کد خبر: ۶۲۸۰
۰۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
نابینایی که ۱۳ کتاب برای نابینایان نوشت

نابینایی که ۱۳ کتاب برای نابینایان نوشت

میرسجاد موسوی، نابینا، اما سرشار از استعداد است، لیسانس اقتصاد را از دانشگاه انگلستان دریافت کرده و تاکنون ۱۳ کتاب برای روانشناسی نابینایان نوشته است. او مدتی را هم به عنوان رئیس هیئت‌مدیره «انجمن حامیان شهر بدون مانع» فعالیت کرده است.

برای تکریم نابینایان و روز عصای سفید با رئیس هیئت‌مدیره «انجمن حامیان شهر بدون مانع» که نه‌تنها فراز‌و‌نشیب‌های زندگی و محروم‌بودن از نعمت بینایی هرگز نتوانسته او را منزوی و سرخورده کند که ضمن موفقیت‌هایش، خدمات بسیاری به هم‌نوعان خود ارائه کرده است، به‌گفتگو نشسته‌ایم که حاصل آن در ادامه می‌آید.

لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.

میرسجاد موسوی، متولد ۱۳۲۸ و اصالتا آذربایجانی هستم.

از چه زمانی دچار نابینایی شدید؟

ما پنج خواهر و برادر هستیم که من و دو خواهرم با بیماری چشمی معروف به RP به‌دنیا آمدیم. به این شکل که در ابتدا شخص روز‌ها کمی بینایی دارد و به‌تدریج بینایی و میدان دید در روز هم کم می‌شود و در‌نهایت به نابینایی کامل می‌رسد.

 چگونه به تحصیل پرداختید و در این راه با چه مشکلاتی مواجه بودید؟

سه‌ساله بودم که به خرمشهر نقل‌مکان کردیم. کلاس اول و دوم ابتدایی را آنجا گذراندم؛ چون مادرم اجازه نمی‌داد که ما بیرون با بچه‌ها بازی کنیم. کلاس اول که به مدرسه رفتم، اصلا فارسی بلد نبودم، اما شانسی که آوردم معلم کلاس اولم، تبریزی بود. از سوم تا ششم دبستان، آبادان و سپس تا ششم دبیرستان را در تهران بودم.

دوران دبستانم بسیار سخت بود؛ هیچ‌کس حتی خانواده از نقص بینایی‌ام خبر نداشت و خیلی مشکلات را به‌خاطر ضعف بینایی‌ام باید تحمل می‌کردم. از عهده خیلی از بازی‌هایی که بچه‌های دیگر انجام می‌دادند برنمی‌آمدم. من در تمام این سال‌ها فقط به مدرسه عادی می‌رفتم. خاطرم هست یک‌بار یکی از دوستان در مدرسه دنبالم کرد و درحال دویدن با سر داخل یک جام شیشه خیلی بزرگ رفتم؛ هرچند شاید همان ضعف بینایی باعث شده بود که به حواس دیگرم بپردازم و آن‌ها را تقویت کنم که فرصت خوبی بود و توانایی‌هایم را تا‌حد زیادی به این ترتیب افزایش بودم، به‌طوری که دیگران کمتر متوجه نقص بینایی‌ام می‌شدند.

در دوران دبیرستان که کمی بزرگ‌تر شده بودم و خانواده هم متوجه شدند من مشکل بینایی دارم، دنبال درمان و علت آن بودند. در‌نهایت پروفسور شمس، رئیس بیمارستان فارابی تهران، مشکل را تشخیص داد و گفت «فعلا درمان‌پذیر نیست و پیگیری نکن».

درحالی‌که خیلی به درس‌خواندن علاقه داشتم، به‌خاطر ضعف بینایی‌ام هرسال تجدید می‌آوردم و درنتیجه ازسوی اطرافیان مورد تمسخر قرار می‌گرفتم. این‌ها چالش‌هایی بود که به‌عنوان یک نوجوان باید برای خودم حل می‌کردم، چون کسی نبود کمکم کند؛ بنابراین به فکر افتادم هم‌کلاسی‌هایی پیدا کنم که در درس‌خواندن همراهی‌ام کنند؛ آن‌ها درس را می‌خواندند و من گوش می‌کردم و یاد می‌گرفتم.

