اقوام من ۱۳۸ سال در این خانه زندگی کردهاند
قدیمیها هر کدام مملو از خاطرات هستند. خاطراتی که وقتی پای صحبت آنها مینشینیم ما را به دنیای گذشته میبرند. اصغر مجربیکرمانی نیز یکی از همین قدیمیهاست که در محله سناباد سکونت دارد. محلهای که فقط محل سکونت او نیست، بلکه محل کارش نیز هست.
خانهاش در کنار مغازهاش است مغازهای که به قول خودش ۳۰ سال است کار تعمیرات خودرو در آنجا انجام میشود. سمت راست این مغازه خانه پدریاش است خانهای که با پلاک افتخار شهید محمدرضا مجربی کرمانی مزین شده است. شهیدی که پیکر مطهرش هنوز به این شهر بازنگشته است. با او به گفتگو پرداختیم تا برایمان از خاطرات و روزهای گذشته و امروز خود بگوید.
پدربزرگم بنیانگذار تکیه کرمانیها بود
این خانه گویا خاطرات زیادی در خود دیده است. طوری که آقای مجربی قبل از اینکه داستان خود را برای ما بازگو کند درباره آن میگوید: در این خانه ۱۳۸ سال است که اقوام من زندگی کردهاند. پدربزرگم اهل ماهان کرمان و بنیانگذار تکیه کرمانیها در پایینخیابان بوده است.
و معمار بوده و از بالای داربست میافتد و میمیرد. در نتیجه مادربزرگم به همراه پسر ششسالهاش این ملک را با ۲۰۰ تومان میخرد و به همراه فرزندش در آن ساکن میشود. وقتی اینجا را میخرد، دورتا دور خانه را اتاق میسازد و همه را اجاره میدهد.
در واقع مخارج زندگی خود را از همان راه تأمین میکرده است. وقتی برای انتخاب و ثبتِ نامخانوادگی نزد او آمدند، مادربزرگ من فامیل مجربیکرمانی را انتخاب میکند.
زمانی که پدرم ۱۸ ساله میشود با مادرم که ۱۲ سال داشته است ازدواج میکند. این آشنایی براساس زندگی آنها قبل از این محل بوده است. هم پدر و هم مادرم در ایستگاه سراب که به گورگاه سراب معروف بود، سکونت داشتند. پدرم پس از ازدواج به همراه مادرم در خانه مادربزرگم زندگی میکنند و پس از فوت مادرش همچنان در آنجا میمانند و در همین خانه صاحب بچه میشوند.
هریک از فرزندانش که ازدواج میکردند از این خانه میرفتند و فقط یکی از برادرانم در طبقه بالای خانه پدریام هنوز سکونت دارد. پدرم تا ۲۲ سالگی نانوا بود و از آنجایی که بیمار شد و دکترها او را از کارکردن در کنار تنور منع کردند، در سال ۱۳۲۶ در ابتدای خیابان جنت در یک مغازه خواربارفروشی مشغول به کار شد.
آن زمان ۴ مغازه در آن خیابان فعالیت داشتند و باقی آنها بعدها بسته شد که البته از میان آنها عکاسی مریخ هنوز پابرجاست. پدر من نیز در سال ۵۷ مغازهاش را فروخت.
کار در گاراژ
آقای مجربی ادامه میدهد: در سال ۱۳۲۷ به دنیا آمدم و بچه سوم خانواده هستم. از همان کودکی تعمیر ماشین را دوست داشتم برای همین هر سال تابستانها که مدارس تعطیل میشد، در یک گاراژ که پسرعمه مادرم در آنجا کار میکرد مشغول به کار میشدم.
آنزمان در خیابان دانش قدیم که به پل فردوس معروف بود، گاراژ بزرگی به نام گاراژ «هند ایران» فعالیت داشت و من بهعنوان شاگرد در آنجا کار میکردم. گاراژها، پایانهها و مراکز تجمع ماشینها مانند امروز در مکانهای جداگانهای نبودند و صاحبان خودروهای باری و مسافربری که از کشورهایی مثل هندوستان، پاکستان و افغانستان یا شهرهای مختلف به مشهد میآمدند، برای سرویس خودروهای خود به این گاراژ سر میزدند.
دوران نوجوانی در دبیرستان جلیل نصیرزاده درس میخواندم و ۹ کلاس درس خواندهام. پس از آنکه ترک تحصیل کردم برای سربازی به مدت ۲ سال در منطقه خوزستان خدمت کردم. پس از پایان دوران سربازی برای اینکه بیکار نباشم با یک تاکسی کار میکردم.
