یک ماه اسارت در چاه تروریستها
گفتگو با افغانستانیها بهتنهایی یک ملودرام اکشن و تراژیک است. انواعواقسام خطرها، فرازهاوفرودها و از دست دادنها و بهدست آوردنها، در زندگی اغلبشان وجود دارد و به خاطره کهنه روزگار آنها تبدیل شده است. روزگار جنگ، فقر و تبعیض و مرگ.
با علی حسینی، راننده محجوب و خوشمشرب افغانستانی، درباره اوضاعواحوالش حرف زدیم و درباره گذشتهاش و زمان حالش که مسیر مشهد-هرات را هفتهای چند روز میرود و برمیگردد. جاده مرگ هم با اینکه شاید توصیفی کلیشهای باشد، در آن راهی که او و مسافرانش طی میکنند، جز مرگ انتظار دیگری از آن ندارند.
به سختی در مدرسه ثبتنامم میکردند
علی حسینی هستم؛ فرزند نوروز، متولد شهر هرات در افغانستان. سال۱۳۵۹ که جنگ با روسها در افغانستان شدت گرفت، پدر و مادرم به مشهد مهاجرت کردند و در منطقه درمانگاه سیلوی این شهر ساکن شدند. خانواده ما شش نفر بودند؛ من، سه برادرم و پدر و مادرم.
پدر من در هرات آرایشگر بود و به ایران که آمد، آرایشگری را ادامه داد و مغازه سلمانی زد. من در آن زمان پنجساله بودم. آنوقتها افغانستانیها را بهسختی در مدارس ایرانی ثبتنام میکردند.
به خاطر مشکل مالی نتوانستم درس بخوانم
همان موقع که قرار شد من به مدرسه بروم، متوجه شدم که با دیگر همکلاسیهایم فرق دارم. میدیدم که بچههای همسنوسال من به مدرسه نزدیک خانهشان میروند و من مجبور بودم هر روز از درمانگاه سیلو به کوچه عباسقلیخان بروم. همیشه بچههای محله از من میپرسیدند چرا به مدرسه ما نمیآیی؟
روزی از پدر و مادرم پرسیدم که چرا من به مدرسه بچههای محل نمیروم؟ آنها به من گفتند ما افغانستانی هستیم و مدرک نداریم.
من به مدرسه عسکریه در کوچه عباسقلیخان میرفتم. این مدرسه ویژه افغانستانیها و صاحب آن آقایی به نام حاجحسینآقا بود که خودش افغانستانی بود. من هفت سال در آنجا درس خواندم. در آن مدرسه معلمها و دانشآموزان همه افغانستانی بودند. بعد از هفت سال باید درس حوزوی میخواندیم که من بهدلیل مشکلات مالی خانواده، نتوانستم درسم را ادامه بدهم و همان زمان شروع به کار خیاطی کردم.
کلاهمان را برداشتند
بعدها ازدواج کردم. دیگر خیاطی کفاف هزینههایم را نمیداد. سال۱۳۹۰ زابلیها از سمت زابل-زاهدان اجناس چینی میآوردند و من آنها را در کوچه عباسقلیخان خریدوفروش میکردم. بعدها هم از همان اجناس به تهران میفرستادم.
پس از مدتی، آشنایی من با بازاریهای تهران بیشتر شد و خرید اجناس از نقدی به چِکی تغییر کرد. همین موضوع موجب شد که کمکم بعضی از آنها پول من را پرداخت نکنند و کلاهم را بردارند. به تهران رفتم، ولی جای آنها را پیدا نکردم و سرمایه خودم را از دست دادم.
از کار در ایران ناامید شده بودم؛ چون میدیدم که بعد از سالها کار در این کشور هیچ پولی برای من نمانده است. همین شد که با همسر و دو دختر خردسالم به هرات رفتیم.
آن روزها طالبان تازه در افغانستان شکست خورده بود و ما به امید یک زندگی بهتر به هرات بازگشتیم. تا سال۱۳۹۲ در کشورم زندگی کردم. سال اولی که به هرات بازگشتم، یک مغازه باز کردم، اما بازار خراب بود و مغازه را جمع کردم.
بهدلیل آشنایی که با بازار ایران داشتم، از هرات اجناسی مثل پارچه را به مشهد میآوردم تا سال۸۴-۸۵ که جاده هرات- دوقارون را ایران ساخت و قوانین گمرک عوض شد. با ساخت جاده، رفتوآمد مسافران در این مسیر بیشتر شد. این موضوع باعث شد که من با ماشین شخصی در مسیر هرات-مشهد مسافر جابهجا کنم.
هرات- مشهد ۴۱۵ کیلومتر
قبل از من در این مسیر هشت نفر فعالیت میکردند و من با اخذ مدارک لازم در مسیر هرات-مشهد مشغول به کار شدم. چند سالی است که این کار بینالمللی شده است. شرکتهایی در دو کشور تأسیس شده است و مسافر را در این مسیر جابهجا میکنند.