کمی هم برادر بزرگ‌ترم کمکم می‌کرد، ولی درنهایت باید همه مشکلاتم را خودم حل می‌کردم تا اینکه به ششم دبیرستان رسیدم. خیلی علاقه داشتم که پزشکی بخوانم، به‌همین دلیل وارد رشته علوم‌تجربی که آن‌موقع «طبیعی» می‌گفتند، شدم. اما در ششم دبیرستان هم‌کلاسی‌هایم باید خودشان را برای کنکور آماده می‌کردند و نمی‌توانستند به‌من کمک کنند؛ بنابراین منی که دوست داشتم پزشکی بخوانم و واقعا استعدادش را هم داشتم، به‌ناچار به‌دلیل ضعف بینایی‌ام مجبور به ترک‌تحصیل در ثلث دوم سال آخر دبیرستان شدم و این اتفاق ناخوشایندی برایم بود.

پس‌از ترک تحصیل چه راهی را برای ادامه مسیر زندگی انتخاب کردید؟

پس‌از آن به‌دنبال چاره بودم و تسلیم نشدم تا اینکه برادرم که آن زمان در انگلستان تحصیل می‌کرد، از من خواست که برای درمان به آنجا بروم. با اینکه قبلا گفته بودند که این بیماری در هیچ جای دنیا درمان نمی‌شود، ولی من نه به‌دنبال درمان که به بهانه آن، برای حل مشکلم راهی شدم؛ چون در ایران، مرکزی برای نابینایان وجود نداشت و اگر هم بود، من بی‌خبر بودم و کسی راهنمایی‌ام نمی‌کرد.

در‌واقع یک سرمایه معنوی و روانی در درونم داشتم که مادرم ایجاد کرده بود و بر این اساس، دائم دو چیز را که خیلی اعتقاد داشت به من یادآوری می‌کرد؛ یکی اینکه «تو سید و سادات و اشرف مخلوقاتی و خودت را دست‌کم نگیر»، دوم اینکه دائم می‌گفت: «تو هیچ‌چیز از هیچ‌کس کمتر نداری و توانا هستی، هرچند‌که مشکل داری»؛ من سال ۴۸ با همین سرمایه به انگلیس رفتم.

پس‌از دو‌سه‌ماهی که دنبال درمان بودم پروفسوری برای بررسی وضعیت بینایی‌ام مرا به بلژیک دعوت کرد. در آنجا دیگر خاطرجمع شدم که پروفسور شمس درست گفته بود و من باید دنبال این باشم که با همان وضعیت بینایی، زندگی کنم. برخلاف آنچه در ایران برایم اتفاق افتاد و در پاسخ به سوال «از حالا به‌بعد باید چکار کنم؟»

جوابی دریافت نمی‌کردم، در آنجا دکتر خانوادگی من وقتی گزارش‌های متخصصان را مطالعه کرد بدون اینکه من بپرسم، گفت: «خب، تو حالا باید از این به‌بعد با همین توانایی به‌روش جدیدی زندگی کنی» و مرا به موسسه نابینایان معرفی کرد و آن‌ها هم برای یک دوره شش‌ماهه توان‌بخشی پذیرشم کردند.



گذراندن دوره توان‌بخشی چه کمکی به شما کرد؟

مرکز ما وسط مزرعه‌ای در نزدیکی شهر وُلوِرهَمتُن نزدیک برمینگهام در یک روستا بود. من دوره شش‌ماهه مرکز را در سه‌ماه گذراندم و هنرآموز ممتاز شدم. نه‌تن‌ها یک‌سری مهارت‌ها را خودم فراگرفتم که آموختم چگونه می‌توانم این مهارت‌ها را به‌عنوان مربی به دیگران هم منتقل کنم. مدتی که در مرکز بودم، علاوه‌بر کسب مهارت‌های توان‌بخشی از‌قبیل تحرک، جهت‌یابی، مهارت‌های حرفه‌ای و روزانه، خط بریل، ورزش و...، در اصل خودم را بیشتر شناختم و هم اینکه فرصتی بود که  آن‌ها توانایی‌ها و نیاز‌های مرا ارزیابی و بعداز دوره به من پیشنهاد کنند که چگونه ادامه دهم. همچنین افزون‌بر آموزش‌هایی که می‌دیدم توسط رئیس مرکز که آقایی اسکاتلندی، فوق‌لیسانس فلسفه و نابینا هم بود، یک دوره روزانه آموزش زبان‌انگلیسی گذراندم که باعث شد این زبان را خیلی خوب و عمیق یاد بگیرم  و فرصت ایدئالی برایم بود.