یک روز یک مسافر فرانسوی سوار خودرو من شد و از من خواست که او را به خیابان عارف احمدآباد ببرم. آنزمان خیابان احمدآباد بهشکل امروزی نبود و در واقع یک بیابان بود طوری که به آن قلعه احمدآباد میگفتند.
ابتدای خیابان عارف ساختمان جدیدی ساخته شده بود که یک شرکت فرانسوی آن را اجاره کرده بود و کار لولهکشی گاز را که امروزه در مشهد و دیگر شهرهای کشور وجود دارد را انجام میداد. او را از چهارراه شهدا که به چهارراه نادری معروف بود سوار و در خیابان عارف پیاده کردم.
مسافر فرانسوی از رانندگی و طرز برخورد من خوشش آمد و به واسطه مترجم خود از من دعوت به همکاری در آن شرکت کرد. من نیز گفتم اگر پول خوبی میدهید قبول میکنم. آن مکالمه باعث شد تا بعدازظهر همان روز با آنها قرارداد ببندم. از همان زمان تا اواخر سال ۵۶ با آنها کار کردم و تعمیرات خودروهای شرکت را برعهده داشت. بر اساس اتفاقات سیاسی به آنها اعلام کرده بودند که به کشورشان بازگردند. آنها نیز به امید برگشت دوباره، شرکت را با تمام وسایلش رها کردند و رفتند و دیگر برنگشتند.
پس از گذشت یکسال و ۶ ماه از شرکت گاز برای من نامه آمد که دوباره برای کار برگردم، با این تفاوت که حقوق کمی خواهم داشت، اما همان زمان مغازهای را که کنار خانه پدریام بود از پدرم خریدم و آنجا را به تعمیرگاه خودرو تبدیل کردم.
به تدریج اینکار رونق گرفت طوری که در سال ۵۷ وسعت کاریام و تعداد ماشینها زیاد شد و دیگر نمیتوانستم در خیابان آنها را تعمیر کنم به همین دلیل از مساحت حیاط خانه پدریام کم کردم و به مساحت مغازه اضافه کردم.
همان موقع تمام کارهای مربوط به پایانکار مغازه و امور شهرداری را انجام دادم و به کاربری تجاری تبدیل کردم. از آنزمان تاکنون در این مکان مشغول به کار هستم. در سال ۱۳۵۶ ازدواج کردم و به اتفاق همسرم برای زندگی مشترک خانه پدری را ترک کردم.
ابتدا با همسرم در خیابان خواجهربیع ساکن شدیم تا اینکه در سال ۱۳۸۹ خانه را فروختیم و برای آنکه به محل کارم نزدیک شوم به محله سناباد آمدیم و ۱۰ سال است که دوباره به محل زندگی کودکیام برگشتهام و به همراه همسرم در اینجا زندگی میکنم.
دو ماه است که مادرم فوت شده است و جای خالی او را کاملا حس میکنم. همیشه به پدر و مادرم سرکشی میکردم و هر کاری در توانم بود برایشان انجام میدادم و حال آنها دیگر نیستند و در خانهشان بسته است. اکنون ۵ پسر و یک دختر دارم که همگی متأهل هستند.
ابتدای خیابان عارف یک شرکت فرانسوی کار لولهکشی گاز مشهد و دیگر شهرهای کشور را انجام میداد
کار در جبهه
توجه به اصول دینی همیشه در خانواده ما اهمیت داشت. پدرم بهقدری سختگیر بود که وجود رادیو و تلویزیون در خانه را نهی میکرد. به همین دلیل در خانه ما چنین چیزی وجود نداشت. در خاطرم هست زمانی را که بازیهای آسیا شروع شد و من به همراه دیگر برادرانم مخفیانه یک تلویزیون کوچک خریدیم و آن را زیر رختخواب مخفی کردیم تا پدرمان نفهمد.
برادر بزرگم حسین، نظامی بود و در ۸ سال جنگ در ارتش خدمت کرد. او آنزمان فرمانده مهمات کل لشکر ۷۷ بود و درنهایت شیمیایی شد و پس از گذشت یک سال و ۶ ماه از بازنشستگیاش شهید شد. شهرداری پلاک افتخاری بر سر در منزلش نصب کرده است
کوچکترین برادرم نیز محمدرضا نام داشت. او در ۱۸ سالگی در سپاه خدمت میکرد و در سالهای جنگ نیز جنگید. سرانجام درآخرین مأموریتش که عملیات خیبر بود مفقودالأثر شد و سال ۶۳ به ما اعلام کردند که دیگر برنخواهد گشت.
