همه کوچکیاش گوسفند هم میدوشید.
روزها مدرسه میرفت و شبها من و بچهها را میخواباند و بعد از پنجره میرفت بیرون و با یکی از دوستانش درس کار میکردند. فردای آن شبها مادر حبیبا... میآمد خانه ما و میگفت شبها میآید با حبیبا... درس کار میکند. آن دوستش الان مهندس پتروشیمی است و رجبعلی هم با نمرات ممتازی که داشت، اگر بود، حتما مانند دوستش فرد موفقی بود».
۷ نامه در ۷ شب از زیر بالشم پیدا کردم. وقتی بابایش آمد، به او دادم که بخواند. نوشته بود مادرجان اجازه بده من بروم جبهه
اولین اعزامی جبهه
اولین اعزامی از روستا رجبعلی بود. مادر شهید خوب در خاطرش مانده آنروزها را که بچههای دیگر روستا را هم تشویق میکرد که همراهش شوند. او هنوز هم با همسایههایشان در روستا معاشرت دارد. مادر شهید داستان اصرار باحجبوحیای پسرش برای رفتن به جبهه را اینگونه تعریف میکند: «از این فرزندها بود که رویش نمیشد چیزی را مستقیم بخواهد. فکر میکرد شاید به من بیحرمتی شود. حتی وقتی میخواست موهایش را شانه کند، بیحرمتی میدانست که جلوی من آینه دستش بگیرد.
آن زمانی که تصمیم گرفت برود جبهه، شبها که برای شیردادن بچه شیرخوارهام بیدار میشدم، میدیدم یک نامه زیر سرم گذاشته است. من هم نمیتوانستم نامه را بخوانم. مکتب رفته بودم، اما فقط سواد قرآنخواندن داشتم. یادم هست همان روزهای رزمندگیاش رفتم نهضت که یاد بگیرم نامههایش را بخوانم.
۷ نامه در ۷ شب از زیر بالشم پیدا کردم. وقتی بابایش آمد، به او دادم که بخواند. نوشته بود مادرجان اجازه بده من بروم جبهه، فردا روز قیامت پیش حضرت زهرا (س) خجالت نکشی. مادرجان از علیاکبر امامحسین (ع) یادکن. مامانجان مثل من را الان جبهه نیاز دارد. مادرجان پیش حضرت زهرا (س) روسفید میشوی».
مادر، صحبتهایش را اینگونه ادامه میدهد: «گفتم ببین مرد. این بچه برای من این نامهها را مینویسد. بابایش، رجبعلی را صدا زد. گفت باباجان بیا اینجا. آمد گفت بیا بشین بابا. فکر کردی جبههرفتن به این سادگیهاست. آدم ممکن است معلول شود.
ممکن است کور شود و کر شود و هزار بدبختی دارد. دور از جانت. من هم میگویم واجب است که بروی، ولی به شرطی که آن روز نرسد که مردم برایمان دست بگیرند و بگویند ببین بچه فلانی از جبهه فرار کرد و آمد. جبهه گشنگی دارد، تشنگی دارد و کشتهشدن. رجبعلی، اما همه اینها را میدانست.
سبکسنگینش را انگار خیلی پیشتر از اینها کرده بود. گفت باباجان، من راضی هستم. بلند شد و دست بابایش را بوسید و گفت اگر تو بگذاری من راضیام. بابایش هم گفت من راضیام. بلند شد و رفت مثل برق حاضر شد و گفت من حاضرم.»
مادر میگوید: «بابایش یک موتور داشت. من هم خمیر درست کرده بودم و میخواستم نان بپزم. همراه هم سوار موتور شدند و رفتند فریمان تا ثبتنام کنند. چندساعتی گذشت. وقتی صدای در آمد، شتابزده رفتم به حیاط و دیدم پدرش تنها برگشته است.
گفتم پس رجبعلی کجاست؟ گفت اعزامی دارند. رجبعلی هم رفته است. گفتم او که ساک و لباس و هیچ وسیلهای نداشته، گفت بیتابی میکرده و میخواسته برود و من هم برایش از همان مغازههای اطراف یک ساک و لباس خریدم و فرستادم برود».