بعد‌از اینکه مرکز را ترک کردم، تفاوت بسیاری کرده بودم؛ دیگر سرگردان نبودم و زندگی جدیدی را با امید خیلی زیاد و برمبنای حداکثر توانایی‌هایم بنا گذاشتم. در اولین قدم با ورود به کالجی عادی، ادامه‌تحصیل دادم و دیپلمی را که در ایران ناکام مانده بود، پیگیری کردم. در همان سال، دیپلم و مدرک زبانم را گرفتم؛ وقتی برای دیپلم درس می‌خواندم هم‌زمان در روز دو کالج دیگر هم می‌رفتم و مدام دنبال جبران زمان ازدست‌رفته‌ام بودم.

نتیجه اینکه توانستم به‌عنوان بیست‌وپنجمین دانشجوی ایرانی در تاریخ اعزام دانشجو (یعنی از زمان قاجاریه)، موفق به اخذ مدرک «GCE با لِوِل زبان انگلیسی» بشوم که فقط خود انگلیسی‌ها توان گرفتن این مدرک را دارند. داشتن این مدرک خیلی مهم بود و برعکس ایران که همواره از هدفم کوتاه می‌آمدم، اینجا برعکس روزبه‌روز انتظاراتم از خودم بیشتر می‌شد.

در کالج عضو هیئت‌تحریریه مجله کالج بودم و به انگلیسی شعر می‌گفتم و در مجلاتمان چاپ می‌شد. این‌ها نه به‌خاطر استعداد من، که به‌دلیل روش درست تعلیم‌وتربیتی پرورش‌دهنده بود، چون اگر به‌خاطر استعداد بود، باید در ایران هم خودش را نشان می‌داد.

این موفقیت‌ها نه به‌خاطر استعداد من، که به‌دلیل روش درست تعلیم‌وتربیتی انگلیسی‌ها بود

چگونه وارد دانشگاه شدید؟

وقتی برای گرفتن دیپلم وارد کالج شدم، با یک ایرانی دوست و هم‌خانه شدیم که از دانش‌آموزان ممتاز دبیرستان‌های البرز و هدف تهران و از‌نظر علمی غنی بود. او در درس‌ها و من‌هم در زبان به یکدیگر کمک می‌کردیم. آن‌زمان، چون ظاهر چشمم نشان نمی‌داد که نابینا هستم و توان بیان مشکلم را هم نداشتم و ازطرفی دوستم همراهم بود، عصا به‌دست نمی‌گرفتم.

چون به رشته پزشکی علاقه داشتم، در کلاس بیولوژی شرکت کردم، اما وقتی معلم از من می‌خواست بخوانم، نمی‌توانستم و او که از مشکل من اطلاعی نداشت، نمی‌دانست چه رفتاری باید با من داشته باشد! تا اینکه کارشناس آموزشی توان‌بخشی موسسه نابینایان به کالج آمد و شرایط مرا برای مدیر و معلم‌ها توصیف کرد. از آن پس متوجه شدم دلیلی برای پنهان‌کردن مشکلم و تحمل این‌همه سختی ندارم.

آن‌زمان تحول دیگری برایم به‌وجود آمد و نتیجه‌اش این شد که با مشاوره کارشناسان به سمت علوم‌انسانی گرایش پیدا کردم. پس‌از یک‌سال‌و‌نیمی که در انگلستان بودم، سعی کردم علاوه‌بر‌اینکه درس می‌خوانم، خودم را اداره کنم و به‌عنوان مترجم و مشاور برای تاجر‌های ایرانی و هم‌وطنانی که برای درمان آنجا می‌آمدند، کار می‌کردم. من دیگر آن آدمی نبودم که بگویم حالا باید چکار کنم؟

راه و مسیر برایم مشخص بود، فقط باید در آن مسیر تلاش می‌کردم و دیگر چیزی به‌نام مشکل در زندگی‌ام وجود نداشت؛ بنابراین علاوه‌بر‌اینکه مسائل خودم را حل می‌کردم، به مشکلات دیگران هم رسیدگی و به آن‌ها کمک می‌کردم. این‌قدر توانمند بودم که انگار زمین زیرسلطه من بود.

علاقه‌مند بودم که روان‌شناسی بخوانم تا اینکه یکی از دانشگاه‌ها مرا برای مصاحبه دعوت کرد. رئیس دانشکده پیشنهاد کرد کامپیوتر بخوانم، ولی من فکر کردم اگر به ایران برگردم، این رشته کاربردی ندارد بنابراین وارد رشته اقتصاد شدم که در انگلیس از رشته‌های بسیار سخت و در حد و کلاس پزشکی است. اولین نابینایی بودم که در آن دانشگاه این رشته را می‌خواندم.