اکنون نزدیک به ۱۵۰ماشین در این مسیر در رفتوآمد هستند. تقریبا روزی ۵۰ماشین از هرات به مشهد میآیند و از مشهد به هرات میروند. از ترمینال مشهد تا ورودی شهر هرات، ۴۱۵کیلومتر است. ما ساعت ۳:۳۰صبح از خانه حرکت میکنیم، ساعت۵ بهسمت هرات حرکت میکنیم و ساعت۱۱ به هرات میرسیم.
اگر مسافر باشد، برمیگردیم و اگر نباشد، شب را در هرات میمانیم. هزینه سفر از مشهد به هرات ۷۵هزار تومان است و از هرات به مشهد، هزار و ۳۰۰افغانی. سال اولی که رفتوآمد را در این مسیر شروع کردم، کرایه هر نفر ۵هزار تومان بود. من در هرات به لهجه هراتی و در مشهد به لهجه مشهدی صحبت میکنم.
هرات سفری شیرین برای ایرانیهاست
بیشتر مسافران ایرانی که در این مسیر رفتوآمد میکنند و مجبورند که به هرات بروند، یا مهندس هستند که برای رسیدگی به دستگاهی در شهرک صنعتی هرات به این شهر میروند یا کسانی هستند که بهدنبال اقوام دور خود میگردند و به هرات سفر میکنند.
آنان هنگامی که قرار است از مرز خارج شوند، به خانوادههای خود تلفن میزنند و از آنها حلالیت میخواهند، اما بعد از یک هفته ده روزی که قرار است بازگردند، وقتی آنها را سوار میکنم که برگردیم، میبینم از هرات خوششان آمده است و از این سفر لذت بردهاند. آنان میگویند افغانستان از دور، خطرناکتر از واقعیت آن است.
با قنداق تفنگ کوبید به من و پرتم کرد توی گودال
سال۱۳۹۲ خانه ما هرات بود. یکی از دوستان ما به نام حاجیبشیر مهدیزاده که در این شهر زندگی میکرد، به من زنگ زد که من با دختر و نوهام برای درمان به مشهد میروم، شما ما را ببرید. من ناهار خوردم و ساعت۱:۳۰ بعدازظهر بهدنبال حاجیبشیر رفتم و آنها را سوار ماشین کردم.
نزدیک ساعت۲ به منطقهای به نام هتلسفید رسیدیم. از هتلسفید نزدیک به چهار دقیقه گذشتیم. بعد از پیچ دیدم که جاده به وسیله دو تریلی بسته شده است. یک تریلی از طرف ایران میآمد که سیمان بار زده بود، یک تریلی هم بهسمت ایران میرفت که خالی بود.
سمت چپ، جوی آب بود و امکان نداشت ما به پایین برویم. سعی کردم از سمت راست تریلیها را رد کنم. هیچ رانندهای نبود و من فکر کردم که رانندهها پشت تریلیها هستند. همین که آمدم بهسمت پایین حرکت کنم، دیدم یک آدم ریشبلند با کلاش در بغل شیشه ماشین ایستاده است و دستور داد که پیاده شو، پیاده شو.
ناگهان در را باز کرد. از یقه من گرفت و من را روی زمین انداخت. من اعتراض کردم، ولی او با قنداق تفنگ، من را زد. مسافران هراسان به من نگاه میکردند.
در همین حال دو تا تیر، بغلدست من شلیک کرد و دوستش از آنطرف جاده بالا آمد و پیرمرد را از ماشین پیاده کرد و با قنداق او را هم زد. در گودالی در نزدیکی همانجا یک ماشین استیشن بود که ما را داخل آن انداختند. درکنار ماشین یک فرد مسلح هم بود. دختر آقای مهدیزاده و نواسهاش در ماشین بودند و ما را در ماشین سفید مخفی کردند. فرمان ماشین سمت راست بود.
از همان ماشینهایی که در پاکستان زیاد استفاده میشود. ما را در ماشین جابهجا و حرکت کردند. همین که راه افتاد، پرسید: حاجیبشیر کدامیک از شماست؟ پیرمرد همراهِ من گفت: من هستم. از او سوال کرد که تو در شرکت نفت هستی؟ او گفت: آری. بعد موبایل خود را برداشت و به یکی از دوستانش زنگ زد و با زبان پشتو گفت: «حاجیبشیر را گرفتیم.»
روزها را با صدای اذان مسجد، میشمردیم. فقط روزی یکبار برای رفع حاجت، ما را از گودال بیرون میآوردند
۲۸ روز در بند طالبان بودم
بعد از مدتی در وسط دشت نگه داشت. ما را بازرسی کردند و همه لوازممان را گرفتند. چشمهای ما را بستند و بعد از اینکه جای من و حاجیبشیر را در ماشین عوض کردند، دوباره ماشین راه افتاد. یک ساعتونیم رفت و یکجا خاموش کرد.
به دوستانشان زنگ زدند که بهدنبال ما بیایند. بعد از یک ساعت یک ماشین آمد و ما را به ماشین دیگری منتقل کردند. جایی که نگه داشت، هوا تاریک شده بود. ما را به طویلهای بردند و در گودالی انداختند. با زنجیر پاها و دستهای ما را بستند و رویمان را با کیسه و کاه پوشاندند.