هنوز پیکر یا اثری از او پیدا نشده است. شهرداری برای او نیز پلاک افتخاری بر سر در منزل پدریام نصب کرده است. در حال حاضر در بهشترضا در قسمت مفقودان نیز عکس محمدرضا و همچنین یک سنگ بهعنوان یادبود گذاشته شده است که هر زمان اثری از او پیدا شد در همان محل دفن شود. هنوز عکسهای زیادی در این محل هست که هنوز اثری از آنها پیدا نشده است.
هرسال در ۲۲ بهمن از طرف بنیاد شهید به منزل ما میآمدند و دراینباره گزارش کار میدادند، اما امسال مادرم فوت کرده است و نمیدانم که میآیند یا خیر...
من نیز از طریق جهادسازندگی داوطلبانه به جبهه رفتم. در آن زمان صنوف مختلف نیروهایی که میخواستند افتخاری فعالیت داشته باشند، مثل رانندگان را به فاصلههای دورتر از مناطق جنگی میفرستاد. هیچ زور و اجباری برای اینکار نبود، من نیز دوست داشتم بروم و کاری که آنجا انجام میدادم تعمیرکردن خودروهای آنجا بود. هیچگاه ما را به خطمقدم نمیفرستادند و فقط کارهای تعمیراتی را انجام میدادیم.
۵ سال عقبتر از دنیا
۶ سال بازرس اتحادیه صنف تعمیرکاران خودرو بودم. آن زمان فقط ۱۱۲ عضو در اتحادیه حضور داشتند، اما اکنون این تعداد به ۱۰ هزار رسیده است. حال هر خیابان را میبینی در آن یک یا چند تعمیرگاه به چشم میخورد. گرچه در ابتدای شهرهای کشور نیز تعمیرگاه، پنچرگیری و صافکاری نیز از قدیم وجود داشته است.
زمانیکه بهعنوان شاگرد در گاراژ کار میکردم، هرگاه ماشینی خراب میشد باید به آن محل میرفتیم و بهسختی آن را درست میکردیم، اما امکانات امروز با گذشته تفاوت پیدا کرده و بهتر شده است و به لحاظ ابزاری نیز پیشرفت داشتهایم.
برای مثال تمام قطعات ماشین را باید در یک تانکر دولیتری میریختیم تا هنگام نصب تمیز باشد، اما امروزه دستگاههایی برای اینکار ساخته شده است. باوجوداین از نظر ابزار و تکنیک خودرو ۵۰ سال از دنیا عقب هستیم. این موضوع درحالی است که ابزار شرط کار است. در کشورهای پیشرفته دستگاههایی برای تعمیرات وجود دارد، اما ما باید همان کارها را دستی انجام دهیم.
در واقع ۹۰ درصد تعمیراتی که برای خودروها انجام میشود، اما مشتری همچنان ناراضی است از خوبنبودن ابزار است. علاوه بر این قیمت قطعات در حال حاضر خیلی گران است و مشتریها دیگر توان مالی برای درست کردن خودروهایشان را ندارند. در گذشته مردم خودروهای خود را میآوردند و پس از پایان کار هزینه را پرداخت میکردند، اما امروز هر فردی که خودرو خود را برای تعمیر نزد من میآورد اول میپرسد هزینهاش چقدر است و اگر نداشته باشد، میرود.
اعتماد ماندگار
در کارمان باید امانتدار خوبی باشیم و تابهحال کسی از این بابت از من شاکی نبوده است. به یاد دارم روزی یک کارمند دارایی ماشین خود را برای تعمیر نزد من آورد، پس از ساعتی با من تماس گرفت که پول زیادی را در خودرو جا گذاشته است با آنکه وجه زیادی بود، اما آن را برایش نگه داشتم و به او تحویل دادم.
علاوهبراین همه اهالی محل، کارم را قبول دارند و با وجود گذشت سالها هنوز مشتریان خود را دارم و هر کس که از اینجا میرود، تعمیرگاه من را به دوستان و آشنایان خود معرفی میکند و آنها نیز برای تعمیر خودروهای خود نزد من میآیند. کسی را میشناسم که سالها قبل هرگاه خودروش به مشکل میخورد، برای تعمیر آن به من مراجعه میکرد. او قصد مهاجرت از مشهد را داشت. مدتی از او خبر نداشتم تا اینکه در تلویزیون او را دیدم.