باوجود سختی این رشته نمی‌خواستم کوتاه بیایم و هرگز حاضر نبودم بپذیرم که ضعف بینایی‌ام مانع پیشرفتم بشود و نگذارد همسان بقیه مردم باشم؛ بنابراین در درس‌هایی مثل ریاضی که همه فکر می‌کردند خیلی سخت است بین ۷۵ نفر نمره دوم را آوردم و تقریبا سایر درس‌ها را هم با همین ترتیب پاس کردم. درس‌ها را ضبط می‌کردم و بالاخره موفق شدم این رشته را با موفقیت پشت سر بگذارم.

در این مدت سرپرست عده‌ای از بچه‌های ایرانی محصل در مراکز شبانه‌روزی هم بودم و به امور تحصیلی، مالی و سفرشان به ایران رسیدگی می‌کردم. مدرک لیسانس اقتصاد را که در انگلیس گرفتم، از لیسانس به دکترا در دانشگاه «رِدینگ» پذیرش شدم. در همین دوران با همسرم آشنا شدم و سال‌۵۵ ازدواج کردیم.

نابینایی که ۱۳ کتاب برای نابینایان نوشته است

 آیا موفق به ادامه تحصیل هم شدید؟

لیسانسم را که گرفتم، برای دیدار اقوام به ایران آمدیم. دوم مهر ۵۹ قرار بود برگردم که ۳۱ شهریور، جنگ ایران و عراق شروع شد و اول مهر، سفارت انگلیس را تعطیل کردند و ما نتوانستیم برویم. چون مقداری مشکل شنوایی پیدا کرده بودم، احساس کردم حالا یک ترم دیرتر شروع کنم شاید بد نباشد. فکر نمی‌کردم جنگ این‌قدر به درازا بکشد و درنهایت در ایران ماندگار شدم. از‌طریق دوستی که در لندن داشتم، با دکتر محمد خزایلی آشنا شدم که نابینا و با دو مدرک دکترا و تسلط بر زبان‌های فارسی، فرانسه، انگلیسی و عربی، نماینده مجلس وقت بودند و به نابینایان خدمت زیادی می‌کردند. به حضورشان رسیدم و خط بریل فارسی را از ایشان در عرض نیم‌ساعت یاد گرفتم.

علاقه زیادی به ادامه تحصیل داشتم، اما فرصت رفتن به انگلیس را از دست دادم؛ بنابراین پس‌از انقلاب‌فرهنگی در اولین کنکور برای کارشناسی‌ارشد روان‌شناسی دانشگاه تربیت مدرس شرکت کردم و نفر اول شدم، اما آن آزمون را هم به‌خاطر اینکه سوالات لو رفته بود، لغو کردند.

برای پیدا‌کردن شغل مشکلی نداشتید؟

با‌توجه‌به مدرک تحصیلی‌ام و کم‌بودن جمعیت تحصیل‌کرده در آن مقطع زمانی  در ایران، در وزارت امور خارجه، صداو‌سیما و همچنین بخش معاملات خارجی بانک ملی برایم کار بود. به فکر بودم که به‌صورت پاره‌وقت به نابینایان هم کمک کنم، اما وقتی وضعیت این قشر را از نزدیک دیدم، فهمیدم بهترین کار این است که مادیات را رها کنم و کلا به آن‌ها بپردازم؛ بنابراین در سال ۶۰ به عنوان کارشناس امور نابینایان استان خراسان بزرگ به استخدام سازمان بهزیستی درآمدم.

آن موقع که برای کار به بهزیستی تقاضای همکاری دادم، با شک پذیرفتند، اما من کارشناس بودم و مهارت حرفه‌ای داشتم؛ بنابراین ثابت کردم که نه‌تن‌ها چیزی کم ندارم که برتری هم دارم.

پس از ورود به بهزیستی چه برنامه‌هایی را به سرانجام رساندید؟

پس‌از ورود به بهزیستی، سخت کار کردم و مراکز زیادی را در شهرستان‌های استان خراسان بزرگ برای نابینایان راه‌اندازی کردم. تحولی شگرف در وضعیت آموزشی توان‌بخشی نابینایان استان به‌وجود آوردم؛ برای اولین‌بار توانستم توان‌بخشی نوین را که آنجا یاد گرفته بودم، در استان پیاده کنم، برای نخستین‌بار در ایران مهدکودک نابینایان را پیشنهاد کردم که در سال ۶۵ راه‌اندازی شد و بعد‌از سال‌ها باز هم برای اولین‌بار در ایران، مهدکودک تلفیقی را اجرا کردیم. سال ۶۲ طرح مسابقات حفظ و قرائت قرآن نابینایان را برای اولین‌بار در مشهد ارائه و برگزار کردم که هنوز هم هرساله در سطح کشور
اجرا می‌شود.

