«محمد امت رضا» برادر دو شهید است
با «محمد امت رضا» برادر دو شهید محله سیدرضی مشهد وقتی برای گفتگو قرار ملاقات میگذارم که درست در آستانه روز تکریم از مادران و همسران شهید هستیم، بهانه خوبی دست میدهد تا با مادر یا همسران این دو شهید که هر دو از یک خانواده هستند گفتگویی داشته باشم.
اما «محمد امت رضا» میگوید که شهدای ما هیچکدام ازدواج نکرده بودند و مادرم هم ۶ سالی میشود که دار فانی را وداع گفته است؛ بنابراین فرصت را غنیمت میدانم تا پای خاطراتش بنشینم زیرا او هم عضوی از این خانوده است و جایگاهش کمتر از والدین و همسران شهید نیست.
سرباز بود که به شهادت رسید
محمد امت رضا خیلی سریع میرود سر اصل مطلب، وقتی شروع میکند به یادآوری خاطرات آن سالها انگار اتفاقات همین دیروز را مرور میکند و میگوید: خانواده ما دو شهید داده است. اول هادی شهید شد و بعد از آن قاسم.
حس کنجکاویام تحریک میشود تا بدانم چطور این دو برادر به فاصله کمی از هم به شهادت رسیدهاند، او ادامه میدهد: هادی بعد از پایان تحصیلاتش در دبیرستان در سال۵۸ بلافاصله به خدمت سربازی رفت و به لشکر۹۲ زرهی اهواز اعزام شد.
آن سالها هنوز جنگ شروع نشده بود، اما با پیروزی انقلاب منافقان در گوشه و کنار کشورمان توطئههای زیادی داشتند از جمله در استان خوزستان، برادرم قاسم نیز وقتی که به علت کمبود نیروی ارتشی در حال انتقال از اهواز به خرمشهر بود در سانحه انفجار بمب در قطاری که او و چندین سرباز دیگر حضور داشتند به شهادت رسید.
پیکرش سوخته بود
برادر شهید وقتی به اینجا میرسد کمی مکث میکند تا همه چیز را بهتر به خاطر بیاورد، او ادامه میدهد: بعد از یک هفته از طرف ارتش به ما خبر دادند که برادرمان به شهادت رسیده و پیکرش که کاملا سوخته بود و شناسایی نمیشد را به ما تحویل دادند.
مادرم با دیدن پیکر سوخته برادرم بسیار ناراحت شد و گریه امانش نمیداد، ما تا مدتها نمیتوانستیم او را آرام کنیم، اما از آنجایی که او زن صبوری بود به مرور زمان و با توکل به خدا توانست این غم را تحمل کند.
او در توصیف مادرش میگوید: پدر و مادرم درد بسیار سختی را تحمل کردند با این حال راضی به رضای خدا بودند.
قاسم رضایتش را از مادرم گرفته بود
محمد امت رضا که حالا ۱۳سال است پدرش را از دست داده و ۶ سالی است که مادرش هم به رحمت خدا رفته در ادامه خاطراتش میگوید: مادرم زن بسیار فعالی بود، اهل نماز و روزه و مجالس مذهبی بود، شاید به همین خاطر توانست غم فراق فرزندانش را تحمل کند.
او در ادامه میگوید: قاسم برادر دومم نیز وقتی که دوره دانشسرا را به پایان رساند در سال۵۸ به عنوان معلم در مدرسه راهنمایی وارد آموزشوپرورش شد که همزمان جنگ تحمیلی نیز شروع شد.
از آنجایی که ما برادر کوچکمان را از دست داده بودیم قاسم که خود در فعالیتهای مذهبی و سیاسی شرکت پرشوری داشت نیز علاقهمند به رفتن به جبهه بود، اما مادرم که هنوز چیزی از داغ اولش نمیگذشت رضایت نداد.
