پسرهای دوست داشتنی محله
آدرس را در دست گرفتهام و دنبال پلاک میگردم. کوچه فرعی است که پهنای زیادی ندارد، وقتی چند قدمی برمیگردم تا از کسی نشانی بپرسم، پسرکی دم در خانهای ایستاده و از سرما کلاه بافتنیاش را تا جلو چشمانش کشیده است، قبل از اینکه سؤال کنم، بسیار مؤدب سلام میکند. با لبخندی جواب میدهم، چون دیگر نیاز نیست دنبال آدرس بگردم درست روبهروی سوژه گزارشمان ایستادهام.
هادی یکی از ۲ پسر معلول خانواده رضا وکیلی است که منتظر ما مقابل خانهشان ایستاده است و در نگاه اول معلولیت او زیاد مشخص نیست هرچند که در تکلم و بیان جملات مشکل دارد. با راهنمایی او وارد منزل کوچک و باصفای آنها میشویم. پدر خانواده به استقبالمان میآید و همین موقع است که سر و کله علی پسر بزرگتر خانواده نیز پیدا میشود.
خبر از معلولیت
رضا وکیلی متولد ۱۳۴۹ در شهرستان فردوس و نظامی است. سال ۷۳ با دخترعموی خود ازدواج میکند و پس از مدتی خداوند به آنها پسری به نام علی هدیه میدهد.
چند ماهی از یک سالگی علی میگذرد که آقا رضا و همسرش نگران میشوند، چون علی هنوز نمیتواند بر روی پاهایش بایستد و راه برود، بنابراین او را به دکتری در شهرستان میبرند و دکتر نیز آنها را دعوت به صبر و آرامش میکند و میگوید این موضوع طبیعی است بعضی از کودکان دیرتر راه میافتند و صحبت میکنند و نگرانی از این بابت وجود ندارد.
چند ماه دیگر نیز میگذرد و علی پا به ۲ سالگی میگذارد، اما هنوز هم خبری از راه رفتن و یا صحبت کردن او نیست.
در همین زمان پسر دوم خانواده به نام هادی نیز متولد میشود، آقا رضا که دیگر نمیتوانسته خودش و همسرش را آرام کند، دست ۲ فرزند و همسرش را میگیرد و به مشهد میآورد و به چند دکتر متخصص مراجعه میکند.
چندین آزمایش برای علی سه، چهار ساله نوشته میشود که نتیجه آنها خبر از معلولیت او میدهد.به توصیه پزشکان این آزمایشها برای هادی نیز تکرار میشود و مشخص میشود که هادی نیز معلول است. زمانی که این خبر به آقا رضا داده میشود برایش باورپذیر نبوده، چون پزشکان دلیل این معلولیت را ازدواج فامیلی و مشکل ژنتیکی بیان میکنند: «اولین باری که دکتر خبر از معلولیت پسرانم داد اصلا برایم باورپذیر نبود، چون در شهرستان بیشتر بستگان به صورت فامیلی ازدواج کرده بودند و تمام آنها فرزندان سالمی داشتند.
به خاطر دارم با وجودی که بغض گلویم را گرفته بود، اما خودم را کنترل میکردم تا نکند اشکم جاری و امید همسرم ناامید شود، چون دکترها میگفتند با دارو و عمل جراحی میتوان توانایی راه رفتن را به علی و هادی بازگرداند.»
پزشکان دلیل این معلولیت را ازدواج فامیلی و مشکل ژنتیکی بیان میکنند
دوندگیهای پدر
از آن روز به بعد کار آقا رضا این میشود که یک پایش در مشهد و یک پایش در شهرستان باشد و پیگیر دوا و درمان علی و هادی شود. روزهای زیادی را مرخصی میگیرد تا از این دکتر به دکتر دیگر و از این آزمایشگاه به آزمایشگاهی دیگر در مشهد برود تا شاید بتواند سلامتی را به پسرانش بازگرداند.
آنقدر تعداد روزهای مرخصی او زیاد میشود که دیگر نمیتواند عملا بر سر کار به درستی حاضر شود از طرفی نیز زمان رفتن به مدرسه بچهها نزدیک شده بود و باید آنها را در مدرسه استثنایی ثبتنام میکرد.