او برای کار به تهران رفته بود و بهعنوان یک مجری تلویزیون فعالیت داشت. سالها گذشت و من فقط او را در رسانه میدیدم تا اینکه دوباره به مشهد بازگشت و حال دوباره برای تعمیر خودرو خود نزد من میآید. رضایت مشتریانم برای من حس خوشایندی دارد و خدا را شاکرم که توانستهام اینگونه زندگی کنم.
از طرف دیگر بیکاری را سم میدانم. با آنکه در مغازه هم فعالیت دارم، اما در تمام کارهای خانه به همسرم نیز کمک میکنم و دلم میخواهد تا دقایق آخر عمرم کار کنم. در گذشته ساعت ۷ صبح کارم را شروع میکردم و ساعت ۹ شب به منزل میرفتم. تا سال ۹۰ ساعت ۵ صبح جمعه هر هفته خانواده را به کوه میبردم.
در آنجا همه چیز برایشان فراهم میکردم حتی برایشان غذا میپختم. زمستان و تابستان برایم تفاوتی نداشت و آن تفریح باید انجام میشد. آن زمان چشمه سبز میرفتیم و با قایق بادی در آب آنجا وارد میشدیم. آخرین باری که به کوه رفتیم زمستان بود. برف سنگینی میآمد و تا کمر در برف بودیم. خودرو چپ شد، اما آن را راست کردیم و دوباره به راهمان ادامه دادیم.
کار دیروز و امروز
قدیمیترین کسی که هنوز در محل زندگی میکند من و ۳ خانواده دیگر هستیم، اما بهلحاظ کسب، من قدیمیترین فرد در محل هستم که هنوز به شغلی که داشتهام مشغولم.
آن زمان مغازه تعمیراتی بهجز مغازه من در این محل نبود و فقط من چنین کاری را انجام میدادم. به غیر از من در خیابان دانشگاه امروزی فقط یک گاراژ وجود داشت که قبلا دبیرستان بود و مالکش آن را تخلیه و به گاراژ و صافکاری تبدیل کرده بود. دیگر در این محدوده جز من و آن تعمیرگاه چنین شغلی وجود نداشت.
هنوز هم همانطور است. مشتریان من همه محلی هستند. آنزمان چند اداره معروف بود که کارهای تعمیرات خودروهایشان را فقط به من میسپردند. از روزی که این مغازه را باز کردم تا سال ۷۰ نام هر مشتریای که نزد من میآمد را در یک دفتر مینوشتم و آن را ثبت میکردم. بعدها وسعت کاریام زیاد شد و ثبتکردن را کنار گذاشتم. البته هنوز آن دفتر را به یادگار دارم. ۸ کارگر نیز داشتم که در سال ۸۰ با آنها تسویه حساب کردم و اکنون دو پسرم با من در تعمیرگاه همکاری میکنند.
آن زمان خیابانها خلوت بود و به مدت نیمساعت میتوانستیم شهر را بگردیم. از سال ۴۷ ماشین خریدم و انواع و اقسام آن را داشتم. از ابتدای خیابان سنایی تا سر چهارراه پل خاکی کمتر از ۱۰ مغازه فعالیت داشتند
مشاغلی مانند نانوایی، قصابی، سبزیفروشی، یک حلبیسازی که سطل درست میکرد و مغازه دیگری که کار لولهکشی انجام میداد و تازه شروع به کار کرده بود. در واقع در گذشته مانند امروز خیابانها مملو از مغازه نبود که در هر خیابانی که راه میروی قدم به قدم مغازه ببینی.
مغازهای که مربوط به خانه پدریام بود در سال ۳۶ ساخته شده بود و قبل از آنکه آن را بخرم به مشاغل دیگر مثل خیاطی اجاره داده شده بود. در گذشته امکاناتی مثل برق و آسفالت نبود، اما مردم با یکدیگر مهربان بودند و ارتباطات زیادی داشتند و روزها و حتی شبها مردم بهویژه خانمها دور هم جمع میشدند و با هم حرف میزدند. خانهها مثل امروز نبود. به این معنا که در هر خانهای اتاقهای زیادی وجود داشت و در آن ۱۰ تا ۱۲ خانواده زندگی میکردند.
* این گزارش شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۷ در شماره ۳۲۴ شهرآرا محله منطقه یک چاپ شده است.