مادر حسرت یک خداحافظی با دل سیر بر دلش میماند و وقتی خبر اعزام را میشنود، هایهای گریه میکند. میگوید: «به خدا گفتم خدایا خداحافظی نکردم و پسرم رفت. صبح شد. کمی که گذشت، دیدم رجبعلی آمد. گفتم برگشتی؟ گفت مادرجان، رفتیم مشهد گفتند پادگانهای آموزشی فعلا پر است و ما را برگرداندند و گفت سهچهار روز دیگر میروم. گفتم خداروشکر. همین سهچهار روز هم غنیمت است».
رجبعلی سهچهار روز ماند و دوباره اعزام شد. اینبار پدر هم تا مشهد همراهش شد. پولی که بابایش داده بود، در جیب پیراهن سفیدش روی جالباسی گذاشته بود. پدرش هم متوجه نشده بود پولش را جا گذاشته است. چند روز گذشت و او دوره آموزشی را میگذراند که نامه آمد.
در نامه نوشته بود که من اینجا هیچ پولی ندارم و خیلی سخت میگذرد. مادر میگوید: «اینقدر اینطرف و آنطرف زدیم که برای او پول بفرستیم که دوره سهماهه آموزشیاش تمام شد و برگشت. رجبعلی بازگشت و دوباره عازم جبهه شد. ۳ ماه دزفول ماند.
آنجا بیش از اندازه فعال بود. برای اینکه از بیکاری خوشش نمیآمد. وقتی گفته بودند چه کسی نانوایی بلد است، دستش را بلند کرده بود که در همین مدت هم بیکار نماند و بتواند به رزمندهها خدمت کند. با اینکه نانپختن را بلد نبود، ولی مصمم بود که یاد میگیرد و خدمت میکند. همین طور هم شد. چند نان چونه کرده بود تا اینکه یاد گرفته بود.»
کبوتری روی میخ آهنی
بعد از چند وقت، به خط مقدم اعزام شده بود. در جایی مانند یک خانه خرابه مستقر شده بودند که سقفی داشت بدون دروپنجره. شبها جمع میشدند برای دعای کمیل و ندبه و توسل. وقتی که فرصت میکردند، جمع میشدند تا دعا بخوانند.
از ترس دشمن، برقی نمیتوانستند روشن کنند و شمع روشن میکردند و تمام دروپنجرهها را با پتو بسته بودند. مادر میگوید: «چندوقتی گذشته بود که کبوتری سفید زمانی که دعا میخواندند روی میخ دیوار پیدایش میشد. میگفت از اول دعا تا آخرش کبوتر روی همان میخ مینشست. تمام دروپنجرهها را با پتو بسته بودند و نمیدانستند آن کبوتر از کجا میآید».
همراه بچههای روستا
چند ماه بعد آمد و چهارپنج نفر از بچههای روستا را با خودش برد. علیاکبر بیپر، علی بولدار، حبیب، رمضان شفاهی، نصرا.. و حسین رحیمی همراهش شدند. تا تهران با هم بودند. مادر شهید میگوید: «رمضان سیگار میکشید. برای همین رجبعلی به بچهها گفته بود من این رفتارهای رمضان را نمیتوانم تحمل کنم. چهکار کنم؟ از همان تهران جدا شده بود از بچهها و آنها هم رفته بودند آموزشی».
۷ ماه بیخبری
یک سال از آموزشی و جبهه و... گذشته بود. حمله بدر که شروع شد، ۷ ماه از او بیخبر بودند. بعد از چند ماه یکی از دوستانش آمد و خبر آورد که رجبعلی برگشته است. خانه بابابزرگش است. مادر شهید میگوید: «وقتی آمد، دیدم پوست و استخوان شده است. گفت برای حمله بدر ۴۰ روز در رودخانه بودیم. مجروح میبردیم و مهمات برمیگرداندیم. روی مینها میخوابیدیم و روی مینها بیدار میشدیم. دکتر و درمانش کردیم و باز رفت».
لباس سپاه دامادی
دفعه بعد که آمد، به سپاه ملحق شده بود. سال ۶۴ دختر یکی از اقوام را برای او عقد کردند. زمان عقدکنان رجبعلی، دوستش علیاکبر شهید شد. عروسی گرفتیم و همه مردم روستا آمدند. نگذاشت کسی دست بزند. سر سفره عقد هم لباس سپاه را پوشیده بود.
بچههای سپاه مطرح کرده بودند که داماد شود و راضی شده بود. مادر شهید میگوید: «فقط چندروزی ماند و دوباره رفت. از ۱۶ روزی که برای عروسیاش مرخصی داشت، فقط ۳ روزش را استفاده کرد. خدمتش آن زمان جزیره مجنون بود. میگفت دشمن بالای سرمان است مادرجان.»
مهره مار؟!
بار دیگر از سپاه پاسداران تایباد رفت. آنها آنجا خدمت میکردند و همسرش را هم برد. چندماهی آنجا بود. کمک جمع میکردند. مادر شهید بیان میکند: «بچههای سپاه هر دفعه میرفتیم تایباد، از رجبعلی و شجاعتش میگفتند. یکی میگفت نمیدانم این فرزند تو چهکار میکند که میرود از اهل تسنن برای رزمندهها تویوتا میگیرد. شیعه و سنی در تایباد قدرش را میدانستند. از سال ۶۲ تایباد زندگی میکرد تا زمانی که به شهادت رسید. حیاط، سهچهار پاسدار همراه خانوادههایشان زندگی میکردند.»
خاطره دیگری که مادر از روزهای ماندگارشدنش در تایباد تعریف میکند، کبودی پاهای رجبعلی است. او میگوید: «یکبار که آمد لنگان بود. خیلی ناراحت شدم. گفتم چه اتفاقی افتاده است ننهجان. پاچه شلوارش را بالا زد و دیدم ساق پایش کبودی زیادی دارد. گفتم تصادف کردی؟ گفت: نه مادرجان، بسیجیها را که آموزش میدادیم، یک شب مأمور بردن پتو برای آنها شدم. چون پتوها کم بود، ریختند سرم».
پیشبینیاش از تولد زهرا
یک روز رجبعلی از تایباد آمد و گفت مادرجان، مادربزرگ زهرا شدی. گفتم تو از کجا میدانی دختر است. گفت من مطمئنم که خدا زهرا را به من میدهد. بالاخره زهرا به دنیا آمد و یک روز مادر عروسم پیش من آمد و گفت برای اینکه بتوانم از دخترم مراقبت کنم، زهرا و مادرش را ببرم خانه خودم و ما هم گفتیم ایرادی ندارد.
پسرم در همین حین بود که خواست به خانهاش بروم و دوروبرش را جمعوجور کنیم. خانهشان مشترک بود با یک خانواده دیگر. خانه او را هم مرتب کردم. تایباد مرز افغانستان است. همیشه سپاهیها در آنجا هستند.
آخرین دیدار
مادر ادامه میدهد: «روز ۱۳ عید سال ۶۶ مرخصی آمد. ما از خانه بیرون رفته بودیم. چکمه و ساکش را در حیاط گذاشته بود. نامهای سر چکمهاش گذاشته بود: «مامان من آمدم و شما نبودید. خیلی گرسنه بودم. آشپزخانه را نگاه کردم، چیزی برای خوردن نبود. باز رفتم قلندرآباد، فردا صبح انشاءا... میآیم».
فردا صبح با زن و بچهاش آمد. ۱۷ روز مرخصی داشت. چندروزی بود. برادرش احمد هم در جبهه بود و پدرش هم رفته بود مأموریت چابهار. در این ۴ روز کارهای درمان فرزندش را که بیمار شده بود، انجام داد و روز هفدهم دوباره عازم شد. در همین سهچهار روزی که ماندگار بود، مانند روزهای کودکیاش میرفت در اتاق تا نماز بخواند.
همیشه عادت داشت نمازش را در اتاق دربسته بخواند و بعد از نماز در مناجاتهایش گریه میکرد، اما اینبار خیلی تفاوت داشت. دوسه ساعت در اتاق ماند و گریه کرد. ظهر که شد، خیلی نگرانش شدم. هر چه صدایش کردم، بیرون نیامد. چند بار صدایش کردم تا اینکه بیرون آمد و گفت مادر، نگران نباش.