از قرار بهزیستی نیز مدرسهای را در مشهد معرفی کرده بود، چون بچهها هنوز قدرت تکلم و صحبت کردن را نداشتند، بنابراین تقاضای انتقالی میدهد و خانه کوچکی در مشهد اجاره میکند.
دکتر ارتوپدی در مشهد به آقا رضا میگوید که میتواند علی و هادی را که مشکل راه رفتن دارند، عمل کند تا آنها بتوانند روی پاهای خود بایستند، اما جراح مغز و اعصاب با دیدن عکسهایی که از سر بچهها گرفته شده بود، نظر قطعی میدهد که عمل جراحی چاره کار نیست و در صورت عمل باز هم به مرور زمان مشکل در پاهای آنها به وجود میآید، چون مغز به درستی فرمان نمیدهد.
چارهای برای آقا رضا باقی نمیماند جز اینکه بپذیرد درصد امکان سلامتی کامل بچههای او ناچیز است. او میگوید: هیچ گاه از درمان پسرانم مأیوس نشدم، اما هیچ زمان هم نگذاشتم تا آنها با احساس معلولیت بخواهند خودشان را جدای از مردم احساس کنند و خانهنشین شوند. از همان دوران کودکی همواره آنها را با خودم به خرید میبردم یا اگر کاری در بیرون از منزل داشتم علی و هادی در کنارم بودند.
رفتار علی و هادی در محله باعث شده تا اهالی آنها را به محبت و مهربانی بشناسند نه به عنوان دو فرد معلول؛ آنها هر روز صبح تا ظهر در کلاسهای بهزیستی شرکت میکنند و عصرها یا سوار بر اتوبوس شده و به محل کار پدر میروند و یا در جلسات قرآن محله شرکت میکنند، دوستان خوبی مانند عباس، مهدی و حسین در محله پیدا کردهاند.
هنر دست علی و هادی
علی اکنون ۲۲ سال سن دارد و درست است که نمیتواند به درستی راه برود، اما خرید خانه را انجام میدهد. وقتی با او میخواهیم صحبت کنیم چند پاکت و جعبه کادو میآورد و با اشاره به ما میفهماند که خودش آنها را درست کرده است. جعبههایی که به ذهنمان هم خطور نمیکند کار دست یک معلول باشد. پدرش بیان میکند: «در کلاسهای بهزیستی آموزش دیده و امروز بعد از گذشت چند ماه به تمیزی این کار را انجام میدهد.»
هادی که از اول صحبتمان مرتب چای را به ما تعارف میکرد، کلاممان را قطع میکند و میگوید: «میدانی این چای چیه؟» بعد لیوان چای را از روی میز برمیدارد و در حالی که با مزه مزه کردن مینوشد، پی حرفش را این گونه میگیرد: «چای زعفران است، خوشمزه بخورید...»
هادی وضعیت بهتری نسبت به علی دارد به طوری که میتواند دوچرخه سواری کند و تا حدودی جمله بسازد. همچنین در کلاسهای آموزشی بهزیستی قالیبافی را یاد گرفته و به پدر میفهماند که به ما بگوید. هنر بافت قالیچهاش در بهزیستی رو به پایان است.
پسرانم را معلول نمیدانم
مادر که تا اینجا ساکت بوده است عکس ۵ سالگی علی را میآورد و میگوید: به این عکس نگاه کنید، آیا به چهره این بچه میخورد که معلول باشد؟ بعد از این همه سال دارو و درمان دکترها میگویند مغز علی به اندازه کودک ۷ ساله است. پزشکان میگویند اگر زودتر متوجه شده بودید شاید میشد برای بچهها کاری کرد، هرچند که من پسرانم را معلول نمیدانم.
علی و هادی عاشق لباس سبز نیروی انتظامی هستند و آرزوی هر دو آنها این است که در آینده پلیس شوند. کارهای شخصی خود را مانند حمام و لباس پوشیدن خودشان انجام میدهند ضمن اینکه سواد نوشتن دارند، اما خواندن به دلیل همان مشکل تکلم برای آنها سخت است. تربیت پدر باعث شده تا هیچ گاه معلولیت برای آنها محدودیت نباشد به طوری که هادی کار با رایانه را یاد گرفته است و بهتر از پدر این کار را انجام میدهد.
این گزارش شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷ در شماره ۳۱۵ شهرارا محله منطقه دو چاپ شده است.