۱۲ شبانهروز در آنجا ماندیم و روزها را با صدای اذان مسجد، میشمردیم. فقط روزی یکبار برای رفع حاجت، ما را از گودال بیرون میآوردند. شببهشب یک تکه نان محلی با دو استکان چای به ما میدادند و به ما میگفتند به رئیس ما نگویید به شما نان دادهایم. در این ۱۲ شب هیچ سؤالی از ما نپرسیدند. بعد از شب دوازدهم بزرگشان آمد.
ما را بالای تپهای بردند و به خانوادههایمان تلفن زدند. به ما گفتند بگویید ما زنده هستیم و هرچه اینها به شما میگویند، اجرا کنید و ما هم دستور را اجرا کردیم. بعد از آن خودشان با خانوادههای ما تماس میگرفتند.
بعد از اولینباری که زنگ زدیم و شمارههای ما را داشتند، میآمدند از ما سوالاتی میکردند تا اینکه یک شب آمدند و گفتند: حاجیبشیر! شما ماشین هایلوکس قرمز داری؟ خانه شما در نزدیکی خانه اسماعیلخان است؟
بعد حاجیبشیر متوجه شد که منظور اینها حاجیبشیر خوافی از تاجران سوخت است. فهمیدیم همان روزی که ما در راه ایران بودهایم، او هم با اختلاف ۲۰ دقیقه از ما از همانجا رد شده است. کسی که گزارش ما را داده، اشتباه کرده بود و تشابه اسم مسافرِ من با تاجر معروف، ما را به دردسر انداخته بود.
خود آنها گفتند که ما اشتباه گرفتهایم. قرار بود ما از حاجیبشیر ۳میلیون دلار بگیریم، حالا شما ۵۰۰هزار دلار به ما بدهید تا آزادتان کنیم. حاجیبشیر مهدیزاده گفت که من کارگر هستم و ماهی ۱۵هزار افغانی درآمد دارم و پول آنچنانی نداریم. هر روز ما را به بالای تپه میبردند و به خانوادههایمان زنگ میزدند. به ما میگفتند جیغ بزنید تا آنها به ما پول بدهند. تهدید میکردند که اگر پول ندهید، ما اینها را میکشیم.
آنهایی که ما را گرفته بودند، پشتوزبان بودند و فارسی را با لهجهای متفاوت حرف میزدند. بعدها فهمیدم که ما در نزدیکی مرز افغانستان-ترکمنستان زندانی بودهایم. خلاصه از ۵۰۰هزار دلار به ۵۵هزار دلار راضی شدند. کلا ما ۲۸شب در اسارت آنها بودیم، تااینکه بعد از اذیت کردنهای زیاد، ۵۵هزار دلار از ما گرفتند و آزادمان کردند.
سلام به مشهد
بعد از آن حادثه، این کار را رها کردم. پدرم از ایران آمد و گفت هرطور شده، باید کنار ما باشید. دوباره از هرات به مشهد مهاجرت کردیم. چون ماشینم را برای پول آزادی فروخته بودند، هیچ سرمایهای نداشتم. دوباره با همکاری یکی از دوستانم در همین راه مشغولبهکار شدم.
این مسیر هنوز ناامن است و بعد از آن، همکاران من را هم ربودند. من اولین نفر بودم. مشکل دیگری که در مرز وجود دارد، شلوغی مرز است. دلیل آن، قطع و وصل شدن زیاد سیستمهای گمرک دوقارون است. در گمرک افغانستان، مشکلات بیشتری وجود دارد.
بیمدرکی فرزندانم آزارم میدهد
دو تا از بچههای من در بیمارستان امامهادی مشهد متولد شدهاند، اما هیچ مدرکی ندارند. همیشه نگران اینها هستم که چه خواهد شد. مهمترین دغدغه من مدرک آنهاست؛ به لطف رهبری، آنها به مدرسه میروند، اما بیمدرکی سخت است. الان همسر من به همین دلیل نمیتواند به دیدن پدر و مادرش برود.
خوشبختانه در سالهای اخیر برخورد با اتباع افغانستانی خیلی خوب شده است. ما مذهب، زبان و مرز مشترک داریم. امیدوارم سهولتها برای ما بیشتر شود تا بتوانیم راحتتر زندگی کنیم. من دوستان ایرانی زیادی دارم و با آنها رفتوآمد خانوادگی دارم.
از ۴۰ سال عمرم ۳۰سالش را در ایران بودهام و خاطرات زیادی در این کشور دارم؛ به همین خاطر ایران را بیشتر وطن خود میدانم تا افغانستان. بعد از ۳۰ سال زندگی در ایران بهدلیل آنکه مدارک اقامتی مان کوتاهمدت است، نمیتوانم سیمکارت بخرم.
چون ویزای ششماهه دارم، نمیتوانم گواهینامه ایرانی بگیرم و با گواهینامه افغانستانی رفتوآمد میکنم. زن و بچه من مدرک اقامتی ندارند و شرایط آنها مانند ۳۰ سال قبل من است و مشکلات زیادی در این زمینه ایجاد میشود.
این گزارش دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶ شماره ۲۷۱ در شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.