وقتی ناهار خوردیم دست زن و بچهاش را گرفت و رفتند حرم. وقتی برگشتند، دیدم ۳ قواره پارچه گرفته و آنها را کادو کرده است برای من و مادرزنش و همسرش. به من گفت مادر این را از من قبول کن. این را که میگفت، دلنگران بودم. فکر میکردم برای احمد که در جبهه است، اتفاقی افتاده است.
دائم به من دلداری میداد و میگفت مادر نگران نباش، احمد خوب است. من او را در جبهه دیدهام. به من گفت مادر شیرت را حلالم کن، من تو را کلید بهشت میدهم. مامان من میخواهم برگردم جبهه. اینجا بیکارم. آنجا حداقل یک لیوان آب دست رزمندهها میدهم. مامانجان مراقب زنوبچهام باش.
مامانجان من ایندفعه با پای خودم دارم میروم. گفت مامانجان مراقب زهرایم باش. به احمد بگو فرزندم را یاری کند. نوری پیدا کرده بود صورتش که دلم را میلرزاند. گفت وقتی من اینجام، همه کارها را من انجام میدهم. وقتی هستم میخواهم تمام کارها را من انجام دهم.
روز هفدهم که رفت، ۱۱ روز بعد خبر شهادتش آمد. من و بابای رجبعلی رفته بودیم از پدربزرگش خبر بگیریم که چند پاسدار آمده بودند. یکی از پسرهایم رفته بود جلوی در و آنها او را بوسیده و رفته بودند و گفته بودند دوباره برمیگردیم. ما که برگشتیم خانه، دوباره آمدند و به بابای رجبعلی خبر شهادت را دادند.
بیقرار شده بودم. هر چه میپرسیدم چه چیزی گفتند، بابای شهید هیچی نگفت. برای اینکه نبینمش تا خبردار شهادت شوم، رفت از خانه بیرون و شب برنگشت. نیمه شب برادرم آمد خانهمان. سراغ حاجی را گرفتند. گفتم چه شده و گفتند هیچی نشده است. گفتم حتما رجبعلی شهید شده است. دلم مثل سیروسرکه میجوشید. دوشنبه و پنجشنبهها میرفتم تشییع شهدا و برمیگشتم و تا صبح قند میشکستم. مطمئن شده بودم رجبعلی شهید شده است.»
اسلحه خواک
عکسی دستش است. تصویری از پسرش که چندثانیهای نگاهش با شوق به آن گره میخورد. ادامه میدهد: «بعد از شهادت این عکس را فرمانده آورد». تصویری از پسرش است که یک اسلحه بسیار نو در دست دارد.
در توضیح عکس میگوید: «فرماندهاش گفت در سنگر نشسته بودیم، خواک ۱۰ دقیقه رفت بیرون و وقتی برگشت دیدیم یک کلاش نو دستش است. گفت یکی از نفرات دشمن را بیرون دیدم و اسلحهاش را گرفتم و آوردم. به من داشت میگفت حالا بعد از شهادتش این اسلحه مثل تبرک دست به دست بین ما میچرخد».
شیر جبههها
مادر در پایان میگوید: «رجبعلی از چهاردهسالگی جبهه رفته بود. با خودم میگفتم رجبعلی شیر جبهههاست. بیشتر دلنگران احمد بودم. او بدون آموزش رفته بود جبهه و دائم نگران بودم که اتفاقی برای او افتاده باشد. میگفتم احمد بدون آموزش حتما شهید خواهد شد؛ اما درنهایت رجبعلیام رفت و احمد ماند. رجبعلی او را شایسته سپردن خانوادهاش دانسته بود و خیلی تأکید کرد که خانوادهاش را به احمد بسپاریم. حالا زهرا یک فرزند هم دارد و احمد امانتدار خوبی بوده و رجبعلی هم راضی است».
این گزارش چهارشنبه، یک اسفند ۹۷ در شماره ۳۲۶ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است