برادر شهید ادامه میدهد: تابستان سال ۶۱ بود که قاسم به شکل داوطلبانه وارد بسیج شد و به مدت ۴۵روز در جبههها حضور داشت. بالاخره مادرم رضایت داده بود که او هم برای اسلام به جبهه برود و به تکلیف خود عمل کند.
از همان اول انقلابی بودند
برادر شهید امت رضا ادامه میدهد: مادرم نسبت به گذشته صبورتر شده بود و آرامش خاصی به دست آورده بود همچنین دیگر نمیتوانست جلوی شوق و شور قاسم را بگیرد زیرا او بعد از شهادت هادی خود را موظف میدانست که در جبهه خدمت کند و در مقابل تعرض دشمنان اسلام به کشورمان بایستد.
او میگوید: قاسم بسیار اهل مطالعه بود و در جلسات سخنرانی شهیددکتر دیالمه حضور فعال داشت. قاسم و هادی در تظاهرات خیابانی دوران انقلاب نیز حضور پررنگی داشتند و از همان اول جزو نیروهای انقلابی بودند.
مادرم با شنیدن خبر شهادتش بیتابی نکرد
قاسم امت رضا نیز بعد از ۹۰روز حضور مستمر در جبهه در عملیات رمضان و در تابستان سال۶۱ به شهادت رسید.
محمد امت رضا میگوید: وقتی خبر شهادت قاسم را به ما دادند نگران مادرم بودیم و نمیدانستیم این خبر را چگونه به او بدهیم، پدرم نیز آن روزها مریضاحوال بود، اما بعد از اینکه خبر شهادت قاسم را به او دادیم کمی گریه کرد و بعد به آرامی گفت: خدایا راضیام به رضایت، همین!
امت رضا ادامه میدهد: خوشبختانه این بار مادر و پدرم با شنیدن خبر شهادت قاسم بیتابی نکردند فقط بعد از مراسم تشییع جنازه از ما خواستند که هر هفته آنها را به بهشت رضا ببریم و ما هم این کار را میکردیم.
بعد از خبر شهادت قاسم، مادرم کمی گریه کرد و به آرامی گفت: خدایا راضیام به رضایت، همین!
نگران نسل جوان هستم
از امت رضا که سالهاست غم دوری دو برادر شهیدش را تحمل کرده میپرسم که با گذشت این سالها و با وجود اهدای دو شهید به اسلام و انقلاب اکنون چه احساسی دارید، او میگوید: از هیچکس و هیچ جایی انتظار نداریم، شهیدان با خواست خود و برای رسیدن اهدافشان به این راه رفتهاند، اما تنها چیزی که گاهی قلب ما را میشکند همان چیزی است که باعث ناراحتی رهبر انقلابمان نیز میشود.
برادر شهید که نگران نسل آینده و جوانان امروزی است میگوید: نسل جوانی که ما به آن تعلق داشتیم یا باایمان بود یا بیایمان، اما اکنون ظاهر جوانان با باطن آنها بسیار متفاوت است و این به معنای وجود روحیه ریاکاری در میان بعضی از جوانان امروزی است.
پدرم و مادرم هیچوقت گلایهای نداشتند
از او درباره روحیات پدر و مادر شهید میپرسم که بلافاصله میگوید: مادرم زن بسیار فعالی بود و بیشتر اوقات در مراسم مذهبی و دورههای قرآن و آموزش آن شرکت داشت و خود را با رفتن به این مراسم سرگرم میکرد.
مادرم بیشتر به دنبال کارهای خیر بود و از پدرم نیز که مدتها از بیماری رنج میبرد و در خانه زمینگیر شده بود نگهداری میکرد.
او در پایان در توصیف خصوصیات اخلاقی مادرش بعد از شهادت دو برادرش میگوید: مادر و پدرم در این سالها هیچگاه گلایهای نداشتند و همیشه آرام و مدافع اسلام و انقلاب بودند.
* این گزارش پنج شنبه، ۵ اردیبهشت ۹۲ در شماره ۵۱ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.