از‌طریق گزارشی مندرج در روزنامه باخبر شدیم روستایی در شهرستان اسفراین نابینا زیاد دارد و بچه‌ها نابینا متولد می‌شوند. پیگیری کردیم تا اینکه علت این مسئله را متوجه شدیم و جمعیت نابینایان را شناسایی کردیم. سپس طرح پیشگیری از تولد کودک نابینا را اجرا کردیم و هم‌زمان برای کودکان نابینای روستا دوره توان‌بخشی گذاشتیم که نتایج اجتماعی بی‌نظیری داشت؛ با مستندسازی طرح، تقدیرنامه‌ای هم از مسئول یونیسف در تهران دریافت کردیم.

سال ۶۰ برای اولین‌بار ورزش نابینایان را پایه‌گذاری کردم که درنتیجه آن، امروز شاهد درخشش نابینایان در رقابت‌های پاراالمپیک هستیم. برای نخستین‌بار شرکت‌تعاونی مسکن نابینایان را در سال ۶۴ پایه‌گذاری کردم و توانستم ۱۲۰ قطعه بزرگ زمین را در منطقه آزادشهر از آستان‌قدس‌رضوی رایگان گرفته و دراختیار نابینایان بگذارم.

خوشبختانه توانستم در سطح کشور کار‌های زیادی انجام دهم و مربی و کارشناس تربیت کنم، کارگاه‌های آموزشی زیادی داشتیم، سال‌ها در دانشگاه فردوسی روان‌شناسی نابینایان را تدریس می‌کردم که جزوات آموزشی بسیاری هم با یکی از همکاران تهیه کردیم. در سمینار‌های زیادی شرکت کردم، مقالات بسیاری دادم و تحقیقات فراوانی داشتم. تالیفاتی داشتم که الان ۱۳‌جلد آن‌ها منتشر شده است و دو مورد هم در دست اقدام دارم. نظریه آلبرت اویس، روان‌شناس آمریکایی را که به‌اتفاق یکی از همکاران برای اولین‌بار روی دیرنابینایان کار کردیم، در‌قالب مقاله‌ای به زبان انگلیسی در یکی از مجلات ISI روان‌شناسی مطرح دنیا متعلق به موسسه REBT در نیویورک چاپ کرده‌اند.

پس‌از بازنشستگی از چه راهی به نابینایان کمک کردید؟

سال ۹۰ بازنشسته شدم و از سال ۹۲ انجمن «حامیان شهر بدون مانع» را راه انداختیم؛ چون در تمام مدتی که در مشهد برای نابینایان کار می‌کردم، تلاشم این بود که راهی پیدا کنم وضعیت تغییر کند. البته خیلی چیز‌ها تغییر کرده و ما توانستیم دیدگاه جامعه را درباره نابینایان تا حد زیادی تغییر بدهیم. قبلا شاهد بودیم که مردم، هر نابینایی را متکدی فرض کرده و به او پول خُرد می‌دادند که بار‌ها برای خودِ من هم پیش آمده بود!

از همان‌سالی که به ایران آمدم، اولین‌کاری که کردم مناسب‌سازی بود. اوایل دهه ۷۰ مناسب‌سازی‌ها در سطح دولت مطرح شد و پیگیری از‌طریق بهزیستی و استانداری انجام شد، ولی به‌جایی که می‌خواستیم نرسیدیم؛ بنابراین نتیجه گرفتیم که شاید با موسسه‌ای تخصصی با رویکرد مردم‌نهاد بهتر بتوانیم مسائل را پیش ببریم.

الان از‌جمله فعالیت‌های انجمن، به‌کارگیری سامانه صوتی در اتوبوس‌های خط واحد است. علاوه‌بر‌آن دنبال تهیه نرم‌افزار‌هایی هستیم که مثلا با گوشی موبایل به‌راحتی اطلاعات را دریافت کنیم. همچنین به‌زودی اتوبوسی که کودک یا سالمند یا معلول نتواند سوار شود، نخواهیم داشت. در نوسازی معابر شهری، خط‌های ویژه نابینایان پیش‌بینی شده و همچنین به‌دنبال این هستیم موانع و میله‌های (u) یوشکل داخل پیاده‌رو‌ها جمع‌آوری شوند. آسانسور و پله‌برقی برای پل‌های هوایی و اصلاح شیب پل‌ها و رمپ‌ها هم از مسائلی هستند که دنبال کرده‌ایم.

 

*این گزارش چهارشنبه، ۲۸ مهر ۹۵ در شماره ۲۱۶